تبليغاتX
خطی ز دلتنگی
بیادگار نوشتم خطی زدلتنگی ........... بروزگار ندیدم رفیق یکرنگی
خیلی چیزها هست که تکراری هستند اما تکرار و تسلسل آنها هیچ وقت آدم را خسته نمیکند . رازی را که روباه در کتاب شازده کوچولو آنتوان دوسنت اگزوپری برای شازده بر ملا میکند " آنچه اصل است از دیده پنهان است " . شالوده و جوهره معنای زندگی است . هزار بار خواندنش هم کم است . اگر اسلام اخرین دین جهان نبود و پیامبر خانم النبیا . من حتما اگزوپری را نبی و کتابش را مقدس و وحی منزل خدا می دانستم . کتابی که منشور و اصول کامل عشق را که اصلیت دنیای ماست با ساده ترین روش بیان کرده است . رابطه روباه با شازده . مسلئه اهلی شدن و تک تک جمله ها هیچ از کلام آسمانی کم ندارد . به همین خاطر است که معتقدم گاهی هنرمند و نویسنده کاره ای نیستند . و خداوند با زبان مخلوقاتش با دیگران حرف میزند و به این ترتیب رابطه خالق و مخلوق برقرار میگردد . شکی در این ندارم . سمفونی هفتم بتهون قطعا نوای بهشت است . تابلوی گلهای آفتاب گردان ونگوگ مسلما تصویری واضح و روشن از برزخ است . رمان ژان کریستف و جان شیفته نمیتواند دست نگار یک بشر هر چند بلند نظر چون رومن رولان  باشد . آنانی که دستی بر قلم دارند و یا سر و کارشان با رنگ و بوم است و هر هنر دیگری ، میدانند که گاهی اثرشان متعلق به خودشان نیست . وام دار یک الهام است . کشف رنگ زرد جادوئی ونگوگ خاطرتان هست ؟ چگونگی سرودن اشعار حضرت مولانا چطور ؟ خداوند با کمک انسان با انسان حرف میزند . عصر پیامبران گذشته . اما آیا این دلیل سکوت خدا است . مگر میشود خالقی 1400 سال با مخلوقانش حرف نزند ؟ گاهی این دیالوگ به وسیله حوادث است ( اعتقاد راسخ دارم که فاجعه سونامی حامل پیام خداوند است ) صدای خدا البته در همه جا هست . وقتی باران می بارد . زمزمه های شاعرانه ای است که اگر خوب گوش کنیم ترانه های آسمانی را خواهیم شنید . بارها در کودکی دم غروب به ساحل می رفتم و غرق در تماشای بلعیدن خورشید به توسط دریا میشدم . پیش می آمد که ساعتها خیره همانجا بی اراده از خود می نشستم و وقتی به حال خود بازمیگشتم  حس میکردم صدائی در من جریان دارد . اگر چه کلماتش را نمیتوانم توصیف کنم . اما حسش را با تمام وجود درک میکردم . اگر اغراق نکرده باشم میتوانم ادعا کنم که حکمت و فلسفه وجودی هنر جز برقراری رابطه خدا با بندگانش نیست . گاهی یک جمله از کتاب . تصویری کوچک از فیلم . رنگی در یک تابلو . گوشه ای از یک قطعه موسیقی . چنان تاثیری در آدمی میگذارد که هرگز فراموش نمیشود . این لحظه های شگفت انگیز همان صدای خداست که مستتر در زبان دیگری است . هنرمندان پل ارتباطی خداوند هستند . و به همین خاطر ارج و قرب دارند . آنانی که آثارشان در طول زمان از یاد نمی رود و همزمان با گذر تاریخ روشن تر و گویا تر و عمیق تر میشود . برگزیدگانی هستند که  اعتبارشان کم از اعتبار انبیا نیست .
+ نوشته شده در  سه شنبه 4 بهمن1384ساعت 19:11  توسط محمد رضا  | 

از سفر این عزیزان کوهی از درد و غم در دلهای ما خانه کرده .
یعنی هرکه رفت پاره ای از دل ما را با خود برده است .

هنوز هم پس از گذشت ۱۷ سال از پايان جنگ تحميلی . دلاور مردان بسياری در نتيجه تماس با عوامل شيميايی بکار رفته به وسيله ارتش مزدور عراق در دوران جنگ . با درد و رنج جانکاه از ميان ما می روند که نمی توان مرگ اين عزيزان را به ديده اغماض نگريست .
با اين حال در داخل کشور نيز مانند بسياری از موارد ديگر تب تند بحث . پژوهش و مطالعه در اين زمينه به انتشار چند کتاب از سوی مراکز علمی . دانشگاهی و وزارت امور خارجه و نيز اختصاص يافتن چند پايان نامه های تحصيلات تکميلی رشته های مرتبط با اين موضوع . از جمله داروسازی و شيمی خلاصه شد و به سرعت به سردی گرائيد . حتی وزارت فرهنگ و آموزش عالی هم نخواست و يا نتوانست دروس مرتبط در زمينه سلاح های شيميايی و ميکروبی را با سرفصل های مناسب برای رشته هايی چون شيمی . فيزيک . زيست شناسی . پزشکی . داروسازی و ........ تدارک ببيند که دست کم کشورمان به عنوان يکی از بزرگترين قربانيان سلاح های شيميايی توان ارايه علمی و راهبردی شيوه های پدافندی . حفاظتی . و درمانی را بر خورد با اين جنگ افزارها داشته باشد . به هر حال آگاهی در زمينه هر موضوعی. توانايی برخورد منطقی با آن را فراهم می سازد .
نه با انجام چند کار کلیشه ای فقط سعی بر رفع مسئولیت نمایند .و............و نبود منابع علمی کافی باعث شد مصدومان شیمیایی نسبت به بیماری خود و عوارض ناشی از آن در خانواده و جامعه و فرزندان ما و افرادی که جنگ ندیده اند را تحت الشعاع قراردهد .

در این بین عزیزانی مثل سزار و..... به درجه رفیع شهادت نائل می گردند مبارک باد دارد . چرا که امثال سزارها عین گل پرپر شدند تا به ما بفهمانند که این مملکت مدیون خون همین شهدا است . و خون این عزیزان حرمت دارد و باید به آن احترام بگذاریم .
نباید در جامعه امروزی با وجود انبوه مشکلات . مسخ شدگی ها و خود باختگی ها فرصت اندیشدن از رشادت ها و ایثار گری های این عزیزان را از افکار کم حافظه ما پاک کند . و .........
شهادت مبارک سزار جان
                                                                                                     . فروردین
+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 17:37  توسط محمد رضا  | 

گفتن و نوشتن از کسی که فقط او را از نوشته هایش شناختم بسی برایم سخت است . من که او را فقط با نوشته هایش شناختم اما تو که با زندگی کرده ای، با او بوده ای با او هر دمی را بازدم گفتی تو را چه بگویم و چگونه تسکینت دهم ؟ خود که در حال خود مانده ام غریب و بینوا تو را چه گویم که شایسته باشد . پریشان و آشفته و متلاطم است این سر زمین آبی بی امپراطور ! او نیز بی قرار است چون باد خود را به هر دری می زند اما نه آرام که چون طوفان شده از بی قراری چون گرباد شده از بی کسی و تنهایی و از دست دادن معشوق .......چه می گویم من ..من دیوانه چه دارم که بگویم ...می گویند کار تو شده فقط نشستن پای کامپیوتر و نوشتن و گریستن و بغض کردن انگار که از زمین و زمان بی خبری !!!!!!!آنان هم میدانند که سرزمین آبی من بی امپراطور مانده . ملامتم می کنند اما نمی دانند که دلم برای خودم میسوزد ...بر ای خودم که نمی دانم چگونه تسکین دهنده ی خوبی باشم .......میدانی بهار نازنین میگویند کوه صبور است و مقاوم اما اگر این کوه بشکند می دانی فاجعه ای ببار می آید نکند کوه بشکند که اگر بشکند ........میدانی اگر دریا طوفانی شود میدانی چه می شود ؟؟همه را می بلعد ..بازهم فاجعه ..........میدانی اگر برکه سکوت کند خشک می شود برای اینکه ماهی نمانده که او از آسمان به قلب خود بخواند ، می خشکد از سکوت ...و .................باز نمیدانم چسان بگویم اوج ............میدانی بهار قشنگم من نوشته های دکتر شریعتی را خیلی دوست دارم اولین بار که به وبلاگ سزار نازنین آمدم نمی دانم کی بوده و لی خیلی وقت هست که او را از نوشته هایش شناخته ام. کسی بود چون شریعتی مثل او می نوشت و یا بزرگان دیگر ........نمی دانم هر چه بود نوشته هایش مر مجذوب کرد اما بی قرار گذاشت و رفت......همیشه از خودم سوال می کنم الان بهار مهربان با موجی از غم چه می کند ؟ چگونه تاب می آورد ؟ چگونه ؟؟؟؟؟؟؟؟چگونه ؟؟!!!!!! اما خدا نکند که تنهایمان بگذارد چرا که به امید دیدن او به سرزمینهای همیشه آبی میاییم ....... بهار برای ما بیشتر بگو از امپراطور بیشتر و بیشتر هر چه او را بشناسیم کم شناخته ایم مگر نه این است که او دریای بی کران بود و ما قطره ای کوچک !!!!!!!!!
+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 17:33  توسط محمد رضا  | 

.........اگر من زنده بر نگردم میخواهم این وبلاگ ادامه پیدا کند و مطمئن باش آنقدر به خدا غر و نق میزنم که هر روز اجازه بدهد برای چند دقیقه هم که شده بیایم و وبلاگ دوستانم را بخوانم و لذت ببرم و بعد بروم سراغ کامنتهایم و بخوانم و اگر شد شبها به خواب آنان بروم و جواب کامنتشان را حضوری بدهم . من رابطه ام با این دنیا یه این وسیله همیشه برقرار میشود .
خب سزار من میخوام از طرف خودم همه کسانی که چشم دلشون بر روی تو وبقیه مسافران عشقی که مدتهاست کوله بار بردوش منتظر این سفر قشنگن عذر خواهی کنم که ما دیر شما رو شناخیتم اما به تو وبهار تو قول میدیم که هر کاری از دستمون بر بیاد برای حداقل شناسایی دوستان خوب تو انجام بدیم هر چند دستهای ما نا توان تر از اونی هست که باید باشه .........
دوم من با بهار تو اشک حسرت ریخته ومی ریزم چون .......... من با بهار تو یه حس مشترک دارم ............
راستی سزاز تا یادم نرفته برای آرامش بهار تا می تونی به دلش سر بزن ........ اون الان خیلی بهت نیاز داره ومن وما نمی تونیم آرامشی رو که تو میتونی از خدا بخوایی براش بخوایم
وسزار یه حرف آخرم ..... به تو ودوستان غبطه میخورم واصلا حسودی میکنم که زنده بودید شهید زنده بودید ووقت سفر هم باز شهید ........
میدونی جانبازان شیمیایی عزیزانی هشتند که در پیشگاه خداوند درجه ای بالا دارند چون هم شاهد رفتن وشهادت دوستان خوبشون بود ودر غم فراق آنها وخاطراتشون چه غم ها که بر دلشون ننشست وتوی این دنیای ژر از آدمهای جور واجور چه چیزها که ندیدن ودر دل نگه نداشتن و.......ولی خدا رو شکر کن سزار که تو رو از رنج دنیا ودنیایان رها کرد
فقط میدونم دلت نگران بهاره ........میدونم
اما بهار تو قوی تر از اونیکه که من وامثال من بخوان در موردش بگن ....خودت خوب میدونی ....
راستی سزار برا ما وقتی داری به دیدار معبودت میری دعا کن .....
به بهار گفتم .....حرفی رو که یه عزیز مثل خودت گفت :
آنها که رفتند کاری حسینی کردن عین تو .........
وآنها که موندن باید کار زینبی کنن عین بهار
+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 17:30  توسط محمد رضا  | 

..................
خوشا به حال آنانکه با تو بودند و اکنون تو هم به سوی آنان رفتی........ خوشا به حال همه شما و افسوس به من که هرگز نمی توانم با شما هم مقام شوم....... آه سزار............... تنها به یک امید زنده خواهم ماند.... تنها به امیدی که یک روز بتوانی دستم را بگیری و مرا از این زندان رها کنی..... دستم را بگیری و مرا هم به آنجایی ببری که بازگشتی نباشد و زودتر از بند این زندان رها شوم........... آه سزار......... ای امپراطور عظیم ترین سرزمین روی زمین.......... ای امپراطور سرزمین عشق و معنویت........ وصیت می کنم مرا در این سرزمین به خاک بسپارند تا همیشه بوی آبهای همیشه آبی را بشنوم......... آه سزار......... بهار بی تو خزان است و امشب سرزمینت چراغانی است...... سلامی برایت می فرستیم به امیدی که اینبار آن را جواب دهی...... به سوگت می نشینیم هنگامی که اکنون عالمی به تو خوش آمد می گویند و ملائکه صف در صف در انتظار پاسخ سلامشان از سوی تو هستند....... چه سعادتی برتر از این.... شهید... مقام تو بالاتر از این کلمه است..... شهید یعنی غرور یعنی وصال یعنی سعادت..... یعنی افتخار..... و امروز افتخار می کنم که سرزمین تو را برای سکون انتخاب کردم و افتخار می کنم که هر چند کوتاه ولی پرنده ای بودم به شوق پرواز که با بالهای آسمانیت عطر بهشت را برایم ارمغان آوردی و امید وصال را.......... فراموشت نمی کنم تا زمانی که من باشم و من... تا زمانی که شهید باشد و شهادت و تا زمانی که آبهای همیشه آبی با تو وضو بگیرد...... سزار.... یادت را در قلب و ذهنم حک می کنم و آن را به بعدی ها می سپارم.... سوگند یاد می کنم که حتی یک نفر را با عطر سرزمینت زنده کنم و به یاد امپراطور بزرگمان با اشکهایم تشنگی زمین را برطرف سازم.......... یادت گرامی و روح همیشه شادت سرافراز باد.......

                                                                                                            پرواز

+ نوشته شده در  شنبه 24 دی1384ساعت 17:27  توسط محمد رضا  | 

- و اما کوتاه نظری به آثاری که رد پای خدا را در آنها به وضوح دیدم :

* رمان " کلیدر " محمود دولت آبادی ( فصل برخورد گل محمد با مارال و فصلی که قدیر انبار گندم را به آتش کشیده و پشت دیوار در جدال با وجدانش است . شاید در هیچ اثری به این جذابی و روشنی به ستیز خیر و شر و نبرد نیکی و پلیدی در درون انسان پرداخته نشده باشد )

* رمان " زمین انسانها " آنتوان دوسنت اگزوپری ( فصلی که برده حبشی توسط خلبانان خریده و سپس آزاد میشود . نمائی از تاریخ همه درد و ظلم بشری است . آدمی تا چه میزان میتواند وحشی و ستمگر باشد که روح و روان و جسم و زندگی و مرگ دیگری را بخرد و بفروشد . این بخش را که بخوانی تمام بدنت را لرزی خفیف میگیرد . از اجداد و پدران خودت و کارهائی که آنان کرده اند خجالت میکشی . )

* نمایشنامه " مکبث " ویلیام شکسپیر ( مونولوگ نفس گیر مکبث که در مدح نمایش و بازیگری و پیوند آن با زندگی انسان سخن میگوید )

* نمایشنامه " ادیپوس در کونولوس " سوفوکل ( دیالوگ میان ادیپ و آنتیگونه ، عشق ابدی میان پدر و فرزند ، که توسط خدایان در وجود آدمی به ودیعه و امانت گذاشته شده و این عشق است که پویائی و ماندگاری نیک ترین صفات بشری را تضمین نموده است )

* حکایت مارگیر دوره گرد که حضرت مولانا در مثنوی و معنوی بیان میکند ( تشریح کامل جهان مادی و برزخ و جهان آخرت ، توصیف زیبا و ماندنی قیامت ، شرح ویژگیهای نهانی و ناخودگاه بشر که بعدها فروید و یونگ در دهها کتاب و مقاله سعی در کالبد شکافی آن داشتند که هرگز نتوانستند حتی به قدر یک بیت مولانا به این راز سر به مهر نزدیک شوند )

* فیلم " پرتغال کوکی " کوبریک ( گوئی اینکه آینده بشر همچون تصاویری روشن به این فیلمساز بزرگ الهام شده و او نیز عینا آنها را بازسازی کرده است . تقدیر بشر و فرجام تمام خشونتها و ظلمهای که آدمی به خود روا داشته در این اثر یگانه ، متجلی است )

* فیلم " جاده " فدریکو فلینی ( زیباترین تعریف از روابط انسانها و کمال گرائی که در این توضیح وجود دارد . فلینی خود بعدها اذعان نمود که در هنگام ساخت این فیلم چیزی به اختیار خودش نبود و تمام داستان و حتی دکوپاژ این فیلم به او دیکته می شد . بازی ماندگار آنتونی کوئین در این فیلم هم هرگز توسط خود او و یا کسی دیگر تکرار نشد . و به قول مارلون براندو این بازی تنها یک معجزه است . )

 * نقاشی مینیاتور استاد فرشچیان به نام عاشورا ( شده که این تصویر را ببینید و بغض در گلویتان گره نخورد ؟ رقیه خانم دردانه اباعبدالله در این نقاشی ، نشانه تمام مصیبتها و روضه هاست ، خود استاد فرشچیان نقل کرده که نمای کلی این اثر را در خواب دیده است . )

* شعر بلند محتشم کاشانی در رثای واقعه عاشورا ( این شعر ، تمام کلماتش خیس از اشگ است و بوی غم و اندوه میدهد . در باب چگونگی نوشتن این شعر قولهای زیادی است ، اما روایت آیت الله طباطبائی متفکر و اندیشمند والای شیعه و صاحب کتاب المیزان تکان دهنده است : می فرماید در شب عاشورا خواب دیدم که تمام معصومین و قدسین از پیامبر اکرم تا امام زمان ( عج ) و صحابه همچون ابوذر و عمار و سلمان و تمامی هفتاد و دو تن شهید کربلا در صحن مبارک قمر بنی هاشم جمع بودند و مداحی با صدائی آسمانی و ملکوتی که نمونه اش را در هیچ کجا نشنیده ام اشعار محتشم کاشانی را میخواند و دیگران گریه میکردند . )

* کمدی الهی نوشته دانته - جنگ و صلح اثر تولستوی - دیوان شعر فیض کاشانی - بوف کور از صادق هدایت - شعر ساعت پنج عصر سروده فدریکو گارسیا لورکا - تابلوی توقف زمان از سالوادوره دالی - نقاشی جاودانه غروب پاریس کار گوگن - سونات پنچ شوپن - موسیقی حسین علیزاده در رثای زلزله منجیل و رودبار - فیلم انجیل به روایت متی ساخته پازولینی - فیلم ماه تلخ از رومن پولانسکی - فیلم گاو از داریوش مهرجوئی - فیلم عروج ساخته لاریسا شپکیتو - شعر سکوت سرشار از ناگفته هاست سروده مارگوت بیگل و ترجمه احمد شاملو - موسیقی معجزه مانند چایکوفسکی به نام دریاچه قو - فیلم سولاریس شاهکار آندره تارکوفسکی - رمان در خیابان مینتولاسا از الیا چاده - مناجات قبل از افطار با صدای شجریان - مدیحه سرائی حاج محمود کریمی در وصف امام زمان ( عج ) - موسیقی راجر واترز در گروه پینک فلوید " مجموعه اثارش به نام دیوار " - ترانه ها و آوازهای آسمانی که جان التون ، اریک کلابتون و پاوروتی خوانده اند- و....

اینان گوشه ای کوچک از نمادهای حضور خدا در میان ما انسانهاست . هر وقت دلتان برای خدا تنگ شد ، میتوانید به یکی از این آثار ماندگار رجوع کنید . همانکه قبلا هم گفتم باز هم تکرارش میکنم : خدا هرگز در برابر انسان سکوت نمیکند و همیشه با آدمی در ارتباط است و با او سخن میگوید . فقط ما باید گوشها و چشمها و تمام احساسهای خود را برای این ارتباط تربیت کنیم . آنگاه صدای خدا را خواهیم شنید . رد پایش را می بینیم و میتوانیم با او دست بدهیم و با او دوست باشیم

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 18:7  توسط محمد رضا  | 

- در باره عشق ، از زمانی که انسان توان حرف زدن پیدا کرد سخنها گفته شده است . اشعار بسیار ، کتابها و داستانهای بی شمار ، نواها و آوازهای جاودانه ، نقاشیها و مجسمه های ماندگار ، حتی بناها و ساختمانها ( وقتی وارد کلیسا سنت هلن شدم در دیوارها و قوسهای سقف و حتی کف پوشها جز عشق ندیدم و دیگران هم اینگونه میگویند که معمار این بنای با شکوه آجر به آجرش را با عشق به مسیح بنا کرد ) ، اما من دو بار در طول زندگیم صدای عشق را از زبان خدا شنیدم و هر وقت که میخواهم مزه عشق را به تمامی بچشم به این دو تجربه ام توسل میکنم - بار اول زمانی است که برای اولین بار فیلم " فیلمی کوتاه در باره عشق " ساخته " کیشلوفسکی " را دیدم . فیلم شگفت انگیز و گویا . فریم به فریم این اثر رنگ و بوی عاشقانه را دارد . نمیتوان توضیحش داد . اگر بخواهم داستان و یا تصاویرش را بگویم حتم که به آن جفا خواهم کرد . اگر شما میخواهید که تعریف عشق را از زبان آسمان بشنوید خودتان باید این فیلم را ببینید و از درک مفهوم عشق لذت ببرید . همه آنچه که تا به حال از این مقوله شنیده اید را کناری گذارید و این فیلم 85 دقیقه ای را ببینید . تا بدانید که من از چه حرف میزنم . بار دوم ، مشاهده یک اثر هنری و یا خواندن یک کتاب نبود . چند سال پیش سفری داشتم به اروپا ، هنگام بازگشت چند روزی را در قبرس بودم . کشوری که دیدنهای تاریخی بسیاری دارد . در واقع آثار تمدن غرب در دوران طلائی یونان باستان را میتوان در آثار تاریخی این کشور مشاهده کرد . فرصت کمی بود و من نمیتوانستم تمام آنها را ببینم . دوستی عزیز دارم که سالهاست در این کشور است و من میهمان او بودم . وقتی شور و شوق و علاقه مرا دید . گفت : فردا تو را به جائی میبرم که در هیچ کجای جهان نیست . حدس میزدم یک بنای تاریخی است ، اما او گفت که از زمان ساخت این محل فقط ده سال است که میگذرد ، روز بعد به اتفاق آن عزیز به یک محله خلوت رفتیم ، او تماس گرفته بود و دو نفر از دوستان خانمش هم ما را همراهی میکردند . وقتی دلیل این کار را سوال کردم ، جواب داد که در این محل فقط یک زن و یک مرد را راه میدهند و هر ترکیب دیگری امکان ورود را پیدا نمیکند . وقتی به محل مورد نظر رسیدیم . تابلوئی کوچک کنار درب آن نصب شده بود با این عنوان " کافه عشق ، فقط عشاق داخل شوند ، از ورود کسانی که عاشق نیستند معذوریم " ، کافه عشق در یک زیر زمین قرار داشت . چند پله را پائین رفتیم . درب کافه را که باز کردم هوا و نسیمی از داخل آن به صورتم پاشید که مست کننده و غیر قابل وصف است . که امروز من را به هوای عشق و یا نفسهای عاشقانه تعبیر میکنم . میزهای کوچکی فقط با دو صندلی در این کافه قرار داشت . مشروبات الکلی سرو نمیشد . چای و قهوه و کیک و بستنی و احیانا یک غذای مختصر و ساده . دو ساعتی در آنجا بودم . همه کسانی که در آنجا حضور داشتند بدون استثنا عاشق بودند . دستان هم را گرفته و آرام با هم نجوا میکردند . نگاهها نگاههای عشق بود . نفسها نفس عاشقانه بود . هوا هوای دوست داشتن بود . هرگز در تمام عمرم این همه عاشق و دل داده را یکجا ندیده ام ، هرگز تا این اندازه خود را به عشق نزدیک حس نکردم . و هیچ وقت پیش نیامد که به این حد مفهوم عمیق و راستین عشق را درک کنم . شک ندارم  نفس خداوند که عاشق ترین است در این محل دمیده و روح خدا در آنجا حاکم بود . من باور کردم که عزیزترین بندگان خدا عاشق ترین آنها هستند .

+ نوشته شده در  شنبه 17 دی1384ساعت 18:5  توسط محمد رضا  | 

قاعده " دل به دل راه دارد " یک فریب کلامی است . گول نخوریم ، وقتی تو بدون اجازه ، و تنها متکی به ذهنیت خود کسی را دوست داری و عاشقی ، او نیز این اجازه را دارد که تو را دوست نداشته باشد و یا داشته باشد اما هرگز عاشقت نشود . حتی زمانی که با اقبال بلند دو نفر ، آنان عاشق یکدیگر هستند ، تنها امکان بروز احساسات عاشقانه را سهل کرده اند ، و اگرنه که هر دو همچنان در عشقشان تنها و منفرد هستند ، عاشقی بنیان خود را بر شخصی ترین رفتارهای شخصیتی بنا کرده ، روانشناسی هم ثابت نموده که در تمام ادوار تاریخ هیچ دو انسانی به مشابه یکدیگر خلق نشده اند و نخواهند هم شد ، لذا هر کس به نوع خود و با روش خاص و منحصر به فردش عاشقی را تجربه میکند ، پس رابطه دو طرفه عاشقانه محال است . محال . محال . محال ...

این جاده یک طرفه را باور کنیم و به راه افتیم و هرگز منتظر عبور کسی از مقابلمان و یا کنارمان نباشیم . حرف آخر :

- آدمی تنها به دنیا می آید و تنها عاشق میشود و تنها هم می میرد ...و این بزرگیترین رنج بشر است ، و شاید هم بزرگترین فضلیت آدمی ...مهم این است که ما در تنهائی و سکوت فطری مان ، چگونه به این واقعیت نگاه کنیم .

من به نوبه خودم تنهائی ام را فضلیت با عزتی در یافتم . از شما بی خبرم ؟!

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1384ساعت 5:14  توسط محمد رضا  | 

من نمیدانم که چه دلیلی دارد ما برای همه ارتباطهای عاطفی مان نام عشق را بر می گزنیم و بعد در تعبیر و تفسیر آن هم می مانیم . بارها و بارها شنیده ام که آدمها از خاطرات عشقی خودشان اینگونه نقل می کنند که : ما او را با تمام وجود دوست داشتیم و همه چیز در اختیار او قرار دادیم و عشقمان را به پایش ریختیم !!! او آن بی انصاف از خدا بی خبر  از این همه ریخت و پاش عاشقانه سوء استفاده کرد و گذاشت و رفت . خیلی آدم پست فطرت و عوضی بود !!!!

عشقم را به پایش ریختم ؟! ( چقدر این جمله خودخواهانه و زشت است ) ، کدام عاشق برای محبتها و بخششهایش منت بر معشوق می گذارد ؟ کدام عاشق معشوق خود را بعدها رذل و پست و پلید میداند ؟ این خام ترین و خودخواهانه ترین تفسیر عشق نیست ؟ مگر عاشقی معامله پای یا پای است ، یکی میدهم یکی میگیرم ،  

باید سعی کرد از عشق بهره برد و بزرگیترین بهره این است که ما در دوره عاشقانه هایمان یاد بگیریم دوست داشتن را ، صادقانه و ناب و خالص ، وقتی به کسی می گوئیم دوستت دارم ، هرگز منتظر پاسخ او ننشینیم که بگوید : من هم ! ...قدر خود زمانهای عاشقی را بدانیم . قرار نیست همه ما جزو دسته آخر باشیم و تمام عمر در عشق و فراق و حسرت یار بسوزیم ...اما میتوانیم حداقل در زمان موقت و محدودی که عاشقیم آداب و رسوم آن را به جای آوریم و از آن لذت ببریم . کسانی که تنها یک بار در زندگیشان عاشق راستین بوده اند مهر و محبت را در شخصیت خود تا آخر عمر بیمه کرده اند . وقتی عاشقی به اینکه بعدش چه میشود فکر نکن ...و ذهن پاکت را با ذهنیات غلط آلوده ننما . پایان هر عشقی جدائی است و فراق و هجران و این تقدیر همه عاشقان است . تمام داستانها و افسانه ها و اسطوره های عشقی اینگونه است . پس به بعد آن فکر نکنیم به همان زمان حال بیاندیشم و از آن بهره بگیریم . و یا اگر نمی توانیم بی جهت این نام مقدس را به خود نچسبانیم و آن را خراب نکنیم . نگوئیم در عشق شکست خوردم . بگوئیم من طاقت تحمل این عنوان عاشقی را نداشتم . هر وقت کسی را می بینم که اینگونه در باره عشقش قضاوت می کند . تنها افسوس می خورم به حال نزار او ، که جهل و نادانی و خودخواهی همه زندگیش را گرفته و خود خبر ندارد ...

عشق را پاس بداریم و عاشقانه باشیم .

باعث تاسف است که عشق برای کسانی هم مترادف با تصاحب کردن است . با این وصف عاشقی عرصه جنگ و نبرد است و باید تلاش کرد تا اوئی را که عاشقیم به تسلیم وا داریم و فتح اش کنیم .  وقتی عاشق هستند میخواهند معشوق خود را به تمامی از آن خود کنند و چون نمی توانند ، به این اصل معروف می رسند " فاصله میان عشق و نفرت تنها به اندازه یک موی باریک است " در حالی که در عشق تنها چیزی که معنا دارد نفرت است . آری من این را قبول دارم که هر عشق خودخوهانه ای به یاس و نفرت و بیزاری ختم میشود . تمام ما تجربه های متفاوتی از عاشقی و معشوقی داریم . من هر وقت عاشقم ، رها و سبکبال و آزادم و سرمست از لذتم ...اما هر وقت که در جایگاه معشوق قرار میگیرم ، مدام ترس و دلهره دارم و منتظر روزی هستم که به جای این همه هجوم عاطفی کلمات و حسهای زیبا و غیر قابل کنترل ، تند ترین جمله ها و خشن ترین رفتارها را ببینم . و این برایم دردناک است . دوست عزیزی برایم تعریف می کرد :  چندی پیش زنی نسبت به من اظهار محبت و لطف کرد و در نهایت اعلام عشق نمود . باورم نمیشد که درست پس از فقط  سه دیدار ساده و یک ماه زمان ناقابل ، در یک شب همه چیز به شکل باور نکردنی تغییر کند . تا دیروز من ، مرد ایده آل و عشق اول و آخر او بودم که بدون من حتی نفس کشیدن برایش مشکل بود . بارها به او از توقعات حرف زدم و عشق راستین را برایش ترجمه مینمودم و او هم مدعی بود که از من هیچ چیز نمی خواهد جز اینکه دوستم بدارد تا بی نهایت . اما درست در روزی که متوجه شد من هیچ علاقه ای به ازدواج با او در حال حاضر و بعدها هم ندارم . همه چیز تغییر کرد . بزرگترین توهین زندگیم را به من روا داشت . و حالا هم بزرگترین دشمن است و منتظر فرصتی است که مرا از پای در آورد .

این داستانی است که برای هیچ کس بیگانه نیست . زن و مرد آن را تجربه کرده اند . سعی کنیم هیچ وقت اینگونه نباشیم . برای همین است که از خدا میخواهم عاشقی نصیبم باشد و معشوقی هیچ وقت سراغم نیاید ... زمانی که عاشق تکلیفت روشن و معلوم است : دوست داشتن تا بی نهایت ، اما در هنگامه ای که جای معشوق را داری ، هیچ چیز معلوم نیست و هر اتفاقی ممکن است برایت بیافتد .

اعتقاد دارم اگر کسی را دوست داریم همان روز اول خواسته هایمان را برایش بگوئیم و در صورتی که توافق دو طرفه حاصل شد ، رابطه ادامه یابد و بی جهت هم برای هر دوست داشتنی کلمه عشق را خرج نکنیم . چون خودمان ضربه می خوریم . دلی که باید پایگاه مهر و عطوفت و مهربانی باشد تبدیل به خانه کینه و خشم و نفرت میشود . از آدمهای متظاهر به عاشقی گریزان باشیم . اگر حس می کنیم که کسی ما را با نیتی خاص دوست دارد . ترحم نکنیم و بلافاصله واقعیت را به او بگوئیم . اگر هر چه زودتر این رابطه تمام شود به نفع هر دوی ماست . قبل از آنکه اتفاق ناگواری برایمان بیافتد . خود را نجات دهیم . هرگز به خاطر اینکه کسی عاشق ما شده به خود نبالیم . این آغاز یک ماجرای خطرناک است که میتواند منجر به طوفانی از کینه و خشم برای او و خود ما باشد .

مثالی ساده : دوستی نقل مینمود که زنی که اهل شمال کشور بود ، نسبت به من تمایل عاطفی و سپس عشقی پیدا کرد . به خاطر من این راه دور را می آمد و ما همدیگر را می دیدیم . اما بعد از مدتی کوتاه او که قصد ازدواج با من را داشت . متوجه شد که من چنین نیتی ندارم . رابطه امان آنقدر خراب شد و او به قدری برایم مزاحمت ایجاد کرد و زندگی خصوصی ام را مورد تهاجم قرار داد که حالا از هر چه زن شمالی است بیزارم و اسم شهر لعنتی او که می آید احساس تهوع میکنم . ( با چند مثالی که آمد ، به نظر میرسد معضل ازدواج آفت عشق است ، دلیل آن هم این است که نگاه عاشق نگاه تصاحبگرانه است و ازدواج بهترین ابزار برای این نیت است ، در حقیقت در این عرصه نامتعادل هم عشق و هم ازدواج که هر دو مقدس و زیبا هستند ، به چالش کشیده می شوند ، فرجام تلخی است ، نه عشق عشق میشود و نه طرح ازدواج به مقصد میرسد . )

دردناک است . یک نابخردی و نادانی احمقانه منجر به این شده که حس یک نفر نسبت به کل مجموعه آن شهر بهم بریزد . حال اگر تقدیر ، زنی ایده آل و فوق العاده را جلوی راه او قرار دهد که اهل همان شهر باشد . این سرنوشت رویائی قربانی یک سوء تفاهم مسخره میشود .

خودکشیهای بیشمار ، بیمارهای لاعلاج روانی ، افسردیگهای ابدی ، و دهها آسیب اجتماعی و روانی و جسمی حاصل این درک غلط از روابط عاطفی و عشقی است . اعتقاد دارم ما باید خود را برای این روابط تربیت کنیم و اصول و قواعد آن را بیاموزیم . اکثر کسانی که از این روابط آسیب گرفته اند ، کسانی هستند که راه و رسم عاشقی را نمی دانند و برای عاشق بودن تربیت نشده اند ، این تربیت در کلاس درس و برگرفته از آموزشهای اجتماعی نیست . خود فرد باید با تعمق و تفکر به این فضلیت دست پیدا کند .

مردانی هستند که به علت عقده های بیشمار دوران کودکی و شرایط نابسمان خانوادگی ، نیاز مفرط به توجه جنس مخالف دارند . لذا با فراگیری چند اصل ساده ( حرفهای شیک زدن ، نوشتن مطالب غیر معمول ، ادای آدمهای روشنفکر را در آوردن ، ژست مرد متفاوت و هنرمند را گرفتن ، و چیزهای مشابه دیگری که اصولا عده ای از خانمها احساساتی و شاعر مسلک نسبت به آن شیفتگی مفرط دارند ) زنان ساده و با احساسی را که اصولا از جنس مرد خاطره خوبی ندارند به سمت خود جذب کرده و بعد از مدتی کوتاه با اداهای دیگر و ژستهای جور واجور زن بینوا و پاک سرشت را تا مرز جنون میبرند و در این راه این عقده مورد توجه بودن را ارضا میکنند . خانمها مراقب باشند که به دام این موجودات انسان نما و خطرناک نیافتند ...

زنانی هم هستند که به دلیلی ، قبلا از مرد و یا مردانی ضربات روحی جبران ناپذیری را متحمل شده اند . ( این مرد میتواند : پدر ، برادر ، عشق دوران نوجوانی ، و...باشد ) حال با هزار ترفند و کلک و توطئه مردانی را که سخت نیاز به محبت دارند و از این نبود مهر ، خلا عاطفی در وجودشان شکل گرفته ، به سمت خود جذب میکنند و بعد او را به اسارت میگیرند و با او برده وار برخورد کرده و تمام حقارت و خشم و کینه خود را از مردان  ، به این مرد مفلوک از همه جا بی خبر تحمیل میکنند و تحقرش می نمایند و زجرش میدهند و او را لجن میکشند ، آقایان نیز حواسشان باشد ، که تور این خانمهای جادوگر همه جا پهن است .

عشق درست است که با ضمیر ناخودآگاه آدمی آغاز میشود . اما یک چشم منطق گرا ، اگر باز باشد . از فاجعه های انسانی به دور خواهیم بود .

 

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1384ساعت 5:11  توسط محمد رضا  | 

برخی از آدمها به دلیل شکستهای متوالی در عشق به عاشق های حرفه ای تبدیل میشوند ! ...موضوع هم ساده و هم پیچیده است ...زن و یا مردی ( جنسیت اهمیتی ندارد ) به دلیل درک غلط از عشق همیشه بازنده این ماجرا بوده اند . کسانی که در زندگیشان بدنبال یک عشق دو طرفه ناب هستند . از این نوع شکستهای تلخ را بارها تجربه می کنند . چون واضح و مبرهن است که در جهان عاشقانه هیچ جاده دو طرفه ای وجود ندارد . عشق در ذات خود تنها و منفرد و یک طرفه است . که اگر جز این باشد مفهوم معنائی خود را از دست می هد . عشق را با چه چیز مترادف می دانیم ؟ : هیجان ، شیدائی ، رسوائی ، سودائی ، نرسیدن ، غم فراق یار ، دوری ، تقدیر نابکار ، تنهائی ، سکوت ، درد و رنج و محنت عاشقانه که صد البته در فطرت خود زیباست و با شکوه ، و خیلی از حالات دیگر گه ریشه در همین یک سوئی بودن عشق دارد ، که به فرض دو طرفه بودن هیچ کدام از معنائی که بر شمردیم حادث نمیشود و موضوع چیز دیگری میشود که قطعا آن عشق نیست . زندگی خانوادگی سالم و ابدی ، دوستیهای ماندگار ، روابط عمیق و ناگسستنی و... هر کدام از اینها ممکن است اتفاق بیافتد ، اما عشق هرگز ! . حال با این برداشت ، آین آدمها در دنیای عاشقانه دنبال یک محال هستند و چون به آن نمی رسند پس خود را بازنده و شکست خورده می دانند . ( که همه ما میدانیم در عشق شکست مفهوم ندارد . که عاشقی در بطن خود پیروزی بزرگ روح بر جسم است ، خداوند باری تعالی اولین و بزرگترین عاشق است ، او عاشق مخلوق خود است ، این همه بی وفائی ، بی مرامی ، بی معرفتی ، اما خدا همچنان در عشق خود ثابت قدم و پایدار است ، هیچ فکرش را کرده اید اگر معشوق ما چونان خودمان در برابر خداوند ، تا این اندازه بی معرفتی و بی توجهی کرده بود ، ما با آن عشق و معشوق چه میکردیم ؟ ) این عاشقهای زخمی از عشق ، عقده حقارت و رنجی وحشتناک را با خود دارند . لذا در روابط بعدی حرفه ای شده و تلاش می کنند موضوع مورد نظر و طرف مقابل را شیدای خود کنند . و برای نیل به این مقصود طبیعتا در آغاز رابطه خود نقش اول این نمایشنامه را بر عهده گرفته و کاراکتر عاشق سینه چاک بخت برگشته ای را ماهرانه تصویر می کنند و به مجرد اینکه شکارشان تحت تاثیر این عشق سوزان عاشق شد . بازی شروع میشود و رنجی را که خود قبلا تجربه کرده اند به دیگری تحمیل می کنند و از این انتقال آگاهانه غرق لذت می شوند . من اسم این آدمها را " عاشق کن حرفه ای " گذاشته ام . عشق برای اینها یک بازی خطرناک است . و باید همینجا اعتراف کنم که تعدا این آدمهای خطرناک در جامعه امروزی ما هر روز بیشتر میشود . ( زمانی که در بیمارستان لقمان الدوله بودم . حداقل روزی سه الی چهار مورد خودکشی این مدلی را می دیدم . قربانیان بازی عشق ! بخت برگشتگانی که فریب این بازی خطرناک را خورده بودند ، در آغاز به جهت تظاهرات عاشقانه و حملات عاطفی تسلیم شده و پاسخ مهر را با عشق خود داده اند ، اما بعد متوجه حقیقت تلخی شده اند ، که نه تنها او دوستش نداشته و تمام اظهارات و رفتارش دروغ بوده بلکه او را به عنوان عروسک خیمه شب بازی خود برای نیل اهداف جاه طلبانه و عقده های حقارت بار خود قرا داده است  ) .

کسانی هم هستند که عشق برایشان مثل نفس است و بدون آن می میرند . اینان در اولین عشقشان تجربه بلند انسانی را داشته اند و هرگز حاضر نیستند لذت دنیای عاشقی را با هیچ چیز دیگری عوض کنند . هماره در حال سوختن و شیدائی و پویائی هستند . عمرشان کوتاه است . اما مفید زندگی می کنند . عرض و طول زندگی را فدای عمق آن کرده و معشوق برایشان تنها بهانه است و عاشقی هدف آنهاست . در دنیای این آدمها تعریف درست عشق را هم میتوان پیدا کرد . بدون توقع ، همیشه اولین بخشنده هستند ، ضعفهای معشوق را نمی بینند و همه چیز برای آنها در اوج زیبائی و شکوه است ، در رابطه عاشقانه دنبال هیچ هدفی نیستند جز هدف عشق ( قصدشان این نیست که از معشوق یک شوهر ایده آل و یا زن فداکار بسازنند . به تنها چیزی که فکر نمی کنند ازداواج است . ) عشق برای عشق . عاشقی بخاطر عاشقی . رنج برای رنج . درد برای درد . عشق برایشان نردبان بلندی است که از آن به آسمان می رسند . هیچ وقت از معشوق دلگیر و یا دلزده نیستند و همیشه از او به نیکی یاد می کنند و از او سپاسگزارند به خاطر همه لحظه های خوبی که داشته اند ( این را مقایسه کنید با عشق آن زنی که وقتی  متوجه شد مرد تمایلی به ازدواج با او ندارد چنان خوی و رفتارش تغییر می کند که مسخ کافکا در برابر آن  لنگ می اندازد و مدعی هزار توقع مبتذل میشود . رابطه اش با مردی که تا دیروز عشق بزرگ و افسانه ای اش بود ، دلیل تمام بدبختیها و گرفتاریهای زندگی اش میگردد . کار به جائی می کشد  که به مرد می گوید : تو باعث شدی من به خاطرت از سفر خارج از کشورم باز بمانم و زندگیم ویران شود ، همین زن تا چند روز قبل خود را عاشق واقعی می دانست . خنده دار است . مضحک است . ما آدمها با رفتار و کردارمان تقدس واژه ای چون عشق را هم خدشه دار کرده ایم...! ) اینان هیچ وقت از گذشته عاشقانه خود نادم نیستند . در زمان عاشقی همه چیز خود را فدا می کنند بی هیچ توقعی ...عشق همین است ...و عاشق جز این نیست . بخشش و گذشت و کشف بلند ترین خصوصیات انسانی ...غیر از این اگر باشد . عشق نیست و باید برای آن واژه ای دیگر بسازیم . عاشقان همان اشرف مخلوقات هستند ، در راه عشق پویا و بلند طبع ونظر و آرمانی ترین اندیشه ها را کسب کرده و همه فرشتگان خدا به او حسادت می کنند...

+ نوشته شده در  جمعه 16 دی1384ساعت 4:49  توسط محمد رضا  | 

صـبـحدم   مرغ   چمـن  با  گل  نوخاسته  گفت
ناز کم کن که در اين باغ بسي چون تو شکفت
گـل   بـخـنديد   کـه   از   راست   نرنجيم   ولي
هيچ  عاشق  سخن سخت به معشوق نگفت
گر   طمـع  داري  از  آن  جام  مرصع  مي  لعـل
اي  بـسا  در  که  به  نوک  مژه‌ات  بايد  سفـت
تا   ابد   بوي   محبـت   بـه   مـشامـش   نرسد
هر  کـه  خاک  در  ميخانه  به  رخساره  نرفـت
در   گـلـسـتان   ارم   دوش   چو  از  لطـف  هوا
زلـف   سنبـل   به   نسيم  سحري  مي‌آشفت
گفـتـم   اي  مسند  جم  جام  جهان  بينت  کو
گفـت   افـسوس   کـه  آن  دولت  بيدار  بخفت
سخـن  عشـق  نه  آن  است  که  آيد  به زبان
ساقيا  مي  ده  و کوتاه کن اين گفت و شنفت
اشـک   حافـظ   خرد  و  صبر  به  دريا  انداخـت
چـه   کـند   سوز  غم  عشق  نيارست  نهفـت
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 17:33  توسط محمد رضا  | 

دگر نشانی تو را به هیچ کس نمی دهم

غم تو را به هیچ وجه باز پس نمی دهم

تو را نگاه داشتم برای گریه های خود

بهانه عزیز من تو را به کس نمی دهم

 

ببین که هر صدای پا

چگونه می کشد مرا به شهر اضطرابها

به کوچه سرابها و خوابها

 

ببین که بی حضور آبشارگونه ات

نگاه سبزه های خاطرات من

چگونه زرد می شود

 

تو باورت نمی شود

ولی تمام لحظه های بی گناه من

کمر به خدمت غم تو بسته اند، اگر چه خسته اند

تمام لحظه ها من به آرزوی یک سلام تو نشسته اند

 

 

تو ره نمی دهی مرا به جشن خنده های خود

ولیک میهمان گریه های هر شب منی

خبر نداری از هجوم شعله ها به سینه ام

ولی نشسته در کنار بستر تب منی

  

بیا بیا امید دلنواز من

نگاه کن به التهاب سوز و ساز من

ببین حضور نام خویش در نماز من

که در قنوت هر نماز ذکر یارب منی

 

بیا که لحظه های بی گناه من

به مهربانی نگاه تو امید بسته اند

تمام لحظه های بی گناه من اگر چه خسته اند

به آرزوی یک سلام تو نشسته اند

+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 دی1384ساعت 17:3  توسط محمد رضا  |