تبليغاتX
نقطه

سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391

نقدی بر سفرنامه مهدی قزلی به یزد

سلام

برای اینکه نقد این مطلب را بنویسی باید اول نوشته مرحوم جلال آل احمد  از شهر بادگیرها و دو چرخه ها را بخوانی  که به همت یزد فردا در ذیل نوشته سفرنامه آقای قزلی درج شده

جلال آل احمد جدای از قلم روان و تاثیر گذاری که داشت اهل شناخت مسائل جامعه خود در حد یک جامعه شناس تمام عیار بود آنها که کتابهای جلال را خوانده اند بر این نکته  تاکید کرده اند مثل نفرین زمین وچند مقاله و بقیه آثار او

نگاه جلال آل احمد به یزد 50 - 60 سال پیش نگاه انتقادی به مدرنیته ای بود که داشت فرهنگ بومی را زیر پاهای زمخت خودش خرد میکرد و فریاد جلال را در آورده بود که میدان بعثت یزد با سیمهای برق و        آب نمای تقلیدی ، چهره یزد را به هم ریخته و نخل سرفراز بعثت را خانه نشین کرده است ! اول بار که در نوجوانی نوشته جلال را خواندم  احساس غروری به من دست داد که اهل دیاری هستم که در آن دعوا و شکایتهای غالب در مظلمه اش ،  گم شدن دوچرخه ای است که آنهم روز دیگری در یک نقطه شهر پیدا میشود و  یا زندانی که در آن همه اهالی آن غیر یزدیند

از اینکه مینویسد در این شهر آخوندها هم سوار دوچرخه میشوند و تفریح مردم سوار شدن بر دوچرخه بعد از حمام عید با پیشانی و نوک دماغهای براق است ، دلزده نمیشوی ! این هنر قلم و نگاه جلال است که شاید شهرت او هم در برداشت شما بی اثر نباشد

اما نوشته های مهدی قزلی این حس را در خواننده سفر نامه ایجاد نمیکند ! شاید به خاطر اینکه به اندازه جلال معروف نیست و شاید هم برای اینکه به اصرار نویسنده ما باید نگاه این زمان او را با نگاه آنوقت جلال مقایسه کنیم که این قیاس به دور از واقعیت است و نمیشود ! نه مهدی قزلی جلال آل احمد است و نه نگاه و نوشته های او به آن سبک و سیاق ! من جای آقای قزلی بودم خودم مینوشتم و قضاوت را به عهده خواننده مطلب میگذاشتم 

اما مطالب : به نظر میرسد نویسنده هنوز به شناخت کاملی از جامعه ایرانی و اقوام و رفتارهای آنها نرسیده است ! اصرار نویسنده بر تطبیق رفتارهای امروز مردم یزد با آنچه فقط از یک مقاله خوانده است یا در هم صحبتی با دوست روابط عمومی اش به دست آورده کامل نیست . برای اینکه آمار درستی از آنچه در نوشته ها آورده  به یادگار بگذارد خوب بود مثل جلال با دقت بیشتری ملاحظه میکرد و چوب خط بر اساس دیده و شنیده نمیکشید . مهدی قزلی از کویر دل خوشی ندارد ! و این نکته در هر بخش از نوشته های او پیداست ! توصیه میکنم کویر شریعتی را بخواند ! بدون شک با آن نگاه ، تفاوت صفت غالب مردم این دیار که سخت کوشی و به زانو در آوردن طبیعت سخت در مقابل اراده انسان است ، بیشتر به چشم می آید تا احتیاط و تساهل ! و اصلا  مگر نه اینکه همین احتیاط در رفتار و زندگی در صلح و صفا ارزش بی بدیلی است که  اگر از زاویه درستی به آن نگاه کنی جای خود را با دعوا و زدو خورد که فقط میتواند به دلیل حق کشی یا ظلمی از طرفین باشد عوض خواهد شد صفتهائی که به دلیل خلق پسندیده مرد و زن کویری رخ نمیدهد که به دنبال آن زد و خوردی را به دنبال داشته باشد و اگر هم ظلمی به او روا شود سینه در مقابل ظلم سپر میکند و برای آن کشته هم میدهد ! مهدی قزلی هم از کنار رشادتهای این مردم در مقابل ظلم زمان ستم شاهی و روحانیت بیدار آن گذشته است  . و هم از آنچه به یزدی نسبت داده اند ! دارالعلم بودن و دار العباده بودن لقبی نیست که یزدی به خودش  داده باشد و البته لیاقتی است که به هر کسی و هر جائی نمیدهند ! در تعداد شهید و رزمنده نیز این استان نمونه  کشور است و اگر دوست نویسنده دستی بر آمار داشت قضاوت عجولانه نمیکرد !

با این همه ، سفرنامه آقای مهدی قزلی در خور تحسین است و مشاهدات ایشان واقعیتی است که به چشم می آید و باید اهل ذوق و ادب باشی که دیده ها را به قلم آوری .

یک نکته دیگر :

 نویسنده نوشته بود که بیانیه های امام کوبنده اما پر از غلط است (اعلامیه‌ها و ادبیات پر از غلط ولی محکم و کوبنده را ببیند(

امام که رحمت خدا بر او باد ، به زعم اهل ادب در قله ادبیات ایران با اشعار عرفانی خویش و کتابهای بیشمار خود ایستاده است و بدون شک  نحوه بیان و ادبیات اعلامیه های او  ناشی از  ذکاوت این مرد بزرگ است که با ادبیات حماسی و به زبان مردم اعلامیه های آتشین خود را در براندازی طاغوت صادر مینمود و حتما  ادبیات فاخر ما باید جای پائی برای نوشته هایی از جنس سخن امام با مردم باز کند . 

 ...........................................................................................................................................

سفر نامه مهدی قزلی به یزد

قرار شد سفرهایی به یزد و کرمان و خوزستان و مشهد اردهال و خارک و اورازان و بویین زهرا و اسالم برنامه‌ریزی کنیم و جا پای جلال بگذاریم و هرچند در این فقره من کجا و جلال کجا، ولی از باب ارادت سابقه‌دار به ایشان و لطف ذاتی سفر «یا علی» گفتیم.

 مهدی قزلی که پیش از این قلم خود را بارها در سفرنامه‌نویسی آزموده و کتاب‌هایی از او در قالب داستان در دسترس علاقه‌مندان است، در سفر به شهرهایی چون یزد، کرمان، اسالم، جزیره خارک و زادگاه جلال ـ اورازان ـ با الهام از سبک سفرنامه‌نویسی این نویسنده نامدار دست به تک‌نگاری‌های کوتاه و خواندنی زده که از این شماره، در چند قسمت متوالی در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود.

او در نخستین سفر خود به شهر یزد، سعی کرده همزمانی و همزبانی سفر و قلم جلال پس از 55 سال را یک بار دیگر تجربه کند که از امروز در هفت قسمت با درج عکس‌های نویسنده در پی هم منتشر می‌شود. اینک بخش نخست این سفرنامه:

چیزی شبیه مقدمه

اعتقاد عمیق من این است که در دوره زمانه ما همه چیز از یک تماس تلفنی شروع می‌شود. رفیق شفیقی در خبرگزاری مهر تماس گرفت و دعوتم کرد به چای و گپ. می‌خواستم مثل خیلی از این دعوت‌ها مودبانه رد کنم ولی دیدم از خانه ما تا خبرگزاری مهر کلا 7 ـ 8 دقیقه پیاده راه است. این شد که دعوت چایش را قبول کردم. چند روز قبلش مقاله‌ای به من داده بود این رفیق شفیق که درباره روش‌شناسی جلال آل‌احمد در مردم‌شناسی و تک‌نگاری‌هایش نوشته بود. مقاله به نظرم جالب آمد و جالب‌تر جلال بود که هربار سراغش می‌رویم چیز جدیدی درش پیدا می‌کنیم. جلال یادداشت‌هایش از زادگاه پدری در طالقان را در کتابی به نام اورازان منتشر کرد. بعدتر تات‌نشین‌های بلوک زهرا را نوشت که یادداشت‌ها و دیده‌های چندین ساله‌اش از این مناطق بوده به دلیل مسافرت‌های پی در پی تابستانه دوران نوجوانی به منزل خواهرش در آن مناطق. این دو کتاب که در آن رسم و رسوم و آداب و کار و بار و زبان مردم منطقه منعکس شده است، مورد توجه خیلی‌ها در داخل و خارج قرار گرفت و همین باعث شد موسسه‌ای وابسته به دانشگاه تهران از جلال بخواهد این تک‌نگاری‌ها را ادامه دهد که «سفر به شهر بادگیرها»، «گذری به حاشیه کویر»، «گزارشی از خوزستان»، «مهرگان در مشهد اردهال»، «آیین فصل» و «خارک درّ یتیم خلیج فارس» حاصل آن درخواست است. البته روش و منش جلال در مردم شناسی و تفاوتهای جدی‌اش با روش آکادمیک و کتابخانه‌ای و غربی باعث شد این ماجرا سرانجامی پیدا نکند.

پرت افتادم از رفیق شفیق؛ با بهانه همان مقاله‌اش صحبت‌مان از احوال‌پرسی به جلال کشیده شد و دست آخر گفت بیا و دوره بیفت هرجا جلال در داخل کشور رفته و از آن تک‌نگاری کرده ببین و تک‌نگاری کن. قلوپ آخر چای در گلویم ماند. جلال و سفر و تک‌نگاری و ... در میان پیشنهادهای کاری محترمانه و بی‌شرمانه‌ای که در دوران بیکاری‌ام به عنوان کسی که به کار مطبوعه و نگارش شناخته شده‌ام (بگذریم که در هیچ کدام چیزی نبوده و نیستم) به من شده بود، این پیشنهاد آنقدر فرهنگی و مطابق سلیقه‌ام بود که آن یک قلوپ چای مدتی را در سرگردانی دهان و حلق و مری بگذراند.

 

یکی از بناهای قدیمی شهر یزد، موسوم به زندان اسکندر

بعد از تک‌نگاری‌هایی از سفر رهبر انقلاب به کردستان و قم و چندین و چند جلسه از دیدارهای رهبر انقلاب با آدم‌ها و گروه‌های مختلف و یادداشت‌های حج و چند یادداشت جسته و گریخته از بم بعد از زلزله، کربلای قبل و بعد از صدام و ... احساس کردم این یک پیشنهاد حرفه‌ای بر اساس سابقه کارم است و این مرا به اندازه یک دقیقه خوشحال کرد. حالا چرا یک دقیقه چون رفیق ادامه داد که: تو دو تا خصلت داری که اگر من داشتم خودم این کار را می‌کردم؛ اول این که بیکاری و می‌توانی بروی سفر دوم اینکه پر رو هستی و این کار روی زیاد می‌خواهد!

هر چند همه برادران ارازل و اوباشی که توسط نیروی انتظامی خفت می‌شوند در این دو خصلت سرور ما هستند ولی رفیق ما لطف رفیقانه کرده بوده انگار به ما. مطمئن هستم که آنهایی که به جلال چنین پیشنهادی داده‌اند به خاطر توانایی‌های مثبتش این کار را کرده‌اند.

خلاصه اگر کنم و جزئیات را اگر کنار بگذارم قرار شد سفرهایی به یزد و کرمان و خوزستان و مشهد اردهال و خارک و اورازان و بویین زهرا و اسالم برنامه‌ریزی کنیم و جا پای جلال بگذاریم و هرچند در این فقره من کجا و جلال کجا ولی از باب ارادت سابقه‌دار به ایشان و لطف ذاتی سفر یا علی گفتیم. ضمن اینکه مطمئن هستم چون یک طرف ماجرا جلال است کار خوبی از آب درخواهد آمد این تک‌نگاری‌ها و مهم نیست من این کار را انجام بدهم یا دیگری.

خواندن مطالب بنده از این سفرها البته خالی از لطف نیست! ولی اگر کسی بخواهد خوب بفهمد دنیای این نوشته دست کیست باید قبلش نوشته‌های جلال را بخواند.

حرکت به مرکز ایران

ساعت 3 بعد از ظهر آخرین دوشنبه سال 1390 بود که کیلومتر شمار ماشین را در میدان گمرک سابق و رازی فعلی صفر کردم. جلال شب چهارشنبه‌سوری سال 1336 رسیده بود یزد و من هم می‌خواستم شب چهارشنبه‌سوری سال 90 یزد باشم. تهران شلوغ بود. انگار آب به لانه مورچه‌ها افتاده باشد. همه در حال دویدن؛ ترافیک الکی، خرید الکی، استرس الکی و البته گرانی راستکی.

از شهر که درآمدیم اول اتوبان قم سلام دادیم به امام و فاتحه‌ای و یاد این حرف جلال به امام افتادم که گفته بود بعضی از اعلامیه‌ها و مطالب منتسب به شما از لحاظ نگارش خوب نیست و اعلام آمادگی کرده بود برای همکاری و آدرسش را نوشته بود و حیف که اجل امانش نداد تا نتیجه همان اعلامیه‌ها و ادبیات پر از غلط ولی محکم و کوبنده را ببیند.

در همان حال رانندگی فکر می‌کردم این چه کاری بود من قبول کردم. جلال 50 ـ 60 سال پیش چنین کاری کرده. آن موقع بسیاری از جاهای کشور ما دست نخورده باقی مانده بود و ضریب نفوذ رادیو و تلویزیون و مطبوعات آن قدر کم بود که آدم‌های هر شهر و دیاری با آدم‌های شهر کناری تفاوت‌های مخصوص به خودشان را داشته باشند و البته هویت خودشان. حالا ولی به مدد رسانه‌های فراگیر، آدم‌ها یکسان‌سازی شده‌اند. بعد هم این نیم قرن فاصله به اندازه ده تا تاریخ تمدن پیشرفت تکنولوژیک در دل خودش داشته. از همه مهم‌تر اینکه در این کشور یک اتفاق مهم افتاده و آن انقلاب اسلامی است. جلال در اوج قدرت پهلوی دوم در کشور می‌چرخیده و من در زمانه اقتدار جمهوری اسلامی و این همه تفاوت‌هایی است که فکرم را مشغول خودش کرده بود. با همین فکرها قم را رد کردیم و کاشان را و اردستان را و در تاریکی نایین و اردکان و میبد و ...

 

اینکه بگوییم یزد، درست در مرکز ایران است، خیلی هم بی‌راه نیست

قبل از راه افتادن سمت یزد پیش دوستی یزدی رفتم که مسوول روابط عمومی یک شرکت بزرگ یزدی در زمینه خدمات ارتباطات اینترنتی بود. از او سوالات مختلفی راجع به یزد پرسیدم و جواب‌های خوبی گرفتم. علاقه و فعالیت‌های ادبی قبلی‌اش باعث گرم شدن گپ‌مان شد و هم او بود که چند نفری را معرفی کرد تا در یزد سراغ‌شان بروم. وقتی فهمید هنوز جایی برای اسکان در نظر نگرفته‌ام با مسوول روابط عمومی هتل‌های زنجیره‌ای مهر یزد تلفنی حرف زد و قرار شد آنها به یک خبرنگار! اقامت رایگان بدهند. گفت هتل‌هایشان همان خانه‌های قدیمی بافت تاریخی هستند که بازسازی شده‌اند و مورد استفاده قرار می‌گیرند.

همین دوست یزدی در تشریح موقعیت یزد برایم روی کاغذ دایره‌ای کشید و وسطش نوشت یزد و انگار که آن دایره خودش مرکز یک پراکندگی جغرافیایی باشد شعاع‌هایی از آن به اطراف کشید. خطی به سمت بالا و در انتهای خط دایره‌ای و داخل آن نوشت تهران. از دایره یزد خطی به سمت جنوب شرقی کشید و نوشت کرمان، خطی به سمت جنوب و نوشت بندرعباس، خطی به سمت جنوب غربی و نوشت شیراز و بالاخره خطی به سمت غرب و نوشت اصفهان. و این طور شد که یزد مرکز ایران شد!

این تعبیر را در یزد از یک پسر جوان هم شنیدم که گفت: یزد وسط ایران است! و وقتی پرسیدم از چه نظر؟ با اعتماد به نفس گفت: از همه نظر. این حس وطن‌دوستی در بین مردم یک شهر و منطقه برایم همیشه ارزشمند بوده و یک شاخص. خیلی مهم است که مردم محل زندگی‌شان را دوست دارند یا نه. گفتارهای غلوآمیز درباره محل زندگی در وهله اول نشان از اهمیت آن محل برای اهالی است. من جاهای زیادی دیده‌ام که مردمش کوچیده‌اند و دوست هم ندارند برگردند به آنجا. بگذریم.

حرف پسر جوان یزدی البته تا حدی درست بود؛ اگر روی نقشه ایران خطی از بندر خرمشهر به شهر مرزی سرخس در خراسان شمالی بکشیم و خطی از مرز بازرگان در روی گوش گربه ایران، به بندر گواتر در کنار چابهار، محل تلاقی آنها (که به منزله دو قطر ایران هستند) شهر نایین است که با اغماض نزدیک یزد است (البته با این حساب اصفهان هم می‌تواند ادعای مرکزیت ایران را بکنند).

به هر حال این تسامح را نمی‌توان درباره آن کروکی رفیق روابط عمومی مان قبول کرد. یزد شهریست سر راه تهران به کرمان و زاهدان، همین. ارتباطش با اصفهان مستقیم نیست، همینطور با شیراز و بندرعباس. در این دوره زمانه اگر کسی بخواهد برود اصفهان و شیراز یکراست از تهران می‌رود اصفهان و بعد هم شیراز، تازه اگر هم هوایی نرود.

 

ساختمان قدیمی دوازده امام یزد

البته محصور بودن در میان کویر برای یزد ضمن مشکلاتی که ایجاد می‌کرده برای مردم، ولی محاسنی هم داشته. کویر هر چند جلوی گسترش شهر یزد را گرفته ولی مثل یک مومیایی شهر را از جهت بافت تاریخی و حتی اجتماعی دست نخورده نگه داشته است.

مسیر خسته کننده 620 کیلومتری تهران تا یزد بالاخره تمام شد و حدود ساعت 10 شب پرسان پرسان رسیدیم به محله فهادان و جایی که معروف است به زندان اسکندر و البته هتل سنتی فهادان روبه روی همین عمارت زندان اسکندر و ساختمان قدیمی دوازده امام است.

 

 

 

سفر به یزد/2

آدم‌ها مهم‌ترند یا آثار تاریخی؟

رویه جلال آل‌احمد در تک‌نگاری، توجه به مردم است؛ نه در و دیوار و خشت و گل، حتی اگر 6 ـ 7 قرن قدمت داشته باشد و مناره‌اش از همه جای شهر پیدا باشد. برعکس ما از هر کس هر سئوالی می‌کنیم، درباره در و دیوار و قدمت آثار برایمان می‌گوید.

مهدی قزلی که پیش از این قلم خود را بارها در سفرنامه‌نویسی آزموده و کتاب‌هایی از او در قالب داستان در دسترس علاقه‌مندان است، در سفر به شهرهایی چون یزد، کرمان، اسالم، جزیره خارک و زادگاه جلال ـ اورازان ـ با الهام از سبک سفرنامه‌نویسی این نویسنده نامدار، دست به تک‌نگاری‌های کوتاه و خواندنی زده که از روز گذشته در چند قسمت متوالی در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود.

او در نخستین سفر خود به شهر یزد، سعی کرده همزمانی و همزبانی سفر و قلم جلال پس از 55 سال را یک بار دیگر تجربه کند که از روز گذشته در هفت قسمت با درج عکس‌های نویسنده در پی هم منتشر می‌شود. اینک بخش دوم این سفرنامه:

کتابخانه وزیری

صبح روز سه‌شنبه بلند شدیم و رفتیم سمت مسجد جامع کبیر یزد و کتابخانه وزیری که کنار این مسجد است. در واقع رفتم تا یکی از کارمندان این کتابخانه را که آقای مسرت نامی بود و رفیق روابط عمومی‌مان در تهران معرفی کرده بود، ببینیم. آقای مسرت برای خودش یک پا یزدشناس است و بعدتر فهمیدم از تاجیکستان دکترا گرفته و سال‌ها در کتابخانه کار می‌کند. قدم زنان از هتل رفتیم تا مسجد جامع و سر راه از کوچه پس کوچه‌های بافت تاریخی یزد گذشتیم که انصافا قشنگ بود. خانه‌ها و عمارات قدیمی و کاهگلی با درهای چوبی کلون دار که زنانه و مردانه‌اش با هم فرق می‌کرد.

 

کوچه‌ها را معلوم بود حفظ کرده‌اند و بازسازی و فهمیدیم که یک جور مسیر تور پیاده گردی یا دوچرخه‌گردی است.

کتابخانه وزیری کنار مسجد جامع بود با آن مناره‌های بلندش و هرچند دوست می‌داشتم اول مسجد جامع را ببینم ولی چون قرار گذاشته بودم، رفتم به کتابخانه. آقای مسرت در جواب سئوالات من جواب‌های کلی داد و ارجاعات دقیق کتابخانه‌ای و معلوم بود هر کس می‌رسد از او همین سئوالات را می‌پرسد و حوصله‌اش را سر می‌برد. برای هر سئوالی که پرسیدم یک کتاب معرفی کرد و بعد از هر معرفی کتاب می‌گفت کتاب‌فروشی نیک‌روش روبه روی مسجد برخورداری کتاب را دارد. همه آن کتاب‌ها را اگر می‌خواندم لااقل به اندازه فوق‌لیسانس یزدشناسی و حومه می‌شد. اسم کتاب‌ها هم الکی زیاد است و تکرارش در اینجا ملال‌آور. با یک جستجوی ساده در گوگل همه‌اش با آدرس دقیق پیدا می‌شود.

 

حق را به او دادم که از 7 صبح آمده بود سرکار و حسابی خسته شده بود. به قول خودش من چهارمین نفری بودم که در آن روز او را مورد سئوال و جواب قرار داده بودم. پرسیدم از حضور جلال در یزد سند و عکس و خاطره‌ای وجود دارد یا نه. کمی فکر کرد و گفت چیزی ندیده است. از بین سئوالات من که بیشترش از لابه‌لای تک‌نگاری جلال درآمده بود ماجرای دوچرخه‌ها را پسندید و گفت مقاله‌ای دارد خودش به اسم یزد شهر دوچرخه‌ها که گویا مقدمه کتابی با همین نام است. آن را برایم پرینت گرفت و گفت که 150 تومان هزینه پرینت می‌شود! و بعد اشاره کرد مقررات اداری است و کاغذها را می‌شمارند و ... بیش از آنکه بهم بربخورد یا حس بدی داشته باشم، خیلی تعجب کردم. خوشبختانه یک دویست تومانی در جیبم بود و جالب اینکه بقیه پول را هم پس دادند.

آقای مسرتِ‌ خوش‌برخورد ولی خسته، درباره روزنامه‌های فعال یزد در همان زمان سفر جلال هم نکاتی گفت. به نظرم رسید شاید با توجه به معروفیت جلال خبری از حضور او در آن مطبوعه‌ها درج شده باشد. از او خواستم آرشیو روزنامه‌ها را ببینم. راهنمایی‌ام کرد به سالنی که درش قفل بود و قفسه‌ای که چند گالینکور بزرگ در آن بود و با سوز خاصی گفت: این همه مطبوعه‌هایی‌ست که از شر زمانه و مدیران کتابخانه در زمان‌های مختلف در امان مانده و توضیح داد یک زمانی یکی از مدیران همه آرشیو این چهار مطبوعه (ناصر، ملک، طوفان یزد و صدای یزد) را به کیلویی 5 تومان فروخته به نمکی!

روزنامه‌ها در واقع رسما هفته‌نامه بودند و به نام عام «روزنامه» خوانده می‌شدند. بالایشان نوشته شده بود: روزنامه هفتگی فلان!

بین‌شان گشتم تا از تاریخ آخر سال 1336 و ابتدای سال 1337 چیزی پیدا کنم بلکه مطلبی از جلال در آنها باشد. پیدا کردم البته ولی چیزی نداشت. درواقع یک جور هفته‌نامه آگهی و تبلیغات بودند که صفحه اول و آخرشان چند خبر و مطلب داشت! به راهنمایی آقای مسرت سری هم اتاق رییس کتابخانه زدم و دفتر یادبود کتابخانه را دیدم که در آن با خط‌های متنوع و زبان‌های مختلف فارسی و انگلیسی و هندی و ... یادگاری نوشته بودند ولی نامی از جلال نبود. معلوم بود جلال بی سر و صدا آمده و رفته.

از کتابخانه بیرون آمدم و رفتم مسجد جامع تا نمازم را بخوانم. مسجد بزرگ بود و با عظمت با دری چوبی و بزرگ. معلوم بود بنای مسجد چند پاره است یعنی در دوره‌های مختلف قسمت‌های مختلفش ساخته شده است. در شبستان اصلی نماز خواندم و از آرامشی که زیر این سقف‌های گنبدی هست لذت بردم. خادم مسجد می‌گفت: زمان شاه اینجا نماز جمعه برپا می‌شده ولی از سال 58 دیگر نمی‌شود ولی نمازهای سه گانه برقرار است. فکر کنم منظورش پنج گانه بود و اینکه صبح و ظهر و شب نماز جماعت دارند. یاد مکه و مدینه افتادم و اذان و نمازهای همه وقت‌شان؛ صبح، ظهر، عصر، مغرب، عشا و نماز شب.

به خادم گفتم شاید چون مردم جا نمی‌شدند برای همین هم جای نماز جمعه را عوض کرده‌اند. خادم گفت: نه آن موقع هم مردم زیاد می‌آمدند با دوچرخه و موتور، دو پشته و سه پشته! و منظورش دو تَرکه و سه ترک بود. خادم دوست داشت راجع به تاریخ مسجد برای‌مان بگوید که مجالش ندادیم و خداحافظی کردیم. بیشتر برای شباهت با جلال! جالب است جلال از بزرگ‌ترین و با عظمت‌ترین بنای شهر یزد یعنی مسجد جامع چیزی در تک‌نگاری‌اش ننوشته است. رویه او در تک‌نگاری توجه به مردم است نه در و دیوار و خشت و گل، حتی اگر 6-7 قرن قدمت داشته باشد و مناره‌اش از همه جای شهر پیدا باشد. برعکس ما از هر کس هر سئوال می‌کنیم درباره در و دیوار و قدمت آثار برایمان می‌گوید.

 

ـ سفر به یزد/3

چهارشنبه‌سوری ناکام!

تمام تلاشم برای راه‌یابی به یک جمع زرتشتی یا غیر آن برای دیدن یک برنامه چهارشنبه‌سوری تا عصر سه‌شنبه بی‌نتیجه ماند و بالاخره با راهنمایی چند نفر رفتم به سمت دخمه‌ها. می‌گفتند آنجا حاشیه‌ای‌تر است و شاید جک و جوان‌ها جمع شوند و برنامه‌هایی خودجوش برگزار شود.

مهدی قزلی که پیش از این قلم خود را بارها در سفرنامه‌نویسی آزموده و کتاب‌هایی از او در قالب داستان در دسترس علاقه‌مندان است، در سفر به شهرهایی چون یزد، کرمان، اسالم، جزیره خارک و زادگاه جلال ـ اورازان ـ با الهام از سبک سفرنامه‌نویسی این نویسنده نامدار، دست به تک‌نگاری‌های کوتاه و خواندنی زده که از روز گذشته در چند قسمت متوالی در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود.

او در نخستین سفر خود به شهر یزد، سعی کرده همزمانی و همزبانی سفر و قلم جلال پس از 55 سال را یک بار دیگر تجربه کند که از یکشنبه در هفت قسمت با درج عکس‌های نویسنده در پی هم منتشر می‌شود. اینک بخش سوم این سفرنامه:

یزدی‌ها

مدتی قبل از رفتن به یزد چشم و گوش تیز کردم درباره یزد و یزدی‌ها. آنچه از خودشان شنیدم و دیگرانی که به یزدی‌ها ربطی داشتند از این قرار بود که آنها مردمانی ساده و سخت‌کوش و قانع هستند. سختی زندگی در کویر از ایشان مردمی ساخته پرتلاش که یاد گرفته‌اند برای اینکه دخل و خرجشان با هم بخواند بهترین کار این است که خرج را کم کنند چون دخل خیلی دست خودشان نیست. این است که یزدی محتاط شده است و سر در لاک خود و دنبال دردسر نمی‌رود. اخلاق مصرف‌گرایی هنوز که هنوز است در میان مردم یزد عمومیت پیدا نکرده. به نظرم همین باعث شده بود زمان سفر جلال همه مردم دوچرخه سوار بودند. حتی الان هم اگر کمی بنزین گران‌تر شود اولین شهری که مردمش دوچرخه‌ها را بیرون می‌کشند همین یزد است.

رفیق روابط عمومی می‌گفت خوی یزدی‌ها خوی زرتشتی است؛ آرام و کاری به کار کسی ندارند. همین هم باعث شده زرتشتی‌ها در یزد سال‌ها بی‌مشکل به زندگی‌شان در کنار مسلمان‌ها ادامه می‌دهند. خود یزدی‌ها هم مشکلاتی مثل ورود اعراب مسلمان به ایران و بعدتر حمله مغولان را بدون مشکل از سر گذرانده‌اند. به نظرم هر کس از هرجا به خودش زحمت داده و از بین بیابان تا یزد آمده و خسته و کوفته رسیده تا پشت دروازه شهر ترجیح داده با اولین نرمش مردم با آنها کنار بیاید. خود شهر هم نه دریایی دارد نه آب و هوایی نه گنج و معدنی، مردم هم که اهل مدارا، خوب چرا باید دعوایی بشود آنجا؟

حتی تفریح و خوشگذرانی‌شان هم با خویشان سازگار است، ده دوده! یعنی می‌روند ده یا جایی بیرون از شهر و آتش و دودی به پا می‌کنند و وعده‌ای غذا در هوای آزاد و برمی گردند خانه، سالم و کم‌هزینه و کم‌حاشیه.

معروف است که می‌گویند زندان این شهر پر است از زندانی غیربومی. به نظرم اگر یک یزدی حتی رییس جمهور هم بشود ترجیح می‌دهد به جای کارهای سخت، رییس‌جمهور صلح و دوستی و تسامح و کم کردن تنش‌ها باشد، آن هم به هر قیمتی. رییس‌جمهوری که موافق و مخالفش از او حساب نبرند. معلوم است چنین رییس جمهوری حتی برای به دست آوردن قدرت، عوض فعالیت و مبارزه سیاسی می‌رود پشت تریبون و گریه می‌کند! برعکس رفیق تُرکش که برای رای آوردن هرکاری حتی ریختن به خیابان هم انجام می‌دهد. غرض واقعا بحث سیاسی نبود. خواستم در یک قیاس ساده خوی یزدی‌ها را بشناسیم.

اکثر مردم یزد طبقه متوسطی هستند که دست‌شان به دهان‌شان می‌رسد ولی بیشتر نه! پایشان را هم از گلیم‌شان درازتر نمی‌کنند، حتی گلیم‌شان را هم درازتر نمی‌کنند.

مهمان‌نواز هستند و مهمان‌نوازی‌شان دل‌چسب است. در زمان دانشگاه با اینکه ساکن تهران بودم ولی به رسم دانشجویی در ایام امتحانات گاهی می‌رفتم خوابگاه تا با رفقا درس بخوانیم. سه رفیق یزدی داشتم که هم‌اتاقی بودند. هر وقت می‌رفتم اتاق آنها موقع شام و ناهار با لهجه غلیظ چیزهایی به هم می‌گفتند بعد معلوم می‌شد به خاطر اینکه من مثلا مهمان‌شان بودم با هم هماهنگ می‌کردند که یک کنسرو ماهی هم به سفره اضافه کنند. جالب‌تر اینکه گاهی دو نفرشان که اهل جایی در اطراف یزد بودند لهجه را غلیظ‌تر و محلی‌تر می‌کردند تا نفر سوم نفهمد چه می‌گویند و بعد می‌فهمیدیم ظرف‌های غذا را برده‌اند بشویند. اتاق این رفقای یزدی همیشه مرتب بود و همه چیز سرجایش. نه دردسر درست می‌کردند نه می‌گذاشتند کسی برای‌شان دردسر درست کند. ولی امان از رفقای خراسانی که اتفاقا اتاق بغل یزدی‌ها بودند. بگذریم که بحث بر سر یزد و یزدی است نه خراسانی و مشهدی.

این اخلاق و روحیات به نظرم برای هر اهل قدرتی مثل نعمت است! هم دارالعباده بوده یزد و هم در دوران انقلاب خبری در آن نبوده. همین الان هم مردمش سرشان در لاک خودشان است به قول حاج تقی حبیبی پیرمرد دوچرخه‌ساز 75 ساله یزدی: یارانه را اگر بدهند می‌گیریم، ندهند هم کمتر می‌خوریم، ما که زورمان به دولت نمی‌رسد!

 

چهارشنبه‌سوری

از همان اول که پایم را در هتل گذاشتم درباره رسم و رسوم چهارشنبه‌سوری در یزد پرسیدم و جایی که احتمالا برنامه‌ای به این مناسبت بگیرند. هیچ کس جواب درست و درمانی نمی‌داد. یعنی جوابی نداشتند که بدهند. جایی چیزی درباره تور چهارشنبه‌سوری روی در و دیوار دیدم که بعد از پیگیری فهمیدم برنامه را با دستور از بالا کنسل کرده‌اند. چیزهایی هم از جشن سده در روستاهای زرتشتی‌نشین چم و چک‌چک و غیره گفتند که همه‌اش حرف بود. دو چیز برایم کاملا روشن شد؛ اول اینکه برنامه منسجم و درست و درمانی برگزار نمی‌شود و دوم اینکه زرتشتی‌ها دوست ندارند ما برویم و برنامه‌شان را ببینیم.

تمام تلاشم برای راه‌یابی به یک جمع زرتشتی یا غیر آن برای دیدن یک برنامه چهارشنبه‌سوری تا عصر سه‌شنبه بی‌نتیجه ماند و بالاخره با راهنمایی چند نفر رفتم به سمت دخمه‌ها. می‌گفتند آنجا حاشیه‌ای‌تر است و شاید جک و جوان‌ها جمع شوند و برنامه‌هایی خودجوش برگزار شود. رفتیم به همان سمت ولی با یکی دو جین مامور نیروی انتظامی در ابتدای خیابان منتهی به دخمه‌ها مواجه شدیم و فهمیدیم مردم و ماموران درک دقیق و درستی از هم دارند. ماشین را وسط میدان گذاشتم و پیاده شدم یک راست رفتم روی مخ عاقله مردی در بین ماموران که به نظر رییس‌تر از همه می‌آمد و کارم را سیر تا پیاز برایش شرح دادم.

خیلی خوب گوش کرد و دست آخر گفت او و همکارانش کنترل شهر را کاملا در دست دارند و هیچ کجا هیچ مراسمی برگزار نمی‌شود. مگر در جمع‌های خصوصی زرتشتیان که آنها هم دوست ندارند کسی داخل‌شان بشود. خلاصه از چهارشنبه‌سوری یزد چیزی پیدا نکردیم جز همان نخاله‌بازی‌های رایج جک و جوان‌ها در انداختن ترقه‌های وارداتی چینی در کوچه و خیابان. مامور نیروی انتظامی هم نصیحت‌مان کرد برویم در پارک و چیپس و بستنی بخوریم که تفریح سالم‌تری است!

 

میدان امیر چخماق و فلافل و جگرش را ترجیح دادیم به پارک تا سه‌شنبه شب هم به پایان برسد.

حالا کاری به چهارشنبه‌سوری ندارم که هنوز درباره رگ و ریشه‌اش بحث است ولی چرا ما هنوز بلد نیستیم جشن و شادی دسته جمعی برگزار کنیم؟ یا راه افراط برمی‌داریم یا تفریط. جلال در یادداشتش می‌گوید مردم رفته‌اند در حیاط مدرسه مارکار نشسته‌اند و مسابقه ماست‌خوری بچه‌ها برگزار شده برنامه‌ای جُنگ مانند و بعد هم فشفشه و آتش‌بازی که نقش مردم در آن تماشاگری بوده نه تصدی‌گری!

برنامه آموزنده نبوده ولی زننده هم نبوده. مثل اینکه قدیم‌ترها مردم را جو نمی‌‌گرفته.

شیرینی‌فروشی حاج خلیفه علی رهبر و شرکا!

شهر پر است از شیرینی‌فروشی‌های حاج خلیفه و شرکا. مثل قم و حاج حسین سوهانی و پسرانش. هر کسی یک کلمه کم و زیاد کرده به اسم اصلی و شناخته شده و خودش را جای اصل جا زده. جالب‌تر اینکه یکی از همین غیر اصل‌ها چند دهنه بیشتر با فروشگاه مرکزی فاصله نداشت. این موضوع البته برای‌مان کمتر اهمیت داشت. با اهمیت‌تر این است که این شیرینی‌فروشی حاصل شراکت سه نفر است؛ حاج خلیفه علی رهبر، حاج مرتضی شیرینی‌ساز و حاج حسن فردوسیان. جالب اینکه بچه‌های آنها هنوز هم این شراکت را حفظ کرده‌اند و ادامه کار پدران را می‌دهند. جلال از این شیرینی‌فروشی قدیمی هم چیزی ننوشته ولی شراکت طولانی‌مدت و پایدار آنها شبیه شراکت اهل یک یا چند آبادی در منافع قنات است که جلال به این یکی اشاره‌ای داشته است. شراکتی با این طول مدت فقط در یزد امکان پذیر است با مردمی که طمع در کارشان نیست. خیلی تلاش کردم با یکی از پسران شرکای اولیه صحبتی بکنم که نشد. سرشان حسابی برای ایام عید شلوغ بود. مردم صف طولانی کشیده بودند تا شیرینی یزدی بخرند و البته حجم بیشتری هم آماده می‌شد تا برود به شهرهای دیگر. هیچ کدام حاضر نشدند وقت بگذارند برای مصاحبه و گپ و گفت. با مزه این است که ساعت 6 بعد از ظهر هم تعطیل می‌کردند در حالی که اگر شبانه‌روز هم باز می‌بودند، مشتری داشتند.

هرچه قدر یکی دو هفته مانده به نوروز، یزد شهر خوبی است برای مسافرت، ولی برای خریدن شیرینی از فروشگاه‌های اصلی حاج خلیفه علی رهبر و شرکا وقت نامناسبی است، یک ساعت در صف ایستادیم برای یکی دو تا بسته قطاب و پشمک آن هم در فروشگاه شماره 2 نه فروشگاه مرکزی.

 

جای پای جلال ـ سفر به یزد/4

هتلی پر از خنزر پنزرهای قدیمی

هتل پر بود از خنزر پنزرهایی که مثلا فضا را قدیمی نشان بدهد مثل کوزه و موتور قدیمی و چرخ گاری و... انگار با یک خاور از پارکینگ پروانه خیابان جمهوری تهران جنس خریده باشی و ریخته باشی داخل آن خانه قدیمی.

مهدی قزلی که پیش از این قلم خود را بارها در سفرنامه‌نویسی آزموده و کتاب‌هایی از او در قالب داستان در دسترس علاقه‌مندان است، در سفر به شهرهایی چون یزد، کرمان، اسالم، جزیره خارک و زادگاه جلال ـ اورازان ـ با الهام از سبک سفرنامه‌نویسی این نویسنده نامدار، دست به تک‌نگاری‌های کوتاه و خواندنی زده که از روز گذشته در چند قسمت متوالی در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود.

او در نخستین سفر خود به شهر یزد، سعی کرده همزمانی و همزبانی سفر و قلم جلال پس از 55 سال را یک بار دیگر تجربه کند که از یکشنبه در هفت قسمت با درج عکس‌های نویسنده در پی هم منتشر می‌شود. اینک بخش چهارم این سفرنامه:

هتل موزه فهادان و ستاره‌هایش

محل اسکان ما خانه‌ای قدیمی بود که با هزینه‌ای میلیاردی تبدیل شده بود به هتلی 4 ستاره. ما که زور جیب‌مان به 4 ستاره هتل نمی‌رسید ولی همکاری صاحب هتل و البته خلوتی بی‌نظیر یزد قبل از نوروز این مجال را به ما داد که هتل 4 ستاره را هم درک کنیم!

اتاق‌های هتل در واقع اتاق‌های دورتادور حوض بزرگی در وسط خانه قدیمی بود که به هرکدام دستشویی و حمام اضافه شده بود. این کار، یعنی حفظ کردن ظاهر آثار قدیمی و باستانی و ایجاد تغییرات برای کاربری جدید و به روز در داخل آن، تجربه جهانی دارد و البته موفق. هم مردم درک دقیقی از گذشته پیدا می‌کنند و هم آثار باستانی صاحب دل‌سوز.

یکی از کارمندان هتل و مسوول اصلی آنجا چند باری وقت گذاشتند و ما را در همان هتل کوچک گرداندند. خانه دو بخش اصلی داشته که یکی با حیاطی کوچک‌تر اندرونی حساب می‌شده و یکی با حیاطی بزرگ‌تر بیرونی.

اتاقها دورتادور حوضی بزرگ جا داشتند و آشپزخانه در زیر زمین نارنجستان (همان اندرونی که چون در حیاطش درخت نارنج می‌کاشتند به آن نارنجستان هم می‌گفتند). خانه به آن بزرگی و با 29 اتاق، در قدیم حمام نداشته و اهل خانه باید می‌رفتند حمام عمومی. از زیر خانه قنات رد می‌شد و از پله‌های پایاب که پایین می‌رفتیم مسیر آن را می‌دیدیم که البته خشک شده. (همه قنات‌های یزد خشک شده غیر از یکی که آن هم رو به خشکی است). خانه یا همان هتل فعلی دو بادگیر داشت که البته هر دو تقریبا کور شده‌اند. تمام بادگیرهای یزد کور شده‌اند و فقط یک جسد بلااستفاده از آنها روی پشت بام‌های خانه‌ها و عمارت‌های بافت قدیم مانده. اصلش هم چاره‌ای نیست وقتی یک کولر گازی و از آن بهتر برای شرایط آب و هوای یزد یک کولر آبی، با هزینه کمتر، خانه را خنک می‌کند بادگیر به چه کار می‌آید!

مکانیزم و مهندسی ساخت بادگیر در گذشته البته قابل ستایش است ولی مخالفت بی‌جا با تکنولوژی هم خوب نیست. مخالفتی که رگه‌هایش در روحیات ضدامپریالیستی و فردیدی جلال وجود داشت.

پشت بام خانه هم جای قشنگی بود. از آنجا می‌شد تمام بافت قدیمی را دید که پر است از بادگیرهای عقیم. جلال هم با اینکه مسحور این بادگیرها شده بوده و اسم تک‌نگاریش را هم سفر به شهر بادگیرها گذاشته ولی جز یکی دو خط راجع به آنها چیزی ننوشته است.

 

پشت بام خانه قدیمی آدم را یاد فیلم یک حبه قند میرکریمی می‌اندازد و نماهای بازش از روی پشت بام و حیاط و اتاق‌های تودرتو و...

چیز دیگری که ما را یاد فیلم میرکریمی انداخت یک مراسم حنابندان بود که در میدان وقت‌الساعه دیدیم. تلاش هم کردیم که با پررویی خودمان را داخل مهمان‌ها کنیم که فامیل‌های عروس که تهرانی بودند پرروتر از ما از آب درآمدند و نشد.

از میرکریمی و شبه شاه‌کارش که بگذریم می‌رسیم به شبه هتلی که روی بعضی از گنبدی‌های سقفش شیشه‌های رنگی به اسم قپه نسب کرده بودند. کارکرد قپه‌ها این بود که نور تند خورشید را رنگ و وارنگ داخل اتاق می‌کرد که هم باعت فرار و ترس حشرات می‌شد هم انرژی خوبی به اهل خانه می‌داد. امروزه به جای این کار اتاق‌ها را رنگ‌های تند می‌زنند که اشکالش این است که شب‌ها که آدم احتیاج به آرامش دارد به جای انرژی، با این رنگ تند نمی‌توانند کاری کنند ولی شیشه‌های رنگی و قپه‌ها شب کارکردی ندارند و رنگ خانه همان رنگ گچ و کاهگل است. در تابستان‌ها هم بعضی از شیشه‌ها را بر می‌دارند تا هوای خانه عوض شود.

هتل پر بود از خنزر پنزرهایی که مثلا فضا را قدیمی نشان بدهد مثل کوزه و موتور قدیمی و چرخ گاری و... انگار با یک خاور از پارکینگ پروانه خیابان جمهوری تهران جنس خریده باشی و ریخته باشی داخل آن خانه قدیمی.

بدی این هتل هم این است که چون اتاق‌ها به سمت حیاط مرکزی پنجره دارد و این حیاط تخت برای نشستن دارد و صبحانه همان‌جا سرو می‌شود و بعضی مسافرها هم آنجا دور هم‌نشینی برگزار می‌کنند، گاهی سروصدا و شلوغی می‌شود. این خانه قدیمی جان می‌دهد برای مسافرت‌های دسته‌جمعی!

به هر حال 58 هتل سنتی در یزد برای خودش یک پدیده فرهنگی بود که نمی‌شد از آن گذشت حتی اگر این پدیده در دوره جلال وجود نداشت.

چهارشنبه پیاده

چهارشنبه صبح پیاده از هتل بیرون زدم و رفتم تا مسجد جامع. همان مسیر تور پیاده‌روی را پیاده رفتم. سر راه از یک صرافی قیمت دلار را پرسیدم که گفت: 1880 تومان و مثل صرافی‌های تهران جواب سربالا نداد. در همین مسیرها بود که یک آب انبار دوره صفویه را هم دیدم که 50 پله حدود 30 سانتی متری داشت به عمق زمین، یعنی 15 متر زیر زمین. ته آب انبار خشک و کثیف بود. تصور اینکه در چنین جایی آب جمع می‌شده و مردم می‌خوردند سخت است.

از خیابان روبه‌روی مسجد جامع می‌رفتم و جنب و جوش کسبه برای پر کردن ویترین شب عید را تماشا می‌کردم که به امید مسافران نوروزی پشته پشته جنس داخل مغازه می‌چپاندند. سر عکس گرفتن از ویترین مغازه‌ای که همه دردهای جسمانی و معنوی و حتی اعتیاد به مواد مخدر را با دعا رتق و فتق می‌کرد، با صاحب مغازه جر و بحث‌مان شد. مطمئن بودم او بحث را کش نخواهد داد! می‌گفت از حریم خصوصی من عکس نگیر و من هم اصرار می‌کردم که این چه حریم خصوصی است که در معرض دید مردم قرار داده‌ای با این خط درشت. با وساطت کسبه همسایه بحث تمام شد. مردک کتابی را می‌فروخت که حتی اگر نویسنده‌اش نعوذ بالله خود خدا هم می‌بود شک هر آدم عاقلی را بر می‌انگیخت که چطور این همه درد را به دعا برطرف می‌کند.
رفتم تا خیابان امام و پیاده گز کردم تا میدان امیرچخماق. روبه‌روی شیرینی فروشی اصلی حاج خلیفه یک موزه هست به اسم موزه آب که دیدنش بد نیست. جلال در مطلبش نوشته بوده که یزد صد قنات دایر دارد. حالا نیست که ببیند کار آب و قنات یزد به موزه کشیده.

خیابان امام را ادامه دادم تا مسجد برخوردار. اطراف مسجد گاراژهایی قدیمی و تقریبا مخروبه وجود دارد که زمانی هرکدام مربوط به شرکتی مسافری می‌شده که از جاهای دیگر مسافر می‌آورده و به آنجا‌ها می‌برده. طبقه دوم این گاراژها در سمت خیابان هم مسافرخانه بود که جلال و برادرش شمس در یکی از همین مسافرخانه‌ها اتراق می‌کنند. گاراژها از بین رفته‌اند. یکی‌شان بانک شده و یکی هم هتل 5 ستاره. ولی از باقی زمینی باقی مانده و چند دهنه مغازه رو به ویرانی داخل گاراژ.

 

گاراژ مخروبه‌ای که در گذشته ترمینال مسافری مردم بوده است

روبه‌روی مسجد برخوردار کتاب‌فروشی نیک‌روش بود که تقریبا هیچ کدام از کتاب‌هایی که آقای مسرت معرفی کرده بود را نداشت. چند دقیقه نشستم و خستگی در کردم. پسر جوانی آمد دنبال کتاب درسی دانشگاه. به حرفش کشیدم و فهمیدم که یزد دانشگاه زیاد دارد؛ ملی و آزاد و پیام نور و علمی کاربردی و .... کتاب فروش هم گفت مشتری‌ها بیشتر دنبال کتاب درسی هستند، بعد هم کتاب روان‌شناسی و مذهبی و ادبیات.

خیابان امام را که تا ته بروی می‌خورد به میدان شهید بهشتی، سمت چپ را اگر ادامه بدهی می‌خورد به میدان مارکار. میدانی که ساعتی وسطش هست و جلال هم درباره‌اش نوشته؛ «... بیشتر دوچرخه‌ها به یک طرف می‌رفتند. ما هم دنبال‌شان راه افتادیم.

آسفالت که تمام شد، میدانی و ساعتی بر سر برجی در میان آن و دست راست سردر بزرگ مدرسه‌ای و همه می‌رفتند آن تو ماهم رفتیم...»

 

میدان مارکار و ساعتی که بر فراز برجی در میدان نصب شده است

در پرس و جو‌ها فهمیدیم مارکار ساعت را از انگلستان آورده و کاشته آنجا. داخل مدرسه مارکار هم شدم. مدرسه‌ای با حیاطی بزرگ همان طور که جلال نوشته بود. فقط این طرفش مال مسلمان‌هاست و در ورودی سمت زرتشتی‌ها از داخل کوچه بود. سمت زرتشتی‌ها را گذاشتم برای عصر و برگشتم سمت هتل که حسابی گرسنه و خسته شده بودم.

نزدیک شدن به نوروز یزدی‌ها را اصفهانی کرده بود. روز اول از سر خیابان فهادان تا میدان بهشتی به 300 تومان کرایه رفتم. برگشت همان مسیر را به 500 تومان. فردا همین مسیر شد 800 تومان. به راننده گفتم پس‌فردا با این وضع کاپشن‌مان را هم در می‌آورید شما.

با خونسردی جواب داد: کاپشن‌تان را که در نمی‌آوریم هیچ، کلاه هم سرتان می‌گذاریم!

 

سفر به یزد/5

ماجرای فرود هواپیمای انگلیسی در کویر طبس

یادمان باشد قبل از نیروهای کماندویی دلتای آمریکایی، اولین بار این مارکار بوده که از اطراف یزد و طبس به عنوان فرودگاه طبیعی استفاده کرده است!

مهدی قزلی که پیش از این قلم خود را بارها در سفرنامه‌نویسی آزموده و کتاب‌هایی از او در قالب داستان در دسترس علاقه‌مندان است، در سفر به شهرهایی چون یزد، کرمان، اسالم، جزیره خارک و زادگاه جلال ـ اورازان ـ با الهام از سبک سفرنامه‌نویسی این نویسنده نامدار، دست به تک‌نگاری‌های کوتاه و خواندنی زده که از هفته گذشته در چند قسمت متوالی در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود.

او در نخستین سفر خود به شهر یزد، سعی کرده همزمانی و همزبانی سفر و قلم جلال پس از 55 سال را یک بار دیگر تجربه کند که از یکشنبه در هفت قسمت با درج عکس‌های نویسنده در پی هم منتشر می‌شود. اینک بخش پنجم این سفرنامه:

شب گردی

دم غروب چرتی زدیم و بعد رفتیم تا بالا شهر یزد را پیدا کنیم. از هر کس درباره بالا شهر سوال کردیم راهنمایی‌مان کرد به سمت صفاییه که در زمان سفر جلال بیابان بوده و مابین یزد و دخمه‌های زرتشتی‌ها. سعی کردم عینی‌تر سوال کنم. از مردم می‌پرسیدم که اگر بخواهند نامزدشان را ببرند جایی برای گردش یا شام و همان یک شب را آتش بزنند به مال‌شان تا خاطره‌انگیز باشد و... وقتی من این توضیحات را می‌دادم مردم جوری نگاهم می‌کردند که من هم فعل جمله‌ام را می‌خوردم. برای‌شان این مفاهیم خیلی آشنا نبود.

به هرحال از ساعت 9 شب به بعد شهر در خاموشی فرو می‌رود. محله صفاییه و پاساژهای باکلاسش! را که بسته بودند دیدیم و سینماهای بسته‌ای که جلال از نبودنشان در آن زمان گفته بود و در معروف‌ترین رستوران یزد به عنوان آخرین مشتری شام خوردیم و زیر نگاه‌های سنگین کارکنان رستوران، زدیم بیرون و برگشتیم هتل که درهایش قفل بود و در زدیم و دو جوان هراسان و خواب‌آلود در باز کردند و با تعجب وراندازمان کردند که لابد تا حالا کجای شهر می‌پلکیدیم و هنوز ساعت یازده و نیم شب بود!

زرتشتی‌ها

به راهنمایی دوست خوبی از تهران رستوران خوبی در یزد پیدا کردیم و غذای خوبی خوردیم. قیمت‌های این رستوران، حداقل نصف رستوران مشابه در تهران بود. مهمانانش هم خیلی‌ها غیریزدی بودند.

برگشتم میدان مارکار و از ساعت عکس گرفتم. دورتادور برج ساعت در چهار وجهش اشعاری درباره مارکار و بعضی از فردوسی نقش داشت:

چون به سعی و اهتمام مارکار/ گشت در این برج ساعت برقرار
روح فردوسی پی تاریخ گفت/ شادم از کردار نیک مارکار

شعر دیگری هم بود:

بداد و دهش دل توانگر کنید/ ز آزادگی بر سر افسر کنید
جز از نیک نامی و فرهنگ و داد / ز رفتار گیتی نگیرید یاد
ز فردوسی اکنون سخن سخن یاد گیر/ سخن‌های پاکیزه و دلپذیر
بزرگی سراسر به گفتار نیست/ دو صد گفته چون نیم کردار نیست

 

این آقای مارکار از آن پارسی‌های پول‌داری بوده که سیستم نوین آموزش و پرورش را در یزد پیگیری می‌کرده. برای اولین کار هم جایی برای یتیمان و بی‌سرپرستان زرتشتی ساخته بعد هم دبستان و دبیرستان. این به غیر از 14-15 مدرسه‌ای است که در روستاهای زرتشتی بنا کرده. این سازمان تعلیم و تربیتی را هم داده بوده دست چند نفر از آدم حسابی‌های زرتشتی تا هوای تعلیم و تربیت بچه‌های هم‌کیشش را داشته باشد.

اینها را از جمشید منوچهری شنیدم که ابتدایی و متوسطه و دانشگاه را در موسسات مارکار خوانده بود و حالا که در کتاب‌خانه «پرورشگاه مارکار» کار می‌کرد و لیسانس شیمی داشت.

روی تابلویی کنار در ورود زده بود «پرورشگاه مارکار». آدم در برخورد اول فکر می‌کند که وارد شیرخوارگاه می‌شود ولی پرورشگاه در معنی اصلی‌اش به کار رفته یعنی جایی که بچه‌ها پرورش پیدا می‌کنند. به نظرم اسم با مسماتری از مدرسه یا مدرسه شبانه‌روزی است.

ساختمان‌های خوابگاه و مدرسه از طریق راهروی مسقف قشنگی به هم وصل می‌شدند. مدرسه به نظرم طرحی انگلیسی داشت و آدم را یاد داستان بابا لنگ‌دراز می‌انداخت. بچه‌های زرتشتی بعد از گذراندن مراحل ابتدایی در روستاهای‌شان برای ادامه تحصیل به یزد می‌آمدند و در این پرورشگاه ساکن می‌شدند و درس می‌خواندند، چون در آن زمان رفت و آمد از روستا به یزد سخت بوده است.

 

هر کس پول داشت شهریه‌اش را می‌داد هرکس هم نداشت نمی‌داد. هر کس هم مفلس‌تر بود یک چیزی دستی می‌گرفت. آنهایی که درس‌شان خوب بود با کمک موسسه مارکار می‌رفتند دانشگاه تهران. معلوم است که این کارها باعث می‌شود دولت پهلوی از مارکار خوشش بیاید و نشان لیاقت به او بدهد. مارکار سه بار به یزد آمد؛ 1303، 1313 و 1328. در تاریخ اول برای افتتاح یتیم‌خانه، بار دوم برای افتتاح دبیرستان و بار سوم برای سالگرد 25 سالگی موسسه‌اش. می‌گویند بار دوم که آمده هواپیمای اختصاصی‌اش در جایی بین یزد و طبس روی زمین صاف نشسته و او را در کامیونی پر از گل وارد شهر کرده‌اند و در همین سفر کلنگ ساعت میدان مارکار را می‌زند.

راستی الان از این آدم‌ها پیدا نمی‌شوند ما چندتا از این پروژه‌هایمان را بدهیم دست‌شان؛ پروژه‌هایی مثل مصلای تهران، آزادراه شمال و ... راستی اسم کامل مارکار، «پشوتن جی دوسابایی مارکار» است.

این همه را به عنوان یک نمونه نوشتم تا معلوم شود حرف جلال چقدر درست است که:«... از یزد به آن طرف توجه مردم به شرق است نه به غرب؛ به هند است نه اروپا. حتی بیش از آنکه از تهران و مرکز مملکت خبر داشته باشند از آن سمت دارند.»
بد نیست بدانید زمان جلال انگلستان در یزد کنسول‌گری داشته، در شهری که کلا دو سه تا خیابان داشته آن هم وسط کویر. بعید نیست این حضور هم به واسطه زرتشتی‌ها و ارتباطات‌شان با پارسیان متنفذ هندی بوده باشد که کشورشان مستعمره انگلیس بوده است و یادمان باشد قبل از نیروهای کماندویی دلتای آمریکایی، اولین بار این مارکار بوده که از اطراف یزد و طبس به عنوان فرودگاهی طبیعی استفاده کرده است!

از پرورشگاهشان خیلی خوشم آمد و از تشکیلات منسجم‌شان در تعلیم و تربیت. همه چیزشان رنگ و بوی انگلیسی داشت. صندلی‌های 60 سال پیش‌شان چنان با کیفیت بود که هنوز استفاده می‌شد، حتی اسم افراد روی صندلی‌های‌شان بود. مثلا معلوم بود کدام صندلی مال مدیر پرورشگاه است.

 

محیط سوت و کور پرورشگاه را گذاشتیم و رفتیم آتشگاه یا آتشکده‌شان. آنها هم در حال آماده کردن ساختمان برای مسافران نوروزی بودند. 500 تومان دادیم و داخل شدیم تا جامی ببینیم پشت شیشه که در آن آتشی اندازه یکی از همین آتش‌های گردش‌ها و تفریح‌های خانوادگی ماها برقرار بود. بعد هم نوشته شده بود که این آتش از کجا و کجا آورده شده و حفظ شده تا به اینجا رسیده. مدتی طولانی هم در خانه بعضی زرتشتی‌ها پنهانی روشن نگه داشته شده است.

حالا کی دیده و چطور می‌شود اثبات کرد که این آتش همان آتش است و هیچ وقت خاموش شده یا نشده. به هرحال اگر به جای زرتشتی‌ها بودم از نمایش عمومی این شعله و مشعل جلوگیری می‌کردم تا کمی ابهتش را در پرده و خفا به دست بیاورد.

 

سفر به یزد/6

چرخی میان شهر سابق دوچرخه‌ها

چهارشنبه دم غروب کنار میدان شهید بهشتی یک مغازه دوچرخه‌سازی قدیمی دیدم که صاحبش پیرمردی بود. ازش اجازه گرفتم که فردا بروم و ببینمش و با هم حرف بزنیم. هیچ نپرسید کی هستی و چی می‌خواهی و ... گفت: «بیا حتما!» همین.

 خبرگزاری مهر ـ گروه فرهنگ و ادب: مهدی قزلی که پیش از این قلم خود را بارها در سفرنامه‌نویسی آزموده و کتاب‌هایی از او در قالب داستان در دسترس علاقه‌مندان است، در سفر به شهرهایی چون یزد، کرمان، اسالم، جزیره خارک و زادگاه جلال ـ اورازان ـ با الهام از سبک سفرنامه‌نویسی این نویسنده نامدار، دست به تک‌نگاری‌های کوتاه و خواندنی زده که از هفته گذشته در چند قسمت متوالی در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود.

او در نخستین سفر خود به شهر یزد، سعی کرده همزمانی و همزبانی سفر و قلم جلال پس از 55 سال را یک بار دیگر تجربه کند که از یکشنبه در هفت قسمت با درج عکس‌های نویسنده در پی هم منتشر می‌شود. اینک بخش ششم و ماقبل این سفرنامه:

شهر سابق دوچرخه‌ها

چهارشنبه دم غروب کنار میدان شهید بهشتی یک مغازه دوچرخه‌سازی قدیمی دیدم که صاحبش پیرمردی بود. ازش اجازه گرفتم که فردا بروم و ببینمش و با هم حرف بزنیم. هیچ نپرسید کی هستی و چی می‌خواهی و ... گفت بیا حتما! همین.

اولین چیزی که در مطلب جلال از یزد دیده می‌شود همین دوچرخه‌های پر تعداد در شهر است:«... شهر پر بود از دوچرخه‌های فلیپس و راله. آخوندها هم سوار بودند و پا می‌زدند و می‌رفتند... شهرت بی موردی است اصفهان پیدا کرده از نظر فراوانی دوچرخه. این شهر یزد است که شهر دوچرخه‌هاست و بیش از آن شهر بادگیرهای بلند. فکر می‌کنم اگر کارخانه فیلیپس همین یک شهر را به عنوان مشتری داشته باشد دست کم تا صد سال دیگر نانش توی روغن است...»

البته معلوم است جلال جمله آخر این پاراگراف را برای اغراق گفته و آن 100 سال هم عدد کثرت است ولی به هرحال الان 50-60 سال از آن موقع می‌گذرد و دیگر دوچرخه‌ها مجال زیادی برای در خیابان بودن ندارند.

هر چند فکر کنم اگر خود مردم قانع بشوند باز برگردند به دوچرخه، جاذبه توریستی جدی‌ای پیدا کند شهر یزد. همان طور که قبلا این جاذبه را داشته آنقدر که دکتر محمدعلی اسلامی ندوشن در کتاب روزهایش به دوچرخه‌های زیاد شهر اشاره کرده، همین طور جلال آل احمد. همین طور علی اصغر مهاجر در کتاب زیر آسمان کویر. و همه این مشاهدات برای قبل از سال 1340 است. یزد هنوز ظرفیت دارد که شهر دوچرخه‌ها باشد.

 

گویی صاحبان دوچرخه‌ها دیگر میلی برای پس گرفتن آنها ندارند!

از حاج تقی حبیبی پرت افتادم! پیرمرد 75 سال سن داشت و حدود 60 سال دوچرخه‌ساز بود. مغازه‌اش پر بود از دوچرخه‌های جدید و قدیم که روی هم تلنبار شده بود و انگار صاحبان‌شان عجله‌ای برای پس گرفتن آنها نداشتند. حاج تقی نشسته بود کنار درمغازه‌اش که رسیدم. به محض اینکه درباره یزدی‌ها و خوی و خصلت اصلی‌شان پرسیدم، بی‌درنگ گفت: یزدی محتاط است، احتیاط می‌کند. توی بعضی شهرها کاسب‌ها حساب پول مردم را می‌کنند ولی یزدی‌ها حساب پول خودشان را می‌کنند.

بیت‌الغزل حرف‌هایش همین احتیاط بود و اینکه باید بخشی از درآمد را برای روز مبادا کنار گذاشت.

می‌گفت در شصت سال کاسبی هیچ وقت بدهکار نبوده، نه به دولت نه به ملت. همیشه هم دوچرخه‌ساز باقی مانده. دو سه سالی در زاهدان کار کرده بود ولی بالاخره برگشته بود.

از خیابان‌های خاکی 60 سال پیش گفت و ماشین‌های انگشت‌شمار شهر و دوچرخه‌های پرشمار که باعث شده بود او کاسبی نسبتا پررونقی داشته باشد تا جایی که در همان اوایل جوانی بتواند مغازه‌اش را بخرد. مغازه‌ای که بعد از 60 سال هنوز چراغش روشن است.

خود حاج تقی یکی از آن دوچرخه‌های قدیمی ساخت انگلیس داشت و می‌گفت دیگر این دوچرخه‌ها را هند و تایوان و کره تولید می‌کنند.

خانه‌اش قبلا در کوچه روبه‌روی مغازه‌اش بوده و حالا در صفاییه. می‌گوید مردم با هم خوب بودند و کاری به کار هم نداشتند هم آن موقع هم حالا.

دوره دوچرخه‌ها را دوست‌تر می‌داشت و می‌گفت: زمانی که ملت با دوچرخه می‌رفتند هیچ خرجی نداشت حتی یک ریال.

دوچرخه‌های لاری و هامبر و هرکولس و سه تفنگ و اینها بود مال انگلستان.

پرسیدم: در یزد مردم با هم دیگر سر چه چیزی دعوای‌شان می‌شود؟

گفت: دعوا و اختلاف برای سبکی خود آدم است. ما این همه سال اینجا هستیم یک موقعی هم در دایره فلکه بودیم دعوا نکردیم.

می‌گفت مغازه فلکه را اجاره کرده بود به ماهی دوازده قِران. صاحب مغازه هم از او یک نوشته گرفته بوده که: اگر کار نکردی پول ما را هم ندهی، اجاره به ما ندهی تا شش ماه، ما راضی نیستیم!

وسط صحبت با حاج تقی جوان‌هایی می‌آمدند و وسیله می‌گرفتند یا با استکان خالی می‌آمدند چای ببرند. حاج تقی می‌گفت اینها هم چراغی‌های ما هستند! یعنی کاسب‌های همسایه.

 

حاج تقی دوچرخه‌ساز مشتریانی از سنین مختلف دارد

پرسیدم: حاج آقا یزدی‌ها با زرتشتی‌ها رابطه‌های‌شان خوب است؟

گفت: رابطه‌های‌شان خوب است زرتشتی‌ها هم مردمان خوبی هستند. هیچ کار به کسی ندارند. می‌روند در خانه‌های‌شان یک ریال از کسی را هم نمی‌خورند، مردمان حسابی درست. بد آن موقعی است که شما اذیتِ من کنید من هم بیافتم به اینکه شما را اذیت کنم. وقتی شما پیش من خوب باشید، من هم پیش شما خوب هستم، بد می‌گویم؟

پیرمرد بد نمی‌گفت حرف حساب می‌زد. همین موقع‌ها بود که یکی دیگر از هم‌چراغی‌هایش (که این یکی مسن بود) با دوچرخه‌ای قدیمی و انگلیسی سر رسید و بی‌آنکه متوجه من باشد از وضعیت خیابان و شلوغی‌اش نالید برای حاج تقی. دیدم صحبت حاج تقی با رفیقش گرم شده بلند شدم و خداحافظی کردم و بیرون آمدم.

از پیش حاج تقی که بیرون آمدم حساس شدم به اینکه ببینم دوچرخه سوار می‌بینم یا نه. حالا که خوب می‌دیدم هنوز پیرمردهایی با دوچرخه‌های هندی و انگلیسی در شهر دیده می‌شدند مخصوصا در بافت تاریخی. هر وقت هم از کنار آدم رد می‌شوند، سلام می‌کنند. مهم هم نیست که کم سن‌تر باشی و قیافه‌ات شبیه مسافرها و توریست‌ها باشد.

پیرمردها و دوچرخه‌های‌شان حال و هوای سال‌های دهه 30 و 40 یادداشت جلال را زنده می‌کردند در کوچه‌های کاهگلی یزد.

کدام شعربافی

یک زمانی نان مردم یزد از همین شعربافی در می‌آمد. کاری که با خوی و خصلت‌شان هم سازگاری داشت؛ هر خانواده‌ای در خانه‌اش دو سه دستگاه شعربافی به پا می‌کرد و سرش در لاک خودش بود. الان ولی دیگر شعربافی سنتی و دستی تقریبا وجود ندارد و همه چیز ماشینی شده.

شَعر در عربی یعنی مو و شعربافی یعنی بافتن تارهای نخی به باریکی مو. شِعربافی هم می‌گویند به این کار به خاطر ریتم و آهنگ رنگ‌های پارچه‌ها و نخ‌ها. اینها را حمید پسر جوانی به ما گفت که در زندان اسکندر یا مدرسه ضیاییه یکی از اتاق‌هایش را اجاره کرده بود و دستگاه شعربافی را علم کرده بود و بیشتر البته جنبه نمایشی داشت و حمید در واقع فروشنده بود تا بافنده هرچند بافتن بلد بود.

در واقع همه چیز در بافت قدیم شبیه یک نمایشگاه بزرگ است، روح ندارد. دستگاه‌های شعربافی نمایشی، درهای کلون‌دار نمایشی که کنارش یک آیفون تصویری هم بود، دیوار کاهگلی نمایشی که اگر جایی ریختگی داشت معلوم می‌شد برای یک دست شدن محله روی دیوارهای جدید کاهگل کشیده‌اند.

 

صنعت شعربافی هنوز در یزد زنده است

حمید مدعی بود خانواده‌اش تنها خانواده‌ای هستند که شعربافی سنتی را در یزد ادامه می‌دهند و ما این ادعا را از یکی دو نفر دیگر هم شنیدیم. حتی اگر همه‌شان هم راست گفته باشند گریزی نیست از اینکه بگوییم شعربافی و نساجی سنتی دیگر در یزد رو به انقراض کامل است و همه چیز ماشینی شده. البته جای شکرش باقی است که هنوز دست چینی‌ها به این صنعت باز نشده!

شب هم رفتیم و باغ دولت‌آباد را دیدیم و بادگیرش را که بزرگ‌ترین بادگیر جهان بود. مطمئن هستم اگر این بلندترین بادگیر در گینس ثبت بشود، یک آدم علافی پیدا خواهد شد که 2-3 متر بلندتر از بادگیر 33 متری باغ دولت‌آباد را بسازد و رکورددار بشود.

از عصر باد شدیدی در شهر وزید و گرد و خاک کرد. کم‌کم شد طوفان و شن‌ریزه همه شهر را پوشاند. 10 متر جلوتر دیده نمی‌شد. آدم را یاد جاده چالوس می‌انداخت و پل زنگوله و سیاه‌بیشه و هزارچم و مه‌گرفتگی‌های عجیبش.

 

سفر به یزد/7

برج‌های فراموشی و مردگان از یاد رفته

مرده‌ها را در روی این کوه‌ها و داخل قلعه‌ها رها می‌کردند تا بپوسد و بعد هم استخوان‌هایشان را داخل گودالی که وسط این دایره قرار داشت می‌ریختند و ماده‌ای روی استخوان‌ها می‌ریختند تا زودتر بپوسند. همه این کار هم برای حفظ خاک و نیالودن آن است حتی اگر به قیمت آلودن هوا و باد تمام شود!

مهدی قزلی که پیش از این قلم خود را بارها در سفرنامه‌نویسی آزموده و کتاب‌هایی از او در قالب داستان در دسترس علاقه‌مندان است، در سفر به شهرهایی چون یزد، کرمان، اسالم، جزیره خارک و زادگاه جلال ـ اورازان ـ با الهام از سبک سفرنامه‌نویسی این نویسنده نامدار، دست به تک‌نگاری‌های کوتاه و خواندنی زده که از هفته گذشته در چند قسمت متوالی در خبرگزاری مهر منتشر می‌شود.

او در نخستین سفر خود به شهر یزد، سعی کرده همزمانی و همزبانی سفر و قلم جلال پس از 55 سال را یک بار دیگر تجربه کند که از هفته گذشته در هفت قسمت با درج عکس‌های نویسنده در پی هم منتشر می‌شود. اینک بخش هفتم و آخر این سفرنامه:

برج‌های فراموشی

زرتشتی‌ها اعتقاد دارند آب و باد و خاک و آتش را باید حفظ کرد. همین اصل باعث شده که مرده‌های‌شان را در قدیم دفن نمی‌کردند و اصطلاحا دخمه‌گذاری می‌کردند. دخمه هم عبارت است از ساختمانی دایره‌ای شکل بر سر تپه یا کوهی که حتما باید سنگی باشد و مرده‌ها را در روی این کوه‌ها و داخل قلعه‌ها رها می‌کردند تا بپوسد و بعد هم استخوان‌هایشان را داخل گودالی که وسط این دایره قرار داشت می‌ریختند و ماده‌ای روی استخوان‌ها می‌ریختند تا زودتر بپوسند. همه این کار هم برای حفظ خاک و نیالودن آن است حتی اگر به قیمت آلودن هوا و باد تمام شود!

این رسم البته آن قدر ناخوشایند بود و یک جور کم احترامی به مرده در آن جریان داشت (جدا از مسائل بهداشتی و ...) که از حدود 40 ـ 50 سال قبل ورافتاد و زرتشتی‌ها هم مثل بقیه مرده‌هایشان را دفن کردند.

از آن مهم‌تر اینکه آن قدر عدم اطلاع‌رسانی در زمینه دخمه و دخمه‌گذاری وجود دارد که هزار قول متناقض درباره آن در افواه و منابع دیده می‌شود. حتی راهنمای دخمه هم اطلاع موثقی نداشت و نمی‌دانست کدام حرف‌ها درست‌تر است.

به هرحال جمعه صبح رفتیم تا دخمه‌ها که حالا عملا چسبیده به شهر هستند. هوا صاف شده بود و نسیم ملایمی می‌آمد. از طوفان دیروز خبری نبود ولی آثارش همه جا بود. در هر چیزی را که باز می‌کردی کمی خاک و ماسه بادی می‌ریخت بیرون!

 

دخمه گلستان

یکی از دخمه‌ها کمی بزرگ‌تر و روی کوهی بلندتر که نامش به نام بانی‌اش مانکجی هاتریا بود و دیگری هم به نام بانی‌اش دخمه گلستان بانو.

گویا دخمه گلستان به خاطر صعب‌العبور بودن دخمه مانکجی ساخته شده بوده. بعضی هم می‌گویند برای اینکه ظرفیت دخمه اول کافی نبوده. از این دست اظهار نظرها زیاد بود. یک جستجوی ساده در اینترنت آنقدر اطلاعات در اختیار می‌گذارد که دیگر لزوم نوشتن درباره‌اش نباشد.

هرچند بالا رفتن از سراشیبی تپه سنگی برای دیدن دخمه کمی سخت بود ولی به نظرم اینکه قبر آدم بالای یک بلندی باشد (هرچند بلندی نسبی و فقط یک تپه باشد)، خوب است. یک جور حس نزدیکی به خدا دارد. البته عوضش دفن نشدن مثل این است که بدون پتو بخوابی. حتی اگر تابستان باشد بدون پتو و ملافه خوابیدن حس خوبی ندارد. تا دخمه گلستان رفتیم و داخلش را هم دیدیم.

پایین تپه‌ها هم ساختمان‌های قدیمی و متروکی بود که هرکدام مربوط به شهر و روستایی زرتشتی بوده. هر طایفه‌ای که مرده‌اش را می‌آورده برای دفن در اقامت‌گاه خودش اتراق و استراحت می‌کرده. معلوم است که این ساختمان‌ها و اتاق‌ها بالاخره آب می‌خواسته که از طریق انشعاب فرعی از قناتی و آب‌انباری در انتهای این انشعاب تامین می‌شده.

قبرستان فعلی زرتشتی‌ها هم پایین همین تپه‌ها بود و از کنار دخمه گلستان بر روی تپه به خوبی مشخص بود؛ خلوت و سوت و کور.

از تپه که پایین آمدیم باید برمی گشتیم و وسایل‌مان را جمع می‌کردیم و راه تهران در پیش می‌گرفتیم ولی یکدفعه احساس کردم سر زدن به قبرستان مسلمان‌ها و مزار شهدا حسن ختام خوبی باشد برای سفر. پرسان پرسان قبرستان «خلد برین» را در سمت دیگر شهر پیدا کردیم. به نظرم اسم خیلی قشنگ‌تر و بهتری بود از دخمه و فراموش‌خانه و برج فراموشی و ... که برای مردگان زرتشتی ساخته شده بود.

جمعه آخر سال بود و برعکس قبرستان زرتشتی‌ها شلوغ، مخصوصا مزار شهدا. از کسی که داشت برای شستن قبر شهیدی آب می‌برد آمار شهدا را پرسیدم. در جوابم گفت: یزد  700-800 شهید دارد، با شهدای اطراف یزد می‌شوند حدود 1100 ـ 1200 شهید.

700- 800 شهید برای یزدی‌های محتاط و محافظه‌کار، زیاد بود، ولی برای شهری که معروف به دارالعباده است، کم. برای مقایسه خوب است بدانیم فقط شهر نجف آباد که شهری کوچک است 4000 شهید دارد.

بگذریم. زیر سایبان مزار شهدا باد خنکی می‌وزید و گنجشک‌ها و پرنده‌ها هم به همین خنکی پناه آورده بودند و در آستانه بهار آواز می‌خواندند و جیک جیک می‌کردند.

 

همان بنده خدایی که با آب می‌رفت برای شستن سنگ قبری با ظرف خالی برگشت. بی‌آنکه سوالی کرده باشم گفت: زمین این قبرستان را کسی به اسم حاج تقی رسولیان وقف کرده برای دفن مسلمان‌ها ولی شهرداری برای دفن هر نفر 250 هزار تومان می‌گیرد. اگر قبر جای خوب باشد تا 3 میلیون هم می‌گیرند. برای ما که دارالعباده بوده‌ایم زشت است به خدا!

نمی‌دانم چرا حس کرد من حرفش را جایی منعکس می‌کنم ولی به نظرم درست حس کرده بود!

فاتحه‌ای هم سر قبر شهدای گمنام دادیم و کم کم راه وطن را در پیش گرفتیم. از یزد که بیرون می‌آمدیم باد شروع شد و روز و شب یکی شد و طوفان شن و خداحافظ شهری که در میان کویر مومیایی شده است.

 

عکس:مهدی قزلی

 

 

 

نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در 7:23 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390

آب که بالا برود قورباغه هم ابو عطا میخواند

امام را که یادتان هست ؟ و سخنان بی پرده و صریح ایشان هنگام شهادت همراهانی از جنس یاران سید الشهدا ء ؟ مطهری پاره تن من بود ... بهشتی خارچشم دشمنان اسلام بود شاید این کلمات را امام جز برای این دو بزرگوار به کار نبرده باشد و البته دشمنان نیز برای ضربه زدن بر پیکر نظام مقدس جمهوری اسلامی آدمهائی را نشانه گرفتند که به تنهائی یک ملت بودند و پاره تن امام ، اما جالب است که مدعیان دروغین پیروی از ولایت برای گرم کردن بازار فریب خود نه تنها بر راه غلط خویش پافشاری میکنند که به روش منافقین اول انقلاب در پی ترور شخصیتهائی بر می آیند که همان نقش های ارزنده را برای ولی امر زمان دارند هیچ کس منکر فرمایشات مقام عظمای ولاید در تائید مقام علمی و معنوی آیت الله مصباح یزدی نیست ایشان آقای مصباح را مطهری زمان دانسته و همه ما میدانیم که حضرت ایشان بی جهت در تائید فردی تا به این حد وارد میدان نمیشود تا بوده همین روال بوده ! هنگامی که حضرت آقای مصباح یک تنه در مقابل اندیشه های جامعه مدنی غیر دینی و اندیشه های پروان جریانات سکولار ایستاده بود  مورد آماج ناجوانمردانه ترین حملات از اردوگاه فرج دباغ و اذنابش بود و اکنون نیز به جرم روشنگری در تریبون رسمی دولت مورد نقد غیر منصفانه قرار میگیرد

اخیرا روزنامه ایران با یک سفسطه بازی هنرمندانه قبل و حال را به هم دوخته و غافل یا فارغ از نوع اعتراضاتی که هم اکنون میشود در صدد تطهیر جریانی بر آمده که دیگر هیچ مرجع دینی و حتی طرفدار منصفی از دولت در بدنه اصولگرائی نمانده که نسبت به ان نقد نداشته باشد ، در این پروژه به اصطلاح تحقیقی ( بخوانید سفارش متن ) نویسنده ، جریاناتی که قبل از این و در داخل جریان التقاطی و بی هویت سبز بر علیه دولت شکل گرفته را همسنگ اعتراضات اکنون علما و اصولگرایان قلمداد کرده است جالب است که بر اساس نظر نویسنده تحقیق مذکور نمایشنامه تخریب دولت و  رئیس جمهور در سه پرده و احتمالا با یک کارگردان اداره میشود که پرده اول را میر حسین موسوی بازی میکند و مسئولیت اجرای پرده های بعدی این نمایش تخریب را مقامات عالی رتبه نظام و پرده سوم را به زعم نویسنده ، همان اقتدار گرایان بر عهده دارند که تا قبل از این کلمه اقتدار گرایان توسط جریان بی هویت سبز و اپوزوسیون خارج نشین و منافقین به کلیت نظام اطلاق میشد و اکنون تنزل درجه یافته و به منتقدین دولت را شامل میشود ، حال پاسخ این سئوالات در ذهن خواننده منصف خالی میماند که

1-   اقتدار گرایان چه کسانی هستند ؟ منتقدین دولت از میرحسین گرفته تا فرمانده سپاه  همه اقتدار گرا هستند و این جماعت که تاب نقد بر خود را ندارند مظلوم ؟

2-   از اینکه نویسنده ،  نقد بر گفتار و کرداررئیس دفتر را  همان نقدر بر رئیس جمهور میداند چه منظوری دارد ؟ آقای رئیس جمهور معتقد به افکار ماسونی منادی مکتب ایرانی است ؟ یا از نظر رئیس جمهور ایشان فردی اجرائی است و حرفهایش ربطی به کردارش ندارد ؟

3-    انتخاب گزینشی فرمایشات رهبر معظم انقلاب در تائید سمت و سوی فعالیتهای اجرائی و عدالت محوری رئیس جمهور چه هدفی را دنبال میکند ؟ آیا تائید اقدامات در زمانهای خاص ، به مفهوم افسار گسیختن عده ای در بیان مواضع نادرست است؟ و آیا این نگرانی وجود ندارد که در نهایت همه فعالیتهای دولت به نام فردی خاص قباله بخورد ؟

4-   اگر بنا باشد به دست خود خبرگزاری فارس که به جز تعریف و تمجیدهای گزافه از دولت در پرونده خود چیز دیگری ندارد و روزنامه کیهان که در این سالها به جرم حمایتهای بی دریغ از دولت مورد تحریم و هجمه بیدریغ  اصلاح طلبان و معاندین خارج نشین قرار گرفت ، مقابل بگذاریم ، برای دولت چه پشتوانه ای باقی میماند ؟ چه هدفی میتواند در پشت پرده این گونه نوشتارها باشد ؟ آیا غیر از این است که این جریان منحرف روز به روز به ساختارهای جریانات ضد انقلاب بیشتر و بیشتر نزدیک میشود ؟ 

5-   اینها که اکنون به امثال آیت الله مصباح یزدی میتازند چه تضمینی میدهند که فردا مقابل رای و نظر مقام عظمای ولایت قد علم نکنند ؟ مگر تا کنون موارد متعددی از این عدم تبعیت که شعار آن را میدهند مشاهده نشده ؟

 

خوب است که آقایان به جای گردن کشی در مقابل حقیقت به آن گردن بگذارند

..............................................................................

مقاله درج شده در ویژه نامه سیاسی روزنامه ایران مورخ شنبه 21/3/90

جن‌گيرها و رمال‌ها را چه كساني به دولت احمدي‌نژاد منتسب كردند

«بشقاب خالی امام زمان»، «صندلی خالی امام زمان»، «سجاده خالی امام زمان»، «آسفالت راه ظهور(اتوبان قم -جمکران)»، «هاله نور»، و...، همه اینها مقدماتی براي تخريب آقاي احمدي‌نژاد بود که جرقه‌هاي اوليه آن در زمان مدیریت دکتر احمدی‌نژاد بر شهرداری تهران زده شد و حکایت از تهیه و تولید دنباله‌دارترین سریال سیاسی تاریخ انقلاب اسلامی ايران دارد،

"سریالی که تهیه‌کنندگان و کارگردانان آن، جریان اقتدارگرا و دو سوژه اصلی آن آقايان احمدی‌نژاد و مشایی هستند"". سکانس‌ها و پلان‌های اغواکننده این سریال بر صفحات سایت‌ها، روزنامه‌ها و رسانه‌های زنجیره‌ای و دیگر رسانه‌های غیررسمی دیداری و شنیداری این جریان نقش بست و در بسیاری از لحظه‌ها ترسناک‌ترین و در عین حال مضحک‌ترین صحنه‌ها را رقم زد که باعث ریزش بسیاری از خواص و بزرگان شد.

بخش دوم این سریال سیاسی پس از انتخابات سال 1388 و خصوصاً در ماه‌های اخیر، با شدت و حجم بیشتری تهیه و تولید شد. این بخش از سریال فوق به شرح زیر در 12 پرده مورد نقد و بررسی قرار گرفته است...



پرده اول:

اتهام جریان سبز به احمدی‌نژاد مبنی بر خیالبافی و خرافه‌گرایی 13 خرداد 1388: مدیریت خیالبافی و خرافه‌گرایی از این نوع مدیریت است... میرحسین موسوی در مناظره با دکتر احمدی‌نژاد مدعی شد: یک مدیریتی هست که بر اساس ماجراجویی و بی‌ثباتی، رفتارهای نمایشی و قهرمان‌نمایی و شعاری، خیالبافی و خرافه‌گرایی، پنهان‌کاری، خودمحوری، قانونگریزی، سطحی‌نگری و روزمرگی و افراط و تفریط که من بقیه بحث‌ها را در این چارچوب پیش خواهم برد

یک موردی هم هست که ما بیايیم بر اساس متانت رفتارهای منطقی و کارشناسی شده، خرافه‌ستیزی و شفافیت، صراحت، قانونگرایی و اتکا به خرد جمعی، دوراندیشی و آینده نگری، اعتدال و میانه‌روی کار کنیم...

به هر حال مدیریت هیجانی و بی ثبات، نمایشی و شعاری، خیالبافی و خرافه‌گرایی از این نوع مدیریت است.

http://www.mehrnews.com/fa/NewsDetail.aspx?NewsID=890784
20 خرداد 1388: متوسل به خدا و پيغمبر مي‌‌شوم، مي‌‌گويند خرافه‌اي است، حال به يك پارچه متوسل شده‌اند
به گزارش خبرنگار سياسي خبرگزاري فارس، دکترمحمود احمدي‌نژاد در بخشي از سخنان خود در اجتماع ميليوني مردم تهران كه از ميدان انقلاب تا دانشگاه شريف حضور پيدا كرده بودند با اشاره به توزيع سي‌دي‌هاي تخريبي عليه وي گفت: ميليون‌ها سي‌دي عليه من به عنوان 90 سياسي منتشر كرده‌اند كه محل چاپ و تكثير آنها معلوم است و آنها با بريدن مطالب در اين سي‌دي مي‌‌خواهند مرا خرافاتي جلوه دهند و در حالي كه ما از امام زمان و پيامبران اسم مي‌‌بريم، مي‌‌گويند كه ما خرافي هستيم اما خود آنها به يك تكه پارچه متوسل مي‌‌شوند.
http://www.farsnews.net/newstext.php?nn=8803200639
29 خرداد 1388: مقام معظم رهبری: رئيس جمهور را خرافاتی، رمال و از اين نسبت‌های خجالت‌آور دادند!
امام خامنه‌ای در خطبه دوم نماز جمعه در مورد تخریب رئیس جمهور فرمودند: از يك طرف صريح‌ترين اهانت‌ها به رئيس جمهور قانونی كشور شد. حتی از دو سه ماه قبل از مناظرات هم این سخنرانی‌ها را برای من می‌آوردند و من مي‌‌ديدم يا گاهی می‌شنيدم؛ تهمت‌هايی زدند، حرف‌هايی گفتند؛ به كی؟ به كسی كه رئيس جمهور قانونی كشور است، متكی به آراي مردم است. نسبت‌های خلاف دادند، رئيس جمهور مملكت را كه مورد اعتماد مردم است، به دروغگويی متهم كردند! اينها خوب است؟ كارنامه‌های جعلی برای دولت درست كردند، اينجا آنجا پخش كردند كه ما كه در جريان امور هستيم، می‌بينيم مي‌‌دانيم كه اينها خلاف واقع است؛ فحاشی كردند؛ رئيس جمهور را خرافاتی، رمال، از اين نسبت‌های خجالت‌آور دادند؛ اخلاق و قانون و انصاف را زير پا گذاشتند.
http://farsi.khamenei.ir/speech-content?id=7190
پرده دوم:

تکرار ماجرا؛ جهان‌نیوز کلید مي‌‌زند

4 مرداد ۱۳۸۸(پنج هفته پس از موضعگیری مقام معظم رهبری در انتقاد از تخریب‌کنندگان دولت

):جزئیاتی از ارتباط یک مقام ارشد با مرتاض هندی در حالی که از گوشه وکنار خبرهایی درباره باب شدن پیش‌بینی و غیبگویی سیاسی در میان برخی مدیران حکایت دارد، خبرنگار جهان به گوشه‌هایی از ارتباط یک مقام ارشد کشور با مرتاض هندی که ادعا مي‌‌شود عمری 400 ساله دارد، پی‌برد.

به گزارش جهان، این مقام ارشد کشور در چند سال اخیر سفرهای متعددی به هند داشته که فاصله زمانی برخی از این سفرها کمتر از 50 روز بوده است.

وی در این سفر به دیدار مرتاضی مي‌‌رود که ادعا مي‌‌شود بیش از 400 سال سن دارد و از جایگاه بسیار بالایی در میان طرفداران خود برخوردار است و نکته جالب این است که این مرتاض از میان مراجعه‌کنندگان خارجی خود، تنها به این مقام ارشد ایرانی اجازه دیدارهای منظم با خود را داده است.

در این دیدارها فرد مذکور در جریان پیش‌بینی و آینده‌نگری‌های مرتاض درخصوص تحولات جهان و بعضاً ایران قرار مي‌‌گیرد و تاکنون بسیاری ازاین ایده‌ها و پیش‌بینی‌ها به داخل کشور هم منتقل شده و تلاش‌های مختلفی هم صورت گرفته است تا به نوعی از این افکار و نقطه نظرات در برنامه‌ها و سیاستگذاری‌ها استفاده شود که با برخی مخالفت‌ها و مقاومت‌های گسترده مواجه شد.
البته این مقام در داخل کشور هم دیدارهای بسیار منظمی با برخی از چهره‌ها و افراد عجیب و غریب در مناطق کویری و مرزی ایران انجام داده که گرایشات مشابهی با مرتاض هندی دارند و انتقادات بسیاری هم از این جهت به وی وارد شده که تاکنون در جهت رفع شبهات و انتقادات در این خصوص اقدام خاصی را صورت نداده است.

(تصویر شماره 1

 
http://www.jahannews.com/vdcdns0k.yt0jn6a22y.html
پرده سوم:

يك جریان سياسي آخرین نسخه‌های تاکتیک‌های عملیات روانی را به میدان مي‌‌آورد

خبرگزاری فارس، سایت‌های خبری مانند برهان، نقدنیوز، نسیم آنلاین، جهان نیوز، ندای انقلاب، مشرق نیوز، جوان آنلاین، الف، صراط نیوز، تبیان و... و همچنین روزنامه‌هایی مانند کیهان، جوان، تهران امروز، جام جم و نشریاتی مانند پنجره، 9 دی و... که زنجیره رسانه‌های منسوب به يك جریان سياسي خاص را تشکیل مي‌‌دهند، در یک عملیات پیچیده تبلیغاتی و برگرفته شده از آخرین نسخه‌های تاکتیک‌های جنگ روانی، مهندس اسفندیار رحیم مشایی، رئیس دفتررئیس جمهور و هرکسی که به نحوی در دولت با او ارتباط دارد، مورد آماج حملات سنگین و ناجوانمردانه خود قرار مي‌‌دهند. در این بین رسانه‌هایی مانند سایت‌های تابناک، خبرآنلاین و روزنامه‌های ملت، روزگار و شرق که منسوب به دیگر محافل سیاسی هستند، در یک اتحاد نانوشته با رسانه‌های اقتدارگرا، پا در میدان به مسلخ بردن دولت مي‌‌گذارند. عناوین زیر تعدادی از تاکتیک‌های عملیات روانی هستند که به طرز ماهرانه‌ای بعد از انتخابات ریاست جمهوری سال 88 مورد استفاده جریان اقتدارگرا قرار گرفته است:

نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در 18:59 |  لینک ثابت   • 

جمعه بیستم خرداد 1390

آب گل آلود

کار و کردار دور وبریهای رحیم باعث شده عده ای سر از پا نشناخته بی لنگ و قطیفه بپرند داخل استخر

میگویند پادشاهی دختری داشت که رخسارش رشک عالمیان بود و از چین و ماچین میآمدند برای خواستنش ! پادشاه که دید همه کار وبارش شده جواب کردن خواستگارها شرط و شروط گذاشت که داماد ما باید ال باشد وبل ، کریه منظری سلانه سلانه با لب و لوچه آویزان و چشمان ورقلمبیده در حالیکه شپشها تنش را جولانگاه کرده بودند آمد و اطرافیان که این چنین دیددند خواستند که جانش را بردارد و یک جورهائی جیم بزند و هی میگفتند الان پادشاه به خشم و غضب تو را خواهد راند و بدتر خونت را خواهد ریخت و کل زشت روی پررو آمد در پیش و پایتخت گفت آمده ام بگویم که دور ما را خط بکشید ما نیستیم

این عده ای که قبلا گفتیم حالا که میبینند در دل مردم جائی ندارند میگویند دور ما را خط بکشید که شاید ما نیستیم(1) اینها در وضعیتی که اسفندی آر درست کرده سر از پا نشناخته پریده اند داخل حوض و به خیالشان وقت بردن سهم است و امیدوارند که مردم یادشان رفته باشد که آن همه زخم بر پیکر نظام زدند

اینها حالا کبکشان خروس میخواند که دیدید ؟ ما هم که گفته بودیم ! پیش بینی های ما را حال کردید ؟ رمالی را ما خودمان گفتیم ! نه ببخشید اوسای ما گفت (2) ! چکار دارید که پشت پرده قند در دلمان آب میشود و سخنگوی بی زبان ما(3) میگوید همه آنها که ما میخواستیم این آدم دارد انجام میدهد

البته مفهوم آن لابد این نیست که اینها هم از ما هستند اینطور به قصه نگاه نکنید جوری ببینید که ما میگوئیم ما خیلی کارمان درست است اصلا اصول را ما داریم و اصلش ما هستیم ! این مائیم که قبلا خطر انحراف را گوشزد کردیم و شما نفهمیدید(4) ! ببینید حالا هم چقدر دم از اسلام میزنیم و امام زمان و پیر و پیغمبر و ولایت فقیه ! اصلا مگر نمیبینید انتخاب سبز ما چقدر تلاش کرد تا چهره منافقانه منحرفان مکتب ایرانی را با ریختن در خیابان و آتش زدن مسجدو ریختن خون جوانان این مرز و بوم ویاری گرفتن از اطراف و اکناف عالم از اوبامای باجناق تاجر همراه منحرفین گرفته تا قصاب صبرا و غزه ولبنان و ناسازگار و بنی صدر فیلتر شکن پناهندگان سبز به انواع و اقسام ایالتها(5) را به شما ملت غیور بفهمانیم ؟ واقعا که ! خیلی شما اهل ندانستن(6) و عوام هستید که این نکته باریکتر از مور ا نفهمیدید که منظورما (7)اینهائی بود که الان دارد اتفاق میافتد ! چرا آنوقت به حرفهای ما گوش ندادید و نیامدید کار حکومت را یکسره کنید ؟ مگر ما چه میخواستیم جز پرداختن به نفت و گاز به جای اتم ؟ مگر حرف ما جز این بود که آی مردم بیائید سبز باشید حتی اگر نمیخواهید مسلمان باشید ! ما اگر گفتیم تقلب شده منظورمان این بود که این اطرافیان بناست متقلب شوند نه اینکه در رای شما تقلبی رخ داده است ! حالا منظور ما را میفهمید ؟ حد اقل حالا بیائید سبز باشید (8)که رنگ رستگاری شماست ! به همه مقدساتی که شما قبول دارید کار نداشته باشید که ما اینهائی که گفته ایم و میگوئیم قبول داریم یا نه ! بیائید اینبار به ما رای بدهید ! به شما قول میدهیم یارانه ها را به شما بدهیم بدون آنکه برق قبضها شما را بگیرد ! اصلا ما مجانی گاز میدهیم و قول میدهیم دودش به چشم هیچ کس نرود ! اصلا اگر شما به ما رای بدهید کاری میکنیم که دیگر اسمی از مکتب ایرانی که سهل است از ایران هم نماند !

تو را به خدا به ما رای بدهید

(1)تابناک : کواکبیان حضور اصلاح طلبان در انتخابات مجلس آینده را منوط به اطمینان آنها نسبت به نحوه‌ برگزاری و نظارت بر انتخابات دانست و با برشمردن پنج مرحله‌ی راهبردی که در بحث انتخابات مجلس از سوی اصلاح‌طلبان در حال بررسی است افزود: در مرحله اول اصلاح‌طلبان یا به صورت فعال و با یک لیست سراسری در انتخابات حضور پیدا می‌کنند و یا این‌که لیستی ارایه نکرده و سکوت خواهند کرد که البته این به معنای تحریم انتخابات نیست.

(2) وب نوشتهای یک همشهری: نخستین بار میرحسین موسوی اعلام کرد، دولت آقای احمدی نژاد، دولت رمالی است. اخیرا هم از طرق مختلف این دولت متهم به توسل به جن و امور غیر طبیعی و رمالی برای اداره امور کشور شده است که مصادیق آن را می توان در هشدارهای آیت ا... مصباح یزدی ـ حجت الاسلام والمسلمین صدیقی و حجت الاسلام و المسلمین سید احمد خاتمی پیگیری نمود. بنا بر قول معتبر، افرادی به نام محققی و غفاری که مدعیان ارتباط با جن هستند دارای اتاق و دفتر حوزه ریاست جمهوری بوده و ارتباط جن و گرفتن اخبار و اطلاعات از آینده را تبلیغ می نمایند.


(3) اخیرا آقای حجاریان در تحلیلی گفته است : اینها سکولاریسم را قویتر از ما اجرا میکنند ما در زمان خاتمی این حرفها را مطرح میکردیم و لی ... جرات اظهار این مطالب را نداشت اما حالا در دولت از پائین ترین سطح تا بالا ترین سطح اینها را مطرح میکنند

(4) : در بخش نظرات نوشته فخیمه جن و جن گیری مکرر این جملات درج شده که اینها را ما قبلا هم میگفتیم ( البته شاید حافظه ما یاری ندهد چرا که ما یادمان نیست )

(5) شنیده شده موج پناهندگی یاران سبز از طریق خاک عراق در حال انجام است و جالب است که صدور صلاحیت برای این افراد به دست بنی صدر ملعون است

(6)به گزارش جهان، روزنامه ابتکار در این یادداشت که به قلم کمالی پناه منتشر کرده، آورده است: چندي پيش داستاني مي‌خواندم به اين مضمون که يکي از قهرمانان در امريکا وصيت کرد که لحظه‌ي فرارسيدن مرگش او را به استاديوم ببرند تا مردم لحظه‌ي جان‌کندنش را ببينند. روز موعود فرا رسيد و همه‌ي بليت‌ها فروخته شد و استاديوم از انبوه تماشاگران و هواداران آن قهرمان مملو شد. جسد نيمه‌جان وي را بر بالاي سکو قرار دادند. پزشکان بر بالين او بودند و لحظه‌به‌لحظه حال او را گزارش مي‌کردند. هيجان‌ها به اوج رسيده بود که ناگهان پزشکان با بلندگو اعلام کردند حال قهرمان دارد بهبود مي‌يابد. ناگهان صداي اعتراض مردم حاضر در استاديوم به عرش رسيد. فرياد مي‌زدند که دروغ مي‌گوييد، دروغ مي‌گوييد. او بايد بميرد، ما بليت خريده‌ايم. آري مردم هيجان را دوست داشتند و تماشاي جان‌کندن قهرمان چه هيجاني دارد!

این روزنامه سپس برخی شعارهایی را که در شب ۱۴ خرداد هنگام سخنرانی رئیس جمهور علیه مشایی داده شده، به داستان مذکور ربط داده و در تحلیلی خیالی نوشته است: سخنراني جمعه‌شب گذشته‌ي رئيس‌جمهور محترم در ذهن نگارنده، حکايت مزبور را تداعي کرد ... ديگر آن خشم و خروش و شکوه هميشگي آقاي احمدي‌نژاد نبود که به سخنراني‌اش هيجان مي‌داد و او را در صدر اخبار مي‌نشاند و ديگر خبري از آن هواداران سينه‌چاکش نبود که در تأييد گفته‌هايش عاشقانه فرياد مي‌زدند و گوش تيز مي‌کردند تا کلام و حرف‌حرفش را از فضا بربايند و در گوش جان بنشانند. آري، آري اين‌بار، هيجان از نوع ديگر بود. همان هواداران ديروزي اين روز آمده بودند تا سخنش را بشکنند نه بشنوند. اين‌بار هلهله‌ها و شعارها در تأييد او و حرف‌هايش نبود، بلکه عليه او و اطرافيانش بود.

این روزنامه اصلاح در ادامه یادداشت خود با بی پروایی، توهین های تاسف برانگیزی را به مردم ایران اسلامی روا می دارد و هیچ توضیحی هم درباره علت قلم فرسایی افراطی نمی دهد.

این روزنامه نوشته است: با ريسمان نامطمئن آرا و تأييديه‌هاي آني عامه‌ي مردم نبايد خود را در چاهي انداخت که بيرون‌آمدن از آن ناممکن باشد. مگر همين مردم نبودند که يک روز مي‌گفتند بازرگان بازرگان نخست‌وزير ايران و فردايش شعار دادند که بازرگان بازرگان پير خرفت ايران؟

ابتکار البته با ارائه این تحلیل سطحی چشمان خود را بر آن روی سکه که هوشمندی مردم و بصیرت آنان نسبت به اشخاص و رویدادهاست بسته است. آن روی سکه، یعنی واقعیت، این است که مردم با هیچ فردی عقد اخوت نبسته و نمی بندند. ممکن است ملت ایران امروز به فردی و شعارهایش رای اعتماد بدهند اما کافیست آن فرد اندکی از مسیر اولیه که همان خط امام راحل و انقلاب است، فاصله بگیرد و منحرف شود، در آن صورت همان ملت وی را کنار خواهند زد یا در صورت نیاز به تذکر و هشدار، همین کار را خواهد کرد.

شخصیت های مختلفی که از ابتدای انقلاب اسلامی پس از ناکامی در تحقق آرمان های مردم متدین ایران و انقلاب اسلامی و انحراف از خط اصیل انقلاب، توسط ملت طرد شده و یا کنار زده شده اند؛ این نظارت مردمی اما در کمال تاسف از سوی جریانی که نمونه آن اکنون در روزنامه ابتکار خودنمایی کرده است مورد توهین و هتاکی قرار گرفته است.

نقطه پایانی ابتکار امروز هم این داستان است: مي‌گويند روزي درويشي از جلوي يک مغازه‌ي کبابي رد مي‌شد. ديد که شخصي تعدادي گنجشک را کشته و به سيخ کشيده و بر آتش کباب مي‌کند. درويش از آن شخص خواست که يکي از گنجشک‌هاي کباب‌شده را به او بدهد. آن فرد خودداري کرد. درويش «کيشي» کرد. ناگهان گنجشک‌ها زنده شدند و پريدند و رفتند. مردم شهر وقتي آن کرامت را از درويش ديدند، دور او جمع شدند و از او شفا و شفاعت خواستند. درويش بي‌اعتنا مي‌رفت و مردم هم به دنبال او مي‌رفتند. ناگهان درويش به‌سمت مردم برگشت و شلوارش را پايين کشيد و به‌سمت آنان ادرار کرد. مردم از او روي گردانيدند و او را ديوانه خواندند. درويش گفت: شما مردم به کيشي مي‌آييد و به جيشي مي‌رويد؛ پس شايسته‌ي اعتماد نيستيد.


(7)

http://www.yazdfarda.com/news/15387.html

http://www.yazdfarda.com/news/15391.html

http://www.yazdfarda.com/news/15509.html

http://www.yazdfarda.com/news/15654.html

(8)رجا نیوز : برای رهایی از فشار سایر جریان‌هاي ضدانقلاب بر خود و جریان داخلی فتنه که در ماه‌های اخیر به دلیل انفعال کامل و همراهي نكردن بدنه اجتماعي، دست به تهدید جمهوری اسلامی ایران زده و با تشویق تهییج آشوبگران به از سرگیری اغتشاشات خیابانی و آسیب رساندن به اموال عمومی، گفته است: راهپیمایی‌های بعد از 22 خرداد دیگر راهپیمایی سکوت نخواهد بود!


این اظهارات در حالی بیان شده که چندی پیش سخنگوی این گروهک مدعی شده بود که اپوزیسیون داخلی خواهان مصالحه با نظام است؛ مساله‌ای که در همان زمان با واکنش‌های تندی از سوی فتنه‌گران روبرو شد.


رجبعلی مزروعي که چند ماه پس از آشوب‌های خیابانی پس از انتخابات به همراه پسر خود به اروپا گريخت و در بروكسل اقامت دارد، از همان جا خود را سخنگوي "سازمان مجاهدين انقلاب شاخه خارج كشور" معرفي كرد و براي چندماه اظهارات تندي را در برخي محافل ابراز كرد. او مدتي نيز سعي كرد خود را سخنگوي "شوراي هماهنگي راه سبز" معرفي كند و حتي مصاحبه اي هم با چند خبرنگار در پاريس ترتيب داد كه طي آن منتقدان شورا را نادان و جاهل خطاب كرد اما اکنون كه شوراي هماهنگي (به رياست اميرارجمند) خواستار راهپيمايي و اغتشاش است، مزروعي به مصاحبه با شبكه دولتي انگليس (بي بي سي) پرداخته و خواستار مصالحه با حاكميت شده است.


--- تابناک : ارجمند و مجتبی واحدی مشاوران میرحسین موسوی و مهدی کروبی این هفته برای سخنرانی به آمریکا خواهند رفت.گفته می شود این دو قراراست شنبه آینده در دانشگاه جورج واشنگتن با موضوع «نگاهی به تحولات پیش روی جنبش سبز» سخنرانی کنند.

-----راستی رجبعلی مزروعی را میشناسید ؟ ایشان در دوران اصلاحات و به دعوت انجمن اسلامی یک دانشکده یکبار آمده بود یزد در یک دانشگاه صحبت کند آنجا در مناظره با حجت السلام موسی قربانی به صراحت اقدام مولای متقیان علی (ع) را در ذم مرتد به رسول خدا نفی کرد و نپذیرفت نگارنده هم رفتم به متولی اعتراض کردم راه به جائی نبرد آب هم از آب تکان نخورد


رفتم وب نوشتهای همشهری گرانقدری را خواندم شما هم بخوانید

....................................................

متاسفانه آنچه در دولت احمدی نژاد نمود پیدا کرده و به سطح جامعه آمده خطر بزرگی است که اندیشه و احساس مردمان را هدف قرار داده است .

...................................................................

حقیر مدعی هستم بحث انتظار و ظهور هم که سردمداران فعلی دولت، از آن دم می زنند خدای ناکرده بستری برای قدرت طلبی ـ بر مسند قدرت بودن وسوءاستفاده از ایمان مردم و کسب مال نامشروع باشد و بر روحانیت معظم و اساتید دانشگاه و مبلغان دینی و علمی فرض است با این پدیده مشکوک برخورد نمایند و نشود گونه ای که دولت انتظار ـ دولت اجنه نامیده شود و شما خواننده عزیز مطمئن باشید آن کسانی که مستند ظهور را ساخته اند دل صاحب شریعت (عج) را به درد آورده و هرگز روی آرامش نخواهنددید

..................................


انشا ا... این مدعیان دروغین در بین مردم مفتضح شده و عدالت واقعی برای اصلاح جامعه و نجات انسان اعلام ظهور نماید


وب نوشت های میرزا محمد کاظمینی :

درباره رخدادهای اخیر که معروف شده است به جریان انحرافی و موج حملاتی که به سوی آقای دکتر احمدی نژاد سرازیر است یادم از کتابی آمد که دو سال پیش خوانده بودم درباره حالات چنگیز خان مغول، عنوان کتاب امپراتوری چنگیز خان نوشته تامس استریسگات ترجمه منوچهر پزشک است که توسط انتشارات ققنوس در سال 1388 منتشر شده است.خواندن این کتاب را به دوستان و علاقمندان تاریخ پیشنهاد می نمایم و البته قصدم آن نیست که بگویم آقای احمدی نژاد مثل چنگیز خان است که مقایسه بی جائی است اما منظورم آن است که عموما جز موارد قلیل، حاکمان در طول تاریخ اسیر اوهام بوده و اینکه تا چه اندازه این وهمیات با واقعیت سازگاری دارد باید گفت وا... الاَعلم

.............................................................................................................

در نماز جمعه تهران مورخ 90/3/6 آقای زریبافان معاون رئیس جمهور و رئیس بنیاد شهید در هنگام صحبت با برخی نمازگزاران از سوی خانمی (از خانواده شهدا )مورد حمله قرار گرفت که ظاهرا پس از مختصر کتکی از محل فرار می کند البته معمولا زریبافان بدون محافظ است و با ماشین شخصی خود به محل کار یا بازدید می رود و این در حالی است که سه راننده بیکار در محل دفترش روزی سپری می نمایند،از موضوع فاصله گرفتم منظورم از بیان مطالب فوق تحلیلی است که مقامات اجرایی در شرایط سیاسی فعلی مورد اقبال و استقبال مردم نمی باشند و دور از ذهن نخواهد بود که دولتمردان به دلیل عدم تمکین رئیس جمهور در مورد جریان انحرافی و عزل نکردن بقائی و مشایی، تنشهایی را در مردم شاهد باشند یحتمل حضور این افراد در ملاء عام باعث درگیری مردمی و حداقل نزاع لفظی خواهد شد و خدای ناکرده کتک ها استمرار یابد.

..........................................

ضمنا آیت ا...مصباح یزدی اعلام فرمودند: دین در خطر است،پس در یکی دو ماه آینده بی اغراق باید شاهد برخوردهای تندی با دولت بود و عدم کفایت سیاسی دکتر احمدی نژاد از سوی مجلس از قرائن موجود است.

........................................

آیا کار احمدی نژاد تمام است؟

مهمترین اصل قانون اساسی که مبنا اولیه آن فتوا، و نظر فقهی حضرت امام خمینی (ره) بود اصل ولایت فقیه است و مردم نیز بر آن مهر صحت زده اند.

در ماههای اخیر معلوم شده ساختار دفتر ریاست جمهوری بنا به قول آقای رسایی، نماینده اصول گرایی تهران که از طرفداران پَرو پاقرص احمدی نژاد است، به خصوص آقای رحیم مشائی تئوریسن احمدی نژاد قصد محدود کردن ولایت فقیه را دارند و آقای رسایی می گوید: «مشائی باید دستگیر شود». تجربه نشان داده احمدی نژاد در مقابل این نظرات کوتاه نیامده و از سازمان اداری دفترش و تفکرات آنان حمایت می نماید و این حمایت یعنی تمام شدن.

.....................................................

جبهه اصول گرا دچار یک شوک بزرگی شده است و هرگز احتمال نمی داد با این همه سرمایه گذاری روی احمدی نژاد ، چنین منتقد دستگاه ولایی کشورشود.

علی ایحال آنچه نگاشته شد تحلیلی است بر اساس رخدادهای جدید اجتماعی و امیدوارم آقای احمدی نژاد در چهارچوب قانون اساسی عمل نموده و کیان مملکت را از تشویش ایجاد شده، رها نماید.

اکنون این سوال مطرح است که آیا احمدی نژاد احکام حکومتی را تمکین خواهد نمود ؟ا

اگر پاسخ منفی باشد که مصادیق آن را باید در خانه نشینی یازده روزه و عزل برخی وزراء و عدم برخورد با اطرافیان نهاد ریاست جمهوری دانست.

لذا این پرسش عینیت می یابد که آیا کار احمدی نژاد تمام است؟! ودر آینده ای نزدیک مثلا سه ماه دیگر شاهد تنش تند مجلس ونهادهای مردمی با وی خواهیم بود؟

......................................

کاتب این سطور معتقد است اگر آقای احمدی نژاد در آینده نه چندان دور سیاست های خود را در راستای قانون اساسی قرار ندهند و با سایر قوا هماهنگ نباشند خدای ناکرده کشور دچار یک بحران جدی خواهد شد و باید توجه کرد در کشورهای همسایه چه بحرانهایی وجود دارد ! وقتی ما از اوضاع فعلی جهان و به خصوص کشورهای اسلامی می توانیم بیشترین بهره برداری فرهنگی و سیاسی را بنمائیم چرا غفلت نموده و به مباحثی مشخص و محرز دامن می زنیم یقین دارم اتاق فکر سیاست های انقلاب، چنین روندی را هرگز بر نمی تابد و در آینده نزدیک رخداد مهمی مبنی بر حذف سیاست های خود محوری در دولت ایجاد می گردد و امیدوارم فدائی این رخداد آقای احمدی نژاد نباشند هر چند که بر اساس آخرین نظر سنجیها محبوبیت وی در جامعه روحانیت به حداقل خود رسیده است و آیا مستند ظهور می تواند نفرینی را در عالم معنا، برای برخی دولتمردان رقم زده باشد.


..................................

آقای دکتر علی مطهری نماینده مردم تهران در مجلس شورای اسلامی در روز دو شنبه در دانشگاه تهران عنوان نموده است با 90درصد از نماینگان صحبت کردم و همه موافق طرح سوال از رئیس جمهور، دکتر محمود احمدی نژاد می باشند ولی می گویند: ما از طرح سوال می ترسیم و می گویند شما جلو برو ما پشت سر شما هستیم. اما امضا نمی کنیم ، چون وضعیت شهرستان ما به هم می ریزد.طرح های عمرانی قطع می شود. به من می گویند تو جلو برو ،چون پسر شهید مطهری هستی، اما پدر ما را در می آورند.

نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در 19:35 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390

علفهای هرز

این روزها نغمه های ناکوکی از اطراف به گوش میرسد ، نگرانی است که بی وقفه به جان فدائیان نظام مقدس جمهوری اسلامی ایران نه یک کلمه بیشتر نه یک کلمه کمتر افتاده است ، میبینند که صدای یاللمسلمین از حنجره بزرگان دین بر میآید و عده ای بی خیال آن نشسته و بر مدار ذهن بیمار خود هر چه میخواهند میبافند و رشته های دیگران را پنبه میکنند ! دوستان توصیه میکنند این روزها سکوت کنید که بهترین راه چاره است ! اما مگر سکوت ، فرق مولای ما را در محراب کوفه به خون آغشته نکرد ؟ مگر اهل بیت رسول خدا را به اسارت نبرد ؟ میگویند حالا وقت خون دل خوردن است نه فریاد برآوردن ! اما لازم است آنها که وصیتی این چنین دارند بفرمایند مگر بزرگان اولی به عمل نیستند ؟ آیت الله مکارم شیرازی – آیت الله مصباح یزدی – آیت الله جوادی آملی - آیت الله علم الهدای – آیت الله خاتمی و.......

نه برادر ! نه ! اینها که شما ها میگوئید همان انتظار سلیمان صرد خزاعی است که زبان در کام کشید و شمشیر در نیام ، نه حرکت حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و دیگریاران کربلائی امام !

نه برادر! اینجا نشستن و هیچ نگفتن مثل صفین است که مقابل قرآنهای بر نیزه عمر و عاص زانو هایت بلرزد ، که اینها هم مسلمانند و در آخر کارزار مجبور باشی مالک را از چند قدمی خیمه معاویه بر گردانی !

نه برادر! سکوت الان ما جز پرو بال دادن به عمر و عاص نیست !

از آن وقتی که در فرمایشات منادیان مکتب ایرانی ! کورش جانشین تشیع علوی شد و ما را به جرم تاختن به او نزدیک بود مهدور الدم کنند(1) تا الان که این عده خود را سربازان بلافصل ظهور میدانند " بدون آنکه سازو کار ظهور را قبول داشته باشند" زمان زیادی نگذشته است ! این عده حتما انحراف فکری دارند(2) و گرنه در کجای تاریخ پر از رشادت و شهادت تشیع ، جز راه سرخ حسینی این مکتب را تا به امروز بر سر پا نگه داشته است ؟ این جماعت مانی مسلک ماسون مذهب جز نام ننگ برای خود به جای نخواهند گذاشت !

در سی دی ظهور نزدیک است این جماعت نفهم ، چشم فراماسونری را نشانه خر دجال نشان دادند (3) پس ما هم برباور خود آنها جهاد امروز را فریادی میدانیم که باید بر سر خر دجال بریزد ! خوب است همانها نشانه های فراماسونری را از فرمایشات بزرگان دنبال کنند(4).

در آن برنامه انحرافی ، بالا و پائین پریدند که سفیانی همان شاه حسین اردنی است ، پس به باور خود آنها دعوت کنندگان سفیانی را لایق فریاد میدانیم !

گفتند که یمن سرآغاز ظهور است برای همین آن کسی که به دیدار عبدالله صالح رفت لیاقتش جز لعنت نیست

ما خیلی نگران هدایت این کشتی نیستیم انقلاب ما سکانداری دارد که دشمنان به آن اقرار کرده اند(5)اما این جریانات را اینقدر لایق نمیدانیم که هربار وقت ولی امر ما را بگیرد برای همین هشدار میدهیم که حزب الله با هیچ کس عهد اخوت نبسته است

ریاست محترم جمهو؛ شاید الان همان وقتی است که باید باغچه انقلاب را از وجود علفهای هرز پاک کرد (6)


(1)- مقاله: میگویند کورش کبیر است

(2)- مصاحبه ایت الله علم الهدی

(3)- حتما سی دی ظهور نزدیک است را دیده اید

(4) - سخنرانی آیت الله مصباح

(5) - مصاحبه بنی صدر را ببینید

(6) – یکبار دیگر سی دی تبلیغاتی ریاست محترم جمهور را ببینید




نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در 7:0 |  لینک ثابت   • 

شنبه بیست و هفتم فروردین 1390

اخراجیها

اخراجیهای سه

چند روز قبل فرصتی دست داد به اتفاق همسر و فرزندان رفتیم فیلم اخراجیهای سه را تماشا کردیم آنهم در تماشا خانه سینما ایران که صوت بسیار گنگ و نامناسبی داشت ! از قرار معلوم آثار آتش سوزی سینما در سالهای قبل بناست تا ابد بر تن آن بماند

به عنوان یک بیننده آماتور چندان فیلم دلچسبی نبود هرچند بچه ها از بخشهائی از فیلم خوششان آمده بود خصوصا آنجا که جماعتی سوار بر خر میخواندند!

فیلم بدون داستان ده نمکی قطعا با نگاه به انتخابات سال 88 و در جهت هجو رفتارهای انتخاباتی کاندیداها ساخته شده  بود  که برای فهمیدن آن خیلی نمیخواهد انرژی صرف کرد  اظهار نظرهای افراد دو رو بر صندلی ما در سینما از همان ابتدا  در صدد تطبیق آدمهای فیلم با کاندیداهای آخرین دور ریاست جمهوری بود هدفی که قطعا نظر اصلی فیلم ساز حول محور آن شکل گرفته بود

نمیتوان از بعضی سخنهای به جائی که در این فیلم بر زبان این و آن میآمد گذشت اما اگر بخواهیم کلاه انصاف را قاضی کنیم  فیلم ده نمکی به جز ملغمه ای  از صحنه های در هم با اضافه های بسیار و تعریف نامناسبی از آدمهائی  که قرار بود جنگ و جبهه و اسارت رفتارهایشان را سمت و سوی الهی داده باشد چیز در خور دیگری نداشت

در مصاحبه ای از ده نمکی که در نقد فیلمهای قبلیش نگاشته بود ، خواندم که او همرزم آدمهائی بوده که داستان آنها را در فیلم آورده قصه ای که شاید اهالی جنگ و جهاد بخشی از این آدمها را به خاطر داشته باشند  هرچند تعدادشان خیلی نباشد، به نظر میرسد ده نمکی به قصه آدمهایش خیلی پایبند نیست  و در این قسمت از سریال اخراجیها ، از خجالت آنها یکجا  درآمده و به قیمت گیشه ، اخراجیها را خواننده آنهم به سبکهای سبک و سوار بر خر به میدان فرستاده است  نقشی که میتوانست به راحتی به هر کس دیگری به جز اخراجیها واگذار شود ، ده نمکی برای اینکه نشان دهد همچنان به اصول خود پایبند است رنجی که جانبازان در زندگی روز مره به دلیل پایمال شدن اهداف بلندشان میبرند را به تصویر آورده غافل از آنکه بیننده کمترین تصویری از آنها را در این همه شلوغی فیلم به خاطر نخواهد سپرد و البته پرداختن به این ظلم که  بر جانبازان روا میشود ربطی به بازی رنگها و انتخابات  ندارد جانبازان  در این دوران و در همه دولتها مظلوم بوده اند

در شلوغی این داستان فیلم هر دقیقه  از این صحنه به آن صحنه میپرد و در برنامه به اصطلاح زنده تلویزیون مجری زبل خانش هر دقیقه ای در مکانی است که ارتباطی با صحنه قبل ندارد چینش صحنه های فیلم روند آن را به گونه ای تداعی میکند  که فیلم بیشتر قطعات به هم چسبیده ای از چند داستان نا همگون است   

آدمهای اخراجی فیلم ده نمکی قرار بود در جنگ و بعد از آن متحول شده باشند اما از قرار معلوم بیژن قالپاق و باقالی از گذشته خود هم عقب تر بودند و کمالی و بقیه  درگیر امروز خود و کریم و دوستانش مظلوم و بیمار که بنا دارند حرفهایشان را به تقلیدی ناشیانه از آژانس شیشه ای بزنند   

خیلی فیلم درهمی بود آنقدر که نوشتن نقد آن هم میشود درهم

نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در 4:29 |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه بیست و پنجم فروردین 1390

کذب الوقاتون

کذب الوقاتون (1)

 

اگر آنها که خیلی سن و سالی از ایشان نگذشته یادشان باشد دو رو بر سالهای آخر جنگ ولوله ای در جامعه افتاد ! قصه از آنجا شروع شده بود که کتابهای یک روحانی (س ح ا) که اتفاقا سید هم بود مفهوم  انتظار و آخرالزمان را تا سطح داستانهای هزار و یک شب پائین آورده و خود و مراد خود را درون این دایره انتظار که بیشتر به قصه گوئی میمانست تعریف میکرد ! همان فردی که دفتر و دستک وثروتی از این دغل گوئی به هم زد و اخیرا توسط سربازان گم نام امام زمان به جرم اخاذی و انحراف دستگیر و چهره شطرنجی او دریک  برنامه تلویزیونی نشان داده شد !

در مقابل ! آن روزها ترجمه کتاب عصر ظهور محقق ارجمند علی کورانی حرفهای جدیدی را به مردم عرضه کرد حرفهائی از جنس انتظار و تلاش برای رسیدن به زمان ظهور ، متفاوت از حرفهائی که در بین عوام رایج شده بود !  اما عده ای  ازسر اشتیاق شاید هم از سر ندانستن که البته تفاسیر مترجم نیز بر این همه دامن زد ، دست به تطبیق اخبار با جریانات سیاسی روز زدند و هزار قول و خبر نیز از زبان علما برای حرفهایشان شاهد آوردند که تو گوئی  تفاسیر این عده حتما برحق است ، حرفهائی  که آن وقتها  نه هیچکدام تکذیب شد  نه تائید !  این عده  برداشتهای خود را به صورتی عنوان کردند که  اگر شما هم بر خلاف آن نظری داشته باشی باید به دیانت تو شک کرد ،

 آنوقتها هنوز مرحوم بهلول ( واعظ مشهوراهل مشهد و یکی از افراد موثر در غائله گوهر شاد ) در قید حیات بود از زبان ایشان که تائید هم نشد و معلوم نشد کدام شیر پاک خورده ای این نقل را از ایشان شنیده که این مرد بزرگ سفیانی را در سوریه دیده است .

 این جماعت پیش بینی کردند که جنگ ایران و عراق  با تسلیم کلید بصره به ایران پایان خواهد یافت و آنرا نشانه ای از ظهور تعریف کردند .

  آن روزها زمانی بود که یمن شمالی و جنوبی به دنبال فروپاشی شوروی  در قالب  یک کشور درآمد اما درگیریهایی بین  یمن شمالی و جنوبی که  در سال  1994 بوجود آمد در نهایت باعث استیلای یمن شمالی بر جنوب شد  این مفسرین که ذکرشان رفت علی عبدالله صالح را همان خروج کننده یمنی و حوادث یمن را از نشانه های ظهور در آن زمان بر شمردند ،  جالب است که اکنون نیز برکناری همان علی عبدالله را نشانه ای از ظهورمیدانند

آن روزها برای شعیب ابن صالح شخصیتی را تعریف کردند که بعدها از آن پشیمان شدند ، برای تفسیر حرفهایشان دنبال شجره نامه ای برای بزرگانی از دین  گشتند . از قرار معلوم این عده کار و زندگی ندارند ! به جای نشر  مفهوم انتظار ، مثل انجمن حجتیه به ظواهر میپردازند و باورهای مردم را محملی برای دکه داری خود کرده اند  و اصحاب فرهنگ هم انگار نه انگار که باید تلاشی بکنند اخیرا هم یک  برنامه با تولید کننده اسم و رسم دار در سطح وسیعی در کشور پخش شده است به نام «ظهور نزدیک است» و  این نظریه را دنبال میکنند که افراد و عناوین مورد اشاره در روایات مربوط به  ظهور ، همان شخصیتهای فعلی در کشور ماست غافل از اینکه همگان از انطباق احادیث و افراد و حتی پیش گوئی در مورد ظهور منع شده اند این عده حتی خود را بری از اشاره  کذب الوقاتون میدانند  . خدا ایشان را به راه راست هدایت کند که موجب آزدگی دل مولای ما نشوند (2) خوب است اهل فرهنگ به مواضع علما مراجعه و نسبت به هشدار های ایشان تساهل نورزند(3) هرچند این اشتباهات  ریشه در تاریخ دارد از حمله مغول و حکومت سربداران تا حاکمیت صفوی و حتی جنگ جهانی دوم که بزرگان را هم به اشتباه انداخت به صورتیکه  تفاسیر حدیث را منطبق بر افراد نمودند(4) شاید اگر واقعیت را غیر از پیش بینی خویش میافتند  این گونه تفسیر نمیکردند  .

 الهم اهدنا من عندک

.......................................................................................................................

(1)در توقیع مبارک امام زمان علیه السلام به "اسحاق بن یعقوب" آمده است:

 "... و اما ظهور الفرج فإنه إلی الله تعالی ذکره و کذب الوقّاتون

و اما آشکار شدن فرج وابسته به اراده حق تعالی است و وقت گزاران دروغزنانی بیش نیستند

 

 (2)-  قال مولانا الامام المهدی-عجل الله تعالی فرجه الشریف:« قَدْ آذانا جُهَلاءُ الشّیعَهِ وَحُمَقاؤُهُمْ، وَمَنْ دینُهُ جِناحُ الْبَعُوضَهِ أَرْجَحُ مِنْهُ »

نادان و کم خردان شیعه و کسانی که پر و بال پشه از دین داری آنان برتر و محکم تر است،ما را آزار می دهند {1}احتجاج،ج2؛ص289_بحار الأنوار،ج25؛ص267,ح9


(3) حضرت آیت الله مکارم شیرازی در ادامه با اشاره به توزیع گسترده لوح فشرده ای تحت عنوان "ظهور بسیار نزدیک است" آن را مشکوک دانسته و ابراز داشتند: اینکه سی دی مذکور به صورت میلیونی در میان مردم به صورت رایگان توزیع می‌شود این سئوال را در ذهن هر انسانی ایجاد می‌کند که هزینه این سی دی از کجا آمده است و هدف از آن چیست؟

معظم له با بیان اینکه در این سی دی تطبیق‌های نادرست صورت گرفته است اظهار داشتند: در این سی دی بر طبق میل افراد مضامین روایات بر برخی از افراد منطبق شده است و برای ظهور وقت تعیین کرده‌اند، درحالیکه بر اساس روایات تعیین وقت برای ظهور کذب و تعیین کنندگان آن کاذب هستند. یقین داشته باشید دست خارجی در این مسئله هست هرچند ممکن است برخی از جوان‌ها به عشق امام زمان (عج) این کار را انجام دهند و خودشان هم متوجه دست‌های پشت پرده نباشند.
معظم له تأکید کردند: این کارها باعث می‌شود تا مردم امام زمان و ظهور را موهوم تصور کنند؛ زیرا وقتی شما تطبیق انجام دهید اگر این تطبیق درست نباشد به اعتقادات مردم آسیب خواهد زد. باید مراقب این توطئه‌ها بود زیرا این مطالب بی‌پایه و اساس است.

(4) - به قلم حجت السلام جعفریان

..........به یاد آوردم که در متنی از آثار علامه محمد باقر مجلسی ـ که رضوان خداوند بر او باد ـ مطالبی در باره تطبیق برخی از روایات با دولت صفوی دیده بودم.
 دریافتم علامه مجلسی دو حدیث نخست از آن چهارده حدیث را بر دولت صفوی منطبق کرده و به تطبیق برخی از مطالب موجود در این دو روایت با دولت صفوی، از جمله شاه اسماعیل و حتی قتل صفی میرزا به دست پدرش شاه عباس کرده است. تعبیری که در این روایت به عنوان نشانه بوده این که قوچ فرزند خود را خواهد کشت.

تصور کردم در این اوضاع و احوال که بحث ظهور با چنین صراحتی مطرح شده اس، بهتر است از باب عبرت، متن آنچه را که آن علامه بزرگوار قریب سیصد و اندی سال پیش در این باره آورده، عینا خدمت خوانندگان عزیز تقدیم کنم و قضاوت را به عهده خود عزیزان بگذارم.

اما بعد چنین گوید فقیر خاکسار محمد باقر بن محمد تقی ـ حشرهما الله مع الائمة الابرار ـ که چون بر کافّه ارباب فطنت و ذکا و عامّه اصحاب بصیرت و اعتلا ظاهر و هویداست که ادای شکر نعمت سلسله علیه صفیّه صفویه ـ انار الله برهانهم و شیّد الله ارکانهم ـ که اساطین دین مبین اجداد طاهرین ایشان ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ ببرکات تأییدات ایشان، استوار و قوانین شریعت منوّره و اقانین دوحه ملّت مطهّره نبوی ـ صلی الله علیه و آله و سلم ـ به سعی جمیل ایشان مایه دار است، بر کافّه مؤمنان متحتّم و دعای خلود این دولت ابد پیوند بر عامّه فرقه ناجیه شیعیان لازم است.

و چون از پرتو این سلطنت روز افزون، این ذرّه بی‌مقدار توفیق یافت که اخبار حضرات ائمه اطهار ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ را در ضمن بیست و پنج مجلد از کتاب بحار الانوار جمع نمود، و عموم طلبه دینیه را از کتاب مزبور انتفاع عظیم حاصل گردید، در اثنای جمع احادیث، دو حدیث به نظر قاصر رسید که ائمه اهل بیت ـ علیهم السلام ـ به ظهور این دولت علیه خبر داده‌اند و به اتصال این سلطنت بهیّه به دولت قائم آل محمد ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ شیعیان را بشارت فرموده‌اند، به خاطر فاتر رسید که ترجمه این دو حدیث شریف را با دوازده حدیث دیگر که مشتمل بر احوال شریف حضرت خاتم اوصیاء و نقاوه ازکیا و شفیع روز جزا و مخزن اسرار سید انبیاء، یعنی صاحب الزمان و خلیفة الرحمان ـ علیه و علی آبائه الصلاة و السلام ـ بوده باشد، به موقف عرض نوّاب کامیاب فلک قباب خورشید حجاب، اعنی شهریار عادل کامل باذل گردون بارگاه ملایک سپاه گلدسته گلستان مصطفوی، نوباه بوستان مرتضوی، ثمره شجره نبوّت رسالت، غصن دوحه امامت و ولایت، خلاصه احفاد سیّد المرسلین و نقاوه اولاد ائمه طاهرین ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ باسط مهاد امن و امان، رافع لوای عدل و احسان، بانی مبانی مروت و انصاف، ماحی مراسم جور و اعتساف، قاسم ظهور قیاصره دوران، کاسر اعناق اکاسره زمان، سلطان سلطان نشان و خاقان گیتی ستان السلطان ابوالمظفر السلطان شاه سلیمان الصفوی الموسوی بهادرخان ـ خلد الله ملکه و اجری فی بحار الظفر االنصرة فلکه ـ برساند، و این چهارده درّ شاهوار که از دریای علوم اهل بیت رسالت ـ صلوات الله علیهم اجمعین ـ استخراج نموده‌ام، حمایل بر دوش شاهد دولت ابد توأمان گرداند.

امید که اطناب این سلطنت عظمی به اوتاد خیام سعادت فرجام خاتم اوصیاء پیوند یابد و صبح صادق این دولت کبری تا طلوع خورشید عالم افروز قائم آل محمد ـ علیه السلام ـ از آسیب ظلمت فتنه‌های زمانی تیرگی نیابد بمحمد و آله الطاهرین، من قال آمین، ابقی الله مهجته، فانّ هذا دعاء یشمل البشر.

حدیث اول: شیخ عالی مقدار محمد بن ابراهیم نعمانی که از اعاظم محدثین است در کتاب غیبت بسند معتبر از ابوخالد کابلی روایت کرده است که حضرت امام همام محمد بن علی باقر علوم الانبیاء و المرسلین ـ صلوات الله علیه ـ فرمودند: کأنّی بقوم قد خرجوا بالشرق یطلبون الحق، فلایعطونه، ثمّ یطلبون فلایعطونه، فاذا رأوا ذلک وضعوا سیوفهم علی عواتقهم، فیعطون ما سألوا فلایقبلونه، حتی قوموا و لایدفعونها الاّ الی صاحبکم قتلاهم شهداء.

یعنی: گویا می‌بینم گروهی را که از جانب مشرق ظاهر شوند و طلب دین حق از مردم کنند و مردم را به آن دعوت نمایند. پس از ایشان قبول نکنند. پس بار دیگر طلب نمایند و قبول نکنند. پس چون این آیه را بییند، شمشیرهای خود را بر دوشها گذارند و جهاد کنند. پس مردم بدین حق درآیند. پس ایشان به این راضی نشوند تا آن که بر ایشان پادشاه و والی شوند، و پادشاهی ایشان بماند و به کسی ندهند مگر به صاحب شما. یعنی حضرت صاحب الزمان ـ صلوات الله علیه ـ و هر که با ایشان کشته شود، در جنگ شهید شده است. او ثواب شهیدان را دارد.

مترجم گوید که بر صاحبان بصیرت ظاهر است که از جانب مشرق کسی که دین حق را طلب نمود و مردم را بدین حق دعوت کرد و پادشاهی یافت، به غیر سلسله علیّه صفویّه ـ خلّد الله ملکهم ـ نبود. و در این حیث شریف شیعیان خصوصا انصار واعوان این دولت توامان را بشارتهاست که بر عاقل پوشیده نیست.

حدیث دوم: باز شیخ نعمانی در کتاب مذکور بسند معتبر از حضرت امام بحق ناطق جعفر بن محمد الصادق روایت کرده است که آن حضرت فرمود که، روزی حضرت امیر المؤمنین و امام المتقین علی بن ابی طالب ـ علیه السلام ـ خبر می دادند از وقایعی که بعد از آن حضرت به ظهور آید تا ظاهر شدن قائم آل محمد ـ علیه السلام ـ پس حضرت سید الشهداء حسین بن علی ـ علیه السلام ـ فرمودند که یا امیر المؤمنین! چه وقت حق سبحانه و تعالی زمین را از ظالمان پاک خواهد کرد؟‌حضرت امیر المؤمنین ـ علیه السلام ـ فرمود که خدای تعالی زمین را از لوث کافران پاک نخواهد کرد تا خون حرام بسیار به زمین ریخته شود. بعد از آن پادشاهان بنی امیه و بنی عباس را به تفصیل بیان فرمودند. در حدیث طولانی که راوی اختصار کرده است. پس فرمود که: «اذا قام القائم بخراسان و غلب علی ارض کوفان و الملتان و جاز جزیرة بنی کاوان، و اقام منّا قائم بجیلان و اجابته الآبر و الدیلم، و ظهرت لولدی رایات الترک متفرّقات فی الاقطار و الحرمات و کانوا بین هنات و هنات، اذا خربت البصره و قام امیر الامرة». فحکی علیه السلام حکایه طویلة ثم قال: اذا جهّزت الالوف و صفّت الصفوف و قتل الکبش الخروف، هناک یقوم الاخر و یثور الثائر و یهلک الکافر؛ ثم یقوم القائم المامول و الامام المجهول له الشرف و الفضل و هو من ولدک یا حسین، لا أین یظهر بین الرکنین فی ذرّ یسیر یظهر علی الثقلین و لایترک فی الارض الادنین؛ طوبی لمن أدرک زمانه و لحق أوانه و شهد أیامه، یعنی هرگاه، خروج کند پادشاهی از خراسان و غالب شود بر زمین کوفه و ملتان و بگذرد از جزیره بنی کاوان که در حوالی بصره است، و خروج کند از ما پادشاهی در گیلان و او را اجابت کنند و یاری نمایند اهل ابر ـ که در حوالی استراباد است ـ و دیلم ـ که قزوین و حوالی آن است ـ و ظاهر شود از برای فرزند من عَلَمای ترکان، و متفرق شوند اطراف عالم و در مکان های شریف و جنگها و فن‌های عظیم ایشان رو دهد، در وقتی که جنگ کننده در بصره و برخیزد پادشاه پادشاهان. ـ پس حکایت طولانی بیان فرمودند که راوی از میان انداخته است، پس فرمودند ـ : که آن گاه تهیه کرده شود چندین هزار لشکر برکشیده صفها، و بکشد قوچ فرزند خود را، در آن هنگام دیگری پادشاه شود، امامی که مردم قدرش را ندانند یا پی به مکانش نبرند. او راست شرف و فضیلت بر عالمیان و او از فرزندان تست ای حسین. وصف آن نمی‌توان کرد. مثل او کجا بهم می رسد؟ ظاهر شود در میان دو رکن کعبه معظمه با جماعتی اندک، و بر جن و انس غالب گردد و مردم دون، یعنی کافران و ظالمان را از زمین براندازد. خوشا حال کسی که زمان او را دریابد و به روزگار دولت او برسد و در خدمتش حاضر گردد.

مترجم گوید که: ظاهر است که خروج کننده خراسان اشاره است به امرای ترکان مثل چنگیزخان و هلاکوخان، و خروج کننده در گیلان اشاره است به شاه دین پناه رضوان مکان شاه اسماعیل ـ حشره الله مع الائمه الطاهرین ـ لهذا حضرت فرمود که از ماست و او را فرزند یاد کرد.

و از میان خسروان روزگار به این نسب عالی مقدار همین سلسله علیّه ممتاز و سرافرازند و پادشاه پادشاهان با مراد همان خسرو خلد آشیان است با دیگری از سلاطین عظام و اولاد کرام او. و چون راوی بسیاری از حدیث را انداخته، به خصوص حکم نمی‌توان کرد.

و کشتن قوچ فرزند خود را به گمان این حقیر اشاره است به شهادت شاهزاده عالی تبار صفی میرزا ـ نور الله مضجعه ـ و پادشاه دیگر که طلب خون نماید اشاره است به سلطنت سلطان علیین آشیان شاه صفی ـ افاض الله علیه.

و چون حدیث را اختصار کرده‌اند بعضی از وقایع افتاده است، اما بشارت به تعجیل ظهور حضرت صاحب الزمان ـ علیه الصلاة‌ و السلام ـ و اتصال این دولت دین پرور به دولت حق امام البشر از آخر حدیث ظاهر است.

(منبع: رساله اثبات رجعت یا ترجمه چهارده حدیث) (و نیز بحار: 52 / 243 که اشارت کوتاهی به حدیث اول و تطبیق آن بر صفویه دارند با این عبارت: لا یبعد أن یکون إشارة إلى الدولة الصفویة شیدها الله تعالى و وصلها بدولة القائم‏

نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در 22:24 |  لینک ثابت   • 

سه شنبه چهاردهم اردیبهشت 1389

صدا و سیمای مرگ آور


نقش صدا و سیما در ایجاد فرهنگ ها و باورهای اجتماعی آنچنان است كه هروقت فیلم و سریالی جذاب از آن پخش میشود فرزندان كوچك و بزرگ ما تكیه كلام و حركاتشان حتی اگر شده برای مدت كوتاهی هم باشد ، متاثر از فضای فیلم و سریال میشود این باورها گاهی آنچنان اثرات سوئی بر اجتماع میگذارد كه عكس العمل بزرگان دین را هم به دنبال داشته ! قدیمی ها پائیز صحرا و سریال سالهای دور از خانه را به خاطر دارند و این نزدیكیها برره و پاورچین و امپراطورهای باد و دریا و ..... كه لحن و گفتار كردار كودكان را آنچنان تحت تاثیر قرار داد كه كشتی گرفتن به سبك برره موجب آسیب شد و مغازه های اطراف مكانهای زیارتی مدتی نخودهای بالا و پائین برره را به خورد مردم میدادند !! البته پرداختن به مسائل اجتماعی و تاثیرات خوب و بد این همه كه گفته شد مداخلات كارشناسان مربوطه را میطلبد ، بزرگان باید نظر بدهند كه چرا در اكثریت سریالهای ایرانی نماز خواندن و رفتارهای دینی كم رنگ است و اگر یك رمضان طرحی نو درانداخته شود تا چند سال سیما میافتد به تكرار و وآنقدر تكرار كه قلیه از مزه میافتد ! اهل دانش و جامعه شناسان مذهبی باید بررسی كنند و سئوال كنند كه چرا سیمای اسلامی ا آنقدر عروسیها را مختلط نشان میدهند كه اندك اندك فرهنگ بومی عروسی در كشور و حتی یزد ما هم دارد به این سمت میرود ! كار ما نیست كه گیر بدهیم چرا لحن بازیگران چاله میدانی است و آفتابه و صف توالت جزء لاینفك اكثر سریالهایی است كه این روزها از سیما پخش میشود ، اینها را باید اهالی فن نظر بدهند و من و امثال من برای اینكه سئوالهایمان بی پاسخ نماند لا اقل آنرا طرح میكنیم !‌ اما چون موضوع سلامت تا حدودی میتواند در حیطه كاری امثال من قرار بگیرد و فقط از این جهت كه نكند نكاتی از موضوع سلامت كه برای تائید پخش حضور كارشناسان مرتبط ارسال میشود از نگاه تیز بین آنها پنهان نماند آنرا یاد آوری میكنم !!
اگر دقت كرده باشید در همه گفت و گوهای این روزها و همه برنامه هائی كه به یك شكلی طرف صحبت سیمائیان ، طبیب است حرف از بی تحركی هست و غذای شور و اسیدهای چرب مضر خصوصا در غداهای آماده ای كه به سرعت آماده و خورده میشود حتی سریعتر از اینها ، غداهایی است كه سریع خریده میشود و خورده میشود با تركیبی از همه این مضرات شور و چرب و نگه دارنده های مجاز و غیر مجاز و افزودنیهای رنگی .. . . . .
در واقع عملكرد دوگانه سیما آدمی را به حیرت وا میدارد كه یك جا اصحاب سلامت را در برنامه های خود دعوت میكنند ، برای توصیه نامه های سلامت و برنامه های مستندی میسازند كه گروههای مخل سلامت را به چالش بكشند و در یك چرخش یكصدو هشتاد درجه ای عادات ناسالم غذایی در كشور را ترویج میدهند و باعث ایجاد رفتارهای تغذیه ای ناسالم در كشور خصوصا دركودكان میشوند به صورتیكه این قلیل توسلات سیما بر دامان بزرگان سلامت نیز بر باد میرود ، بماند همه هزینه ها و انرژی مضاعفی كه سازمانهای متولی سلامت برای مقابله با خرابكاریهای صدا و سیما صرف میكنند!
در این چرخشی كه وصف آن رفت !‌ تبلیغ انواع چیپس و پفك و روغنهای سرخ كردنی و غداهای مضر و سس های چرب و تنقلات بی خاصیت و ......جا میگیرد !! در واقع همه راه های رسیدن سریعتر به دیار باقی را هرشب و روز از مسیر این جعبه جادو به خورد خلق الله میدهند شاید هم باید از این همه دل سوزی سیما برای اینكه مردم دچار عمر طولانی نشوند هم تشكر كرد حتی میشود برای خلق این همه آثار بی بدیل كه همه مسیرهای رسیدن به آغوش مرگ زودرس را یكجا به خورد مردم میدهند به آنها اسكار داد یا خرس و خروس طلائی !! برای آنكه باورتان شود اینها توهم ذهن نویسنده نیست اشارتی كوتاه به یكی از این تصویر سازیها میكنم ! آنطور که میدانید مهمترین دلیل مرگ ایرانیان در دهه دوم عمرشان حوادث است ! همان دهه مفید بودن برای اجتماع ، همان زمانی كه همه پیرمردان و پیر زنان ما حسرت درك لحظاتی از آن را میخورند همانطور كه میدانید مرگ و میر یك طرف حوادث است روی دیگر آن از كار افتادگی و هزینه های گزافی است كه از بیت المال صرف درمان و بیمه و آسیبهای اجتماعی و اقتصادی بر پیكر خانواده و اجتماع میگردد و ازاین دسته حوادث موتور سیكلت بیشترین نقش را دارد !
شما تصور میكنید بد تر از بد چیست ؟ برای اینكه خیلی شما را در پیچ و وا پیچ مجهولات معطل نكنم یك تبلیغات روزمره سیما را برای شما مثال میزنم شاید این سئوال را بهتر پاسخ دهد !
در این مثال تصور كنید مرگ آور ترین مسیربرای رسیدن به سم مهلكی همچون یك غذای شور و چرب كه در روغن زیاد با ترانس بالا تولید شده و به سرعت باد میتوان آنرا مالك شد چیست ؟ روشی ساده كه سیمای ما در یك تبلیغات متهورانه و به دور از چشمان سیا ساكتی و رفیقش با آن مدل ریش شرقی غربیش به خلق الله و كودكان آنها آموزش میدهد !! یك تك چرخ از میان اتوبان ! بدون ایمنی لازم و برداشتن آخرین دانه از پفك یا چیپس یا هر كوفت و زهر مار دیگری با عبور از خط وسط خیابان و درست از جلو خودرو ها آنهم از نوع ده چرخ كه اگر میمون بدبختی كه نقش موتور سوار را دارد !‌ برود زیر آن كامیون ! تا چشمانش باز است از روی كله اش فقط چرخ رد میشود !!‌
یا مثلا هجوم به میان یك بزرگراه برای تصاحب اگر شده حتی یك دانه از همان چیپس و پفك یا هر .... مار دیگری كه آسمانیها با سفینه هایشان برای ما هدیه آورده اند
. . . .. . این ها حد اقلهائی از شاهكارهای سیماست كه به عقل هیچ بنی بشری هم نمیرسد كه چگونه میتوان علل اول مرگ ایرانیان را كه سكته قلبی و حوادث است را به این هنر مندی تبلیغ كرد و به خورد مردم داد حال بماند كه اگر بخواهید زیادی دقیق شوید تبلیغات غذایی بسیاری از این جعبه جادو پخش میشود كه ضامن صد درصد بیماری شماست مثل تبلیغات گسترده و بی نظیر انواع سسهای چرب و انواع روغنهای سرخ كردنی و تعلیم انواع غذاهای شور و چرب و تا دلتان بخواهد كم كاری در زمینه توصیه به مصرف میوه و سبزیجات !! اصلا اگر همه ملت را بسیج كنید محال ممكن است یك برنامه تبلیغی را بتوانید مثال بزنید كه در آن شما توصیه به خوردن غذاهای آب پز یا ماهی و سبزی و میوه شده باشید . . . . .. .
حال شما بگوئید چقدر باید از جیب سلامت ملت هزینه كرد برای اینكه تاوان تلاش برای درآمد بیشتر سیمای ملی را جبران كرد
فاین تذهبون ......
نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در 17:11 |  لینک ثابت   • 

دوشنبه ششم اردیبهشت 1389

یک شعر توپ از قزوه

حیفم آمد این شعر را نگذارم

تو هنوز در چشم آنها یک کاکاسیاهی

هنوز هم نئونازی ها

وسترن ها

و شکم گنده های بور

دنبال قتل تواند

با وجود آن که در تایمز اول شدی

و در ای بی سی دوم

در سی سی یو به انتظارت می نشینم تا سوم شوی

تو هر شب به عقل های ما حمله می کنی

به تأسیسات هسته ای احساس ما

مثل بچه های تخس که با تفنگ بادی شان هی شلیک می کنند

بچه های آتاری و لاتاری

تو هم درست برنده شدی در یک قرعه کشی

با شرط این که

حمله کنی

به اورانیوم غنی شدۀ اشعار ما

تو هر روز عکس می گیری با مشاورانت

دوش ادوکلن می گیری با سگت

و فکر می کنی که دنیا

چقدر منتظر است که تو زر بزنی

و حق توست

که یک جایزه نوبل هم بگیری برای سگت

تو فکر می کنی

ایران نشسته است منتظر نوروز

و چشمش مانده به سفرۀ هفت سین

نه آقای پلیسی دنت!

 اگر پیام نوروزی ات نیاید

 کسی تلف نمی شود از نبود دمکراسی

تو در نظر من

چیزی هستی در حد یک قوطی کنسرو خالی

که دوست دارم شوتت کنم

و بگویم هی یارو!

تو چقدر به درد شوت کردن می خوری

تو چقدر شوتی

و من چقدر خوش خیال بودم

که فکر می کردم تو یک غلطی خواهی کرد

تو تنها می توانی به  سگت شب بخیر بگویی

و به زنت بگویی:

آه عزیزم با برلوسکنی دست نده

او یک عیاش است

 

حتی کسی نیست که به تو بگوید

کم کم گوشهایت رادار شدند

دماغت مثل پینیکیو دراز شد

وقتی رفته بودی به پایگاهی در بغداد

چشمت تلفیقی از اورانیوم بیست درصد شد و کمی زرشک

وقتی نطق می کردی در برابر حق مردم ایران

حالا دندان هایت شبیه اف بیست و هشت شده است

تو داری روز به روز پیشرفت می کنی

آنقدر پیشرفت که دیگر

مردم کنیا

و مردم جزیره اوباما

از پیروزی ات به خیابان نمی ریزند

تو مثل یک آدامس قلقلی شده ای

در دهان بچه های اورشلیم

شاید حق با جرمایا رایت بود

تو ایدز سیاسی مخفی داری

حتی مردمی که عصرها در گراند پارک شیکاگو جمع می شوند

می گویند:

او یک هویج بود که رشد معکوس کرد

یک کشتی گیر کچ و چپ دست

که رقیبش یک زن بود

با صندلی کوبید بر سر آن زن

 و بعد صندلی را گذاشت زیر جنازه اش

و کمربند را قاپید و رفت

تا نطق کند به نفع یونایتد استیش

تو هر روز نمایش داری

با اپرا وینفری و گروه راک طرفدارانت

اورشلیم را دادی به فاحشه های پشت کاخ سفید

ایران ولی فروشی نیست

هی یارو!

راهت را بکش و گم شو

ای کاش

مادر مردم شناست گفته بود برایت

که ایرانیان با نی ساندیس

ممکن است تو را کور کنند

مادر بزرگت به توگفته بود کاش

 که در برابرپارسایان

بی خود پارس نکنی

آقای باراک حسین اوباما

راستی تو از کدام خیمه

این نام را دزدیدی؟

این نام را

از ثبت احوال کدام ابن سعد گرفتی؟

اینجا انشای کودکان ایران این است:

او با ما نیست

او با شما نیست

او با هیچ کسی نیست

او اصلا کسی نیست

او آبروی رنگ سیاه را هم برد

او آبروی کاخ سفید را

و آبروی کلبۀ عموتم را برد

او به نلسون ماندلا هیچ شباهتی ندارد

او از دوپینگ کاکائین برگشته است و سرش باد دارد

از کمپ دیوید

برای همین من فکر می کنم که تو

شبیه یک کمپوت خالی قارچی

که پرتت کرده اند

آپاچی ها و چاپارلها

گاوبازان دهه پنجاه و شصت

تو از همانجایی

که شاعر ما می گوید:

" او می مکد طراوت گل ها و بوته های افریقا را
او می مکد تمام شهد گلهای آسیا را
شهری که مثل لانه ی زنبور انگبین
تا آسمان کشیده
و شهد آن دلار
یک روز
در هرم آفتاب کدامین تموز
موم تو آب خواهد گردید
ای روسپی عجوز ؟"

هی با توام!

ای نوشیده از شیر کک و کراک غنی شده

با تو  چهل و چهارمین قصاب!

پنجمین چپ دست احمق کاخ سفید...

تو هم هیچ پخی نشدی

آقای کراک اوباما!

نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در 17:35 |  لینک ثابت   • 

شنبه چهاردهم فروردین 1389

اولین مطلب

به بهانه سال همت مضاف كار مضاعف

قصه معروفي است كه آنها كه اهل نشستن پاي منبر و محرم و عزا داريند زياد شنيده اند

از بزرگي نقل است كه آرزوي  شب و روزش  حضور در ركاب سيد الشهدا بود وهميشه مدعي بود كه اگر من و امثال من بوديم ،  در كربلا جانفداي آن حضرت  ميكرديم و نميگذاشتيم لشكر عمر سعد ايشان را به شهادت برساند شبي صحنه كربلا را در خواب رويت ميكند و ميبيند كه هنگام نماز ظهر زهيربن قين  و سعید ابن عبد الله حنفی و چند تن ديگر از اصحاب  در پيش حضرت تيرها را به جان ميخرند او نيزبر اين عقيده در مقابل صف نماز حضرت ايستاد تا ايشان را محافظت كند اما دريغ كه با شنيدن سفير اولين تير خود را به كناري كشيد و تير بر بدن امام نشست و او كه از روياي صادقه خويش بيرون آمد خاك بر سر خود ميريخت كه چه ميگفتم و چه كردم !

حكايت كربلا و امام  و  عشق و رهروي از ولايت حكايت امروز ماست ، ‌به نظر عده اي از ما ! كربلا و مقابله با ظلم فقط  در ركاب سيدالشهداست و نميدانيم كه از عاشوراي شصت هجري همه چيز يا سرخ است يا حسيني نيست نفهميده ايم كه تاريخ دو طرف بيشتر ندارد يا حقيقت است يا ظلم و راه ميانه اي نيست و گرنه راه ميانه اش ميشود پذيرش حكميت و مظلوميت مولاي غريبان كه جماعتي خواستند از بين ظلم معاويه و حقيقت امامت راه ميانه اي را انتخاب كنند !‌

رهبر فرزانه ما سالهاست كه با درايت و تيز بيني در مقابل هر حركت نادرستي در اجتماع يا سياستهاي سلطه گران غرب و شرق عالم  عنواني را براي هر سال بر ميگزيند تا جريان پرخروش و  انقلابي مردم  به سمت ظهور هر سال خود راآماده تر از پيش نمايد در اين ميان آنها كه بايد بيش از توده مردم از اين فرمايشات ، حركتهاي راهبردي خود را به صورت برنامه ريزي مدون انجام دهند ! در بند سمينار و سمينهار ميمانند و فقط پوستر ميزنند و نشستهاي هم انديشي ميگذارند تا اين سال نيز بگذرد آخر هر سال نيز وظايف خود را به عنوان عملكرد آن سال گزارش ميدهند و غافلند كه حقيقت اين نامگذاريها گزارش آخر سال آنها نيست كه اگر اين نامگذاريها نبود نيز گزارش سرجاي خودش بود

اما امسال رهبر فرزانه ما فارغ از همه گمانه زنيهايي كه جرياهاي خاص سياسي اين روزها به دنبال كسب اعتبار براخود در پس فتنه ها ميگشت و اميد وار بود پيام آن رهبر عزيز مرده آنها رازنده كند امسال را سال همت و كار مضاعف ناميد شايد به اين دليل كه سال گذشته وقت بسياري صرف توهم  عده اي سياسيون نادان شد و مردم را از كار و زندگي انداخت و چرخ حركت كشور را با كندي مواجه ساخت و هرچند عقيده پا برجاي ديني مردم و توان عظيم ملي ، چوبهايي كه لاي چرخ اين حركت گذاشته شد را خرد كرد اما بي ترديد كندي بسياري را بدنبال داشت امسال اما سال همت و كار مضاعف است تا سال قبل از اين جبران شود و اصلا مگر اين مردگان سياسي عددي هستند كه بخواهند بر سر انقلاب و پيشرفت آن كندي را باعث شوند ما از اين پيام  رهبر فرزانه اين گونه فهميده ايم كه ملت انقلابي ايران زنده است و كوچكترين مانع را با همتي كه در طول تاريخ از خود نشان داده بر خواهد داشت و زمان از دست رفته را با كار مضاعف جبران خواهد كرد

ملت ما ترجمه عاشوراست و ‌ براي او همه زمينها كربلاست آنها  پا در ركاب ولايت هستند و هميشه براي دين و ميهن خود مهياي هر گونه از خود گذشتگي  ،‌ خوب است كه سياسيون ما كه بر مصادر تصويب و اجرا و قضا هستند نيز هم پاي ملت بدور از پيچ و خمهاي اداري و خود ساخته در صدد عمل به شعار باشند و بعضي شان به خود بيايند كه اليس الصبح بقريب ....در آن زمان ديگر نميتوان آماده پيوستن به لشگر امام بود اگر  توشه و بارشان كه پيروي با بصيرت از ولايت  است  بر بسته نباشد

التماي دعا

نوشته شده توسط محمد حسن نجفی در 16:59 |  لینک ثابت   •